تبليغاتX
مکتب الزهرا(س) میانه
السلام عليکم يا اهل بيت النبوة

منشور تجديد اهل هنر

  • منشور تجديد اهل هنر

  • هنر

  • شهيد سيد مرتضي آويني

  • همه اولياي خدا در عصر خويش و در ميان معاصران خويش غريب بوده اند و واي بر ما اگر اين ولي خدا نيز در ميان ما غريب باشد. و مگر نيست؟ آيا ما به راستي دريافته ايم كه او كيست و چه مي گويد؟ ايا ما به راستي سر به فرمان او سپرده ايم و ديگر (خودي) درميان نمانده است ؟ ما را با فلك زدگان راهي طريق هوي و هوس كآري نيست. آنان اين كشتي طوفان زده اقيانوس بلا را جزيره غفلتي انگاشته اند، امن و امان، جاودانه و بي تآريخ. مگر اين سفينه خاكي در دل اين آسمان لا يتناهي كه محضر خداست به ناكجا آبادي بي خدا رسيده است؟ مگر باد شرطه مرگ بر خاسته است و ديگر كسي نمي ميرد؟

    روي سخن ما با آنان است كه هنوز محفل انس را رها نكرده اند، آنان كه هنوز دغدغه مرگ و معاد دارند و در انتظار موعودند. واي بر ما اگر اين ولي خدا نيز در ميان ما غريب باشد.... و مگر نيست؟

    مگر نه اينكه ما در انتظار بوديم، در انتظار طالوتي كه در اين عصر حاكميت سفلگان علم ستيز بردارد با جالوت، در انتظار پير فرزانه اي كه در اين عصر جاهليت ثاني، از باطن اين ظلمات راهي به چشمه حيات بيابد؟ او آمده است، آن كه مردانگي طالوت را با فرزانگي خضر جمع دارد. اما آيا ما را آن اطاعت و شجاعت هست كه در كار او صبر ورزيم و در برابر امرش عصيان نكنيم، هر چند با عقل ما سازگار نباشد؟ آيا آنچه ميان ما ون او مي گذرد مصداق اين سخن خضر با موسي نيست فرمود: "انك ان تستطيع معي صبرا .. و كيف تصبر علي ما لم تحط به خبرا؟ " ما نيز در مقام حرف همچون موسي خواهيم گفت: " ستجدني ان شا‌‌‌الله صابرآ و لا اعطي لك امرآ، و اما در مقام عمل چه خواهيم كرد؟

    چه كرده ايم؟

    امام را با هنرمندان سخني بود كه شنبه نهم مهر ماه شصت و هفت در روزنامه به چاپ رسيد و مگر نه اينكه ما آن پيام را به فراموش خانه هاي سهل انگآري و غفلت خويش انداختيم و ديگر از آن جز اشاراتي پراكنده، اين سوي و آن سوي، در ميان نيامد؟

    اصل سخن ايشان در آن پيام، ميثاقي بود كه ميان (هنر) و (مبارزه) بسته بودند و چه بسا در ميان غير مومنين كساني انديشيدند كه (اين سخن از سر نا آشنايي با ماهيت هنر بر آمده است. اگر نه، هنر كه آزاد است و در خدمت سياست در نمي آيد!)

    و ما نيز كه سر باختگان آستان ولايت هستيم و از شان گران اين عبد صالح خدا در تآريخ باخبريم، نه آن كه كرديم شايسته كلام حضرت ايشان است. تسليم روزمرگي ها و دلمردگي ها، نشستيم و دم بر نياورديم و گذشت. و هر چند اكنون آمده ايم تا عذر تقصير بخواهيم، اما از حق نا گذشته، بايد بگوييم كه اين ولي خدا نيز در ميان معاصران خويش غريب است... و اگر چه مي كوشد كه به مصداق "انا معاشر الانبيا امرنا ان نكلم الناس علي قدر عقولهم،" كلام خويش را تا مرتبه عقل ما پايين بياورد، اما با اين همه، سخنش غريبانه و مظلومانه در بازار تيتر درشت روزنامه ها و مجله ها مي ماند و به عمل در نمي آيد. چه بسا كساني هم باشند كه جلوه فروشي هاي نفس خويش را به حساب پيام امام بگذراند و به خيال خام، مردم را بفريبند.

    به هر تقدير، بايد كه سر باختگان آستان ولايت از اين همه بي اعتنايي و غفلت و ناسپاسي عذر تقصير بخواهند، تا خداوند دريغ نكند آن نعمتي را كه بعد از قرن ها به آدميزاد روي كره زمين عنايت فرموده است.

    وجود مقدس حضرت امام مصداق اتم نعيم است كه در اين مباركه كه "لتسئلن يومئذ عن نعيم." مبادا كه غفلت كنيم و از عهده شكر بر نياييم...كه بر ما نيز همان خواهد رفت كه بر بني اسرائيل رفت.

    خداوند اين عبد صالح خويش را به اين عصر بخشيده است تا يك بار ديگر آدم در وجود او با حق تجديد ميثاق كند و تآريخ فردا عرصه اين تجديد ميثاق باشد. كلام امام منشور اين تجديد عهد است، مسطوره اي كه تقدير آينده اين عصر در آن منطي است. هنر و هنرمندان را نيز شايسته آن است كه قدر نعمت باز شناسد و طريق توبه خويش را از اين مسطوره مبارك بيابند.



    در منظر پيام حضرت امام به مناسبت تجليل از هنرمندان متعهد، آنچه كه بيش از همه در چشم مي نشيند، ميثاقي است مبارك كه حضرت ايشان ميان (هنر) و (مبارزه) بر قرار ساخته اند، تا انجا كه فرموده اند:

    تنها به هنري بايد پرداخت كه راه ستيز با جهانخواران... را بياموزد.

    و لكن آيا اين ميثاق به (نفي آزادي هنرمند) نمي انجامد و او را ناگزير از (قبول سفارش) نمي كند؟ آيا ايشان معتقد ند كه هنر ذاتا و ماهيتـآ عين تعهد سياسي تبليغي است؟ و يا نه، تنها در اين مقطع خاص از سير تآريخي انقلاب اسلامي است كه حضرت ايشان اين وظيفه را به مثابه يك تكليف براي هنرمندان متعهد قائل شده اند؟ و اگر نه هنر ذاتآ (مبارزه جو) نيست، آيا اين تكليف، هنر را به امري منافي ذات خويش ملتزم نمي سازد؟

    و البته پيش از جواب گفتن به پرسشها، بايد عرض كنيم كه طرح پرسش، نه در مقام شك و عصيان، كه در مقام تشريح فرمايش لازم الاتباع ايشان است و اگر نه، ما را چه ميرسد كه بال در بال روح القدس بيفكنيم؟ امام را كه مي دانيم، مظهر كمال غايي انساني است و بر آن معرج كه او رسيده، قلب به سر چشمه حكمت الهي اتصال دارد. پس كلام او عين حكمت است و نقص، هر چه هست، از ماست، درماندگان زمين گيري كه سخن را جز از طريق چون و چراهاي عقلاني در نمي آيند. و اصلا گيريم كه ذاتا ميان (هنر) و (تعهد) نيز پيوندي نبود – كه هست – باز هم حكم، حكم ايشان بود و ما هنر را در مقدم كلام حضرت ايشان قرباني مي كرديم و كار را به اهلش وامي گذاشتيم... اما هنر عين تعهد و مبارزه است و اين مقاله بيش تر در جهت تبيين اين مدعا تحرير شده است.

    تعبيرات حضرت امام و تصريحات مكرر ايشان بر تعهد هنر در برابر مبارزه با دشمنان اسلام، بسا بيش تر از آن داراي صراحت است كه بتواند مورد تاويل قرار گيرد. هنر در منظر امام ذاتا و ماهيتا امانتدار مبارزه با دشمنان دين است... و ديگر چه جاي ترديد، آنجا كه ايشان فرموده اند:

    هنري زيبا و پاك است كه كوبنده سرمايه دآري مدرن و كمونيسم خون آشام و نابود كننده اسلام رفاه و تجملن اسلام التقاط، اسلام سازش و فرومايگي، اسلام مرفهين بي درد، و در يك كلمه اسلام آمريكايي باشد.

    ...و اين عبارت، اگر چه از يك سوي هنر را به وصف (زيبايي) و (پاكي) ستوده اند، اما از سوي ديگر، بر خلاف مشهورات و مقبولات رايج در مجامع هنري، زيبايي و پاكي را اموري دانسته اند كه اصلا به اعتبار تعهد و امانتدآري لاجرم زيبا و پاك هم نيست. مگر ميان (مبارزه) و (زيبايي و صفا) چه نسبتي موجود است كه امام اينچنين فرموده اند؟

    تكليف هنرمندان نيز بالصراحه در انتهاي پيام معين شده است:

    هنرمندان ما تنها زماني ميتوانند كوله بار مسئوليت و امانتشان را زمين بگذارند كه مطمئن باشند مردمشان بدون اتكا به غير تنها و تنها در چارچوب مكتبشان به حيات جاويدان رسيده اند.

    جلو دار اين طريق نيز كه به سوي استقلال و تحقق حقيقت كلمه (لا اله الا الله ) مي رود، شهدايي هستند كه سرخي خونشان بر افق طلوع نشسته است و (مدعيان هنر بي درد) را رسوا نموده است. پس هنر در منظر ايشان عين دردمندي است و همين دردمندي است كه روح زيبايي و صفا را در هنر ميدمد.

    "انا عرضنا الامانه علي السموات و الارض و الجبال فابين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوما جهولا."

    آيه مباركه (امانت) انسان را امانتدار حق مي داند و اگر مدعيان اعتقاد دارند كه بايد هنرمندان را از آن لحاظ كه با هنر سرو كار دارند از اين امانتدآري مستثنا دانست، بايد بر اين دعوي برهاني اقامه كنند . لفظ (انسان) در آيه مباركه كلي است و استثنا نمي پذيرد و مگر نه اينكه هنرمند نيز پيش از آنكه هنرمند باشد انسان است؟ و نه تنها هنرمندان، كه علما و فلاسفه را نيز نمي توان از اين امانتدآري مستثنا كرد. وظيفه انسان رسيدن به مراتب كمال انساني است و اين وظيفه اي است فراتر از آن كه اين انسان هنرمند باشد يا سياستمدار، عالم باشد يا فيلسوف، مهندس باشد يا طبيب...

    جهاد بابي از ابواب بهشت است ، و تقوا نيز. اما آيا هنر نيز مستقل از دين، بابي است كه انسان را به بهشت مي رساند؟ علم چطور؟...تعالي انسان به سوي حق يك راه وصول و عروج بيش تر ندارد و آن هم دين است كه معناي حقيقي خويش را در ولايت مي جويد. روح بشر براي وصول به مراتب متعالي كرامت انساني بايد كه در عمل ، از پستي ها و كثافات و تعلقات تنزه پيدا كند و اين حكمي است كلي كه هنرمندان، فلاسفه، مهندسان و اطبا و سياستمداران را نيز شامل مي شود. مگر نه اينكه هنرمند وراي هنر خويش لاجرم انسان است؟ و مگر نه اينكه وجود انسان عين تعهد و امانتدآري است؟

    نظر و عمل انسان در اصل و منشا يكي هستند و فعل انسان و كلام او عين اعتقادات اوست، مگر آنکه او را مجبور اراده اي ديگر و يا مقهور موجباتي فرض كنيم كه مقتضاي حيات اوست. نمي خواهيم ميان (صدور بالاراده) و (صدور بلااراده) تفاوتي نگذآريم و يا اثر عادات و ملكات را از آن حيث كه حجاب ميان نيت و عمل واقع مي شوند انكار كنيم، و لكن در تفكر مرسوم معمول است كه عمل انسان را محكوم موجباتي مي دانند كه از جانب تآريخ، جغرافيا، طبيعت و يا جامعه بر او حمل مي شود. في المثل، در جست و جوي منشا و معناي اشعار حافظ (قدس سره) روي به تآريخ مي آورند و جغرافيا احوال مردم زمان او... و مع الاسف، تآريخ را نيز با همان معلومات سخيفي تفسير مي كنند كه در اين عصر مرسوم و رايج است، حال آنكه حافظ (قدس سره) مقيم مقام ولايت است و اينان از موجبيت ها در گذشته اند و نه تنها محكوم موجبات تآريخي و جغرافيايي و طبيعي و اجتماعي عصر خويش نيستند، بلكه اصلآ تآريخ معناي حقيقي و صيرورت خويش را در وجود آنان پيدا مي كند. غايت كمالي انسان در ‌آن است كه از موجبيت ها و تعلقات درگذرد و مصداق معناي (خليفه الله) واقع شود. خليفه الله محكوم تآريخ نيست كه هيچ، خود باذن الله منشا تحولات عظيم تآريخي است. به راستي اگر آيندگان در جست و جوي منشا نظريات حضرت امام خميني به افكار رايج اين روزگار مراجعه كنند چه خواهند يافت؟ وقتي ايشان خود منشا و مصدر عظيم ترين اعتقادات ايشان را تابع و محكوم فرهنگ امروز و معتقدات مرسوم دانست؟

    انسان در آنكه به دنيا بيايد و يا نيايد مخير نيست و چون پاي به دنيا مي گذارد، حيات او ملازم با جاذبه ها، دافعه ها و نيازهايي است كه خواسته يا ناخواسته بر وجود او تحميل شده اند. چه كند با طبيعت حيوانيش و آن غرايز لجام گسيخته اي كه او را به سوي لذت جويي، جلوه فروشي و تسلط بر ديگران مي كشاند؟ چه كند با موجبات و مقتضيات آن جامعه و خانواده اي كه ناخواسته پاي در آن نهاده است؟ چه كند با مقتضيات زمان؟ چه كند با تآريخ و آن صيورت محتومش، روز و شب و ماه و سالش، و همه آن اقتضائات ناخواسته اي كه همراه آن است؟... وجود انسان از آن حيث كه لاجرم طبيعي، اجتماعي، تآريخي و يا جغرافيايي است، ملازم است با تعلقاتي متناسب با نيازهاي حياتي اش.

    انسان في حد ذاته نيز ضعيف و حريص و عجول و هلوع و ولوع و كفور و كنود و ظلوم و جهول است، اما همچنان كه اين نقايص ذاتي نمي تواند محملي براي گريز از تعهد و امانتدآري باشد، موجبات حياتي بشر نيز نمي تواند بهانه اين فرار قرار بگيرد، چرا كه انسان در اصل خلفت خويش مختار است و اين اختيار فراتر از همه موجبيت هايي است كه ملازم با حيات ناخواسته اوست. آن (چه كنم)ها نيز في نفسه بر همين اختيار دلالت دارند.

    مي پرسند:(كدام اختيار، آنجا كه هر چند هست كشش گناه است و كوشش نفس اماره و آن همه اميال و اشواق ملازم با بدن حيواني، كدام اختيار، آنجا كه اصلا غفلت ملازم لا ينكف حيات دنيايي است؟ كدام اختيار آنجا كه گناه، سهل الوصول و شيرين است و حق، صعب و تلخ؟)

    جواب را بايد در فطرت بجوييم و آن پيمان ازلي كه "الست بربكم؟ قالو بلي." كه اگر از آن سوي، مختصات طبيعي، اجتماعي، تآريخي و جغرافيايي، اقتضائات و موجباتي ناخواسته دارد، لكن از اين سوي ، نفس در عمق فطرت خويش بدان ميثاق ازلي متعهد است و فجور و تقوا را به الهام فطري از يكديگر باز مي شناسد و جاذبه اي نيرومند او را از درون به سوي حق مي كشاند، به سوي عبادت و تحميد و تقديس.

    آري، اين هست كه انسان در اصل خلقت خويش بر حق شهادت مي دهد و ان كه مي خواهد خلاف تعهد باطني خويش عمل كند، بايد كه اين شهادت فطري را انكار كند و سرزنش هاي نفس لوامه را ناشنيده انگارد.

    پس انسان مختار است و (موجبيت) ها را نبايد با (جبر و اجبار) اشتباه كرد و اگر اين اختيار وجود نداشت، تعهد و مسئو ليت و امانتدآري و ثواب و عقاب و بهشت و دوزخ معنايي نداشت. آن عهد ازلي ميثاق فطرت است و اين امانت را نيز انسان با همان ميثاق بر گرده گرفته است. هنرمندان نيز از آن لحاظ كه انسان هستند، عهده دار اين بار امانتند و نمي توانند آن را بر زمين بگذارند، چه بخواهند و چه نخواهند. انسان مختار است، اما در قبول يا رد اين اختيار مختار نيست، مجبور است كه مختار باشد و با اين اختيار، امانتدآري و تعهد نيز همراه است و بر اين اساس، هيچ داعيه اي از هيچ كس بر انكار تعهد پذيرفته نيست.

    براي آنان كه ميان مبارزه و جنگ و جهاد و حقيقت اسلام نيز نسبتي حقيقي نمي بينند بايد عرض كنم كه همين ميثاق فطري است كه باز هم انسان را در برابر جهاد اكبر و اصغر متعهد ميدارد. انسان در مبارزه ميان حق و باطل به كمال مي رسد، چه در درون خويش كه جهاد اكبر باشد و چه در بيرون از خود كه جهاد اصغر... و هنرمندان نيز از آن لحاظ كه انسانند بايد در كشاكش اين مبارزه به كمال هنري خويش دست يابند.جنگ ممكن است كه باشد يا نباشد، اما مبارزه تمامي ندارد. تحقق اسلام در جهان و بر قرآري عدالت در گرو مبارزه حق و باطل است. جهاد حافظ بقاي ساير اصول و فروغ دين است و آنان كه اين معني را نمي پذيرند، يا بايد بشر را در اين فلاكتي كه بدان گرفتار آمده است رها كنند و بگذارند تا ظلم و جور و كفر و شرك و فساد بنيان حيات معنوي او را از ريشه براندازد و يا وضع كنوني بشر را مودي به عدل و صلح و صفا بدانند و منتظر باشند تا استمرار همين وضع به استقرار عدالت و صلح حقيقي بر سطح كره زمين منتهي شود.

    لكن وضع كنوني بشر باتلاقي است كه هر چه بيش تر تلاش كند بيش تر از پيش در آن فرو خواهد رفت. مبارزه از لوازم و ضرورت هايي است كه بي آن، شريعت هرگز به غايات خويش دست نمي يابد و به فرموده قرآن، اگر نبود اينكه بعضي در برابر بعضي ديگر به دفاع بر مي خيزند، بدون ترديد صومعه و مصلا و معبد و مسجدي در پشت كره خاك باقي نمي ماند و ياد خدا يكسره فراموش مي شد و فساد زمين را فرا مي گرفت.

    تآريخ جهان در حقيقت تآريخ فعليت يافتن و ظهور ماهيت حقيقي انسان است و جهاد اصغر، يا مبارزه بيروني، جلوه همان مبارزه اي است كه او در درون خويش با شيطان دارد. و همچنان كه اگر درون خود را به شيطان وا گذارد ظلمات كفر و شرك بر سراسر وجودش غلبه خواهد يافت، در واقعيت خارج نيز اگر مبارزه اي نباشد سراسر كره زمين به حاكميت شياطين انس و جن در خواهد آمد، و مگر اينچنين نشده است؟

    بر اين اساس، بايد پذيرفت كه آن عهد ازلي "الم اعهد اليكم يا بني ادم ان لا تعبدوا الشيطان" متضمن اين پيمان نيز باشد، پيماني كه آدميزاد را در برابر نصرت دين خدا و مبارزه با دشمنان دين متعهد سازد.انسان امروز مايل است كه خود را از اين تعهد آزاد بي نگارد تا بي دغدغه مرگ و معاد، بهشتي زميني درز اين دار فنا براي خويش بنا كند، اما به صرف اين تمايل، حقيقت وجود انسان تحول نمي يابد و سنت ها ي مقضي الهي نيز تغيير و تبديل نخواهند پذيرفت.

    مطلب از جوانبي ديگر نيز قابل بررسي است. آن كه مي گويد (من به هيچ چيز تعهد ندارم)، آيا او لاجرم نسبت بدين سخن خويش نيز متعهد نيست؟ آن مي گويد: (هنر از تعهد مبر است)، آيا با اين سخن لااقل هنر را نسبت بدين (تبرا) متعهد نمي داند؟

    هنر از حيث محتوا نوعي معرفت است و از اين قرار، عين حكمت و عرفان. پس چگونه مي توان مظاهر مختلف حيات انسان را، علم و حكمت هنر و فلسفه و دين را، آنچنان كه امروز معمول است از يكديگر جدا كرد؟

    هنر مندان هرگز در جست وجوي حكمت نيستند. آنها تنها سعي دارند كه در تكنيك كار خويش مهارت بيش تري پيدا كنند. و لكن آنچه در تكنيك و قالب كار هنري آنها به مثابه محتوا اظهار مي شود چيست اگر حكمت نيست؟ مي گويند: (ما احساسات خويش را بيان مي كنيم.) اما مگر ميان احساسات انسان و اعتقادات او هيچ نسبتي نيست؟

    اين توهم ناشي از يك اشتباه حكمي يا فلسفي است كه در اين عصر رخ داده است. معمول است كه انسان را به دو ساحت مجزا و مستقل از يكديگر تقسيم مي كنند: عقل و احساس. آنگاه علم را متعلق به ساحت عقل مي پندارند و هنر را متعلق به ساحت احساس، و نسبت و رابطه ميان عقل و احساس را نيز مغفول باقي مي گذارند. ساحت نظر و ساحت عمل را نيز از يكديگر مجزا كرده اند و ميان آن دو شكافي آنچنان عظيم انداخته اند كه هرگز پر نمي شود، حال آنكه نظر و عمل انسان در اصل و منشا مشتركند و اگر نه، هيچ عملي را نمي توان منتسب به كسي دانست. آيا مي توان اين امر بديهي را انكار كرد كه هر كسي مسئول اعمال خويش است؟

    از منطق نمي توان انتظار داشت كه امور را از يكديگر انتزاع نكند و اعتبارات مختلفي براي واقعيت قائل نشود. خطاي كار از آنجا آغاز مي شود كه براي اين اعتبارات و انتزاعات، مستقل از يكديگر، قائل به اصالت و حقيقت شويم... اين خطاست كه به اتميسم منطقي منتهي مي شود و علم و حكمت و فلسفهو سياست و دين، يعني مظاهر مختلف حقيقت واحد، به مثابه حقايقي مستقل از يكديگر اعتبار مي شوند و اشتراك و اتفاقشان در اصل و منشا مورد غفلت قرار مي گيرد. خطايي نيست اگر عقل ظاهر به انتزاع ماهيت از وجود بسنده كند، اگر چه در نفس الامر، وجود و ماهيت عين يكديگرند، و لكن خطا آنجاست كه براي اين اعتبار ذهني محض، به اشتباه، اصالتي در وجود قائل شويم و فراموش كنيم كه اصلا وجود و ماهيت دو اعتبار ذهني مربوط به منطق و فلسفه هستند و در نفس الامر چيزي به اسم ماهيت مستقل از وجود، موجود نيست.

    اشتباهي كه بسيار غريب مي نمايد اما مع الاسف رخ داده است اين است كه بشر براي اعتبارات ذهني خويش، در واقعيت خارج حقايقي مستقل از يكديگر قائل شده است، با غفلت كامل از اين امر كه اين اعتبارات صرفا ذهني و منطقي هستند و عالم، با همه تحولات و تغيير و تبديلات خويش، داراي حقيقتي ثابت و واحد و لايتغير است و همين حقيقت است كه در دين ظهوري تمام و كمال دارد و در علم و فلسفه و حكمت و هنر نيز به انحاي مختلف ظهور يافته است. پس دين جامع همه مراتب و مظاهر ديگر حقيقت است و رابطه آن با علوم و معارف و هنر نه عرضي، كه طولي است.

    علامه شهيد استاد مطهري هنر را نوعي (حكمت ذوقي) دانسته است و اين سخن درباره هنر، لااقل از حيث محتوا، عين حقيقت است. پس بار ديگر بپرسيم كه آنچه توسط تكنيك و در قالب كار هنري به مثابه مضمون و محتوا بيان مي شود، چيست اگر حكمت و معرفت نيست؟ به راستي در قالب اين شعر چيست كه اظهار شده است؟

    مي خور كه عاشقي نه به كسب است و اختيار

    اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم آيا صرفا بيان احساسات است كه شاعر را واداشته تا (كسب و اختيار) را در برابر (ميراث ازلي فطرت) قرار دهد و جذبه عشق حق را امري فطري بداند؟ آيا اين شعر متضمن بيان معرفت شاعر نسبت به عالم آفرينش نيست؟

    شكي نيست كه معرفت شهودي هنرمند نسبت به عالم با احساسات لطيف و عارفانه نيز همراه است كه در اثر هنري تجلي پيدا مي كند. ميان احساسات و عقل و اعتقادات انسان نيز در اصل و منشا اشتراك و اتحادي است كه مع الاسف در فرهنگ رايج جهاني مغفول واقع شده است. بر مبناي اين خطاي عام، هنرمند اگر چه سعي دارد خوب احساس كند، اما ميان احساس خويش و حكمت و معرفت رابطه اي نمي بيند و اينچنين، آنچه كه بيش از هر چيز در سير تآريخي هنر مدرن مشهود است تلاشي است در جهت استغناي فرم و قالب از مضمون و محتوا، كه البته اين تلاش جز در بعضي از آثار متاخر كه به فرماليسم محض انجاميده است، هرگز در هيچ يك از هنرها به تمامي محقق نشده، چرا كه از اصل بر يك خطاي حكمي يا فلسفي مبتني است و آن اينكه هرگز امكان انتزاع قالب و محتواي هنر از يكديگر، جز در عالم خيال و اعتبار، ممكن نيست.

    انتزاع عقل و احساس از يكديگرند نيز در نفس الامر جايي ندارد و آنچه در هنر تجلي مي يابد (حقيقت) است، گذشته از آنكه اصلا خطاست اگر وجود انسان را منتهي به همين دو ساحت بدانيم.

    حقيقت هنر نوعي معرفت است كه در عين حضور و شهود براي هنرمند مكشوف مي گردد و اين كشف تجلي واحدي است كه از يك سوي در محتوا و از سوي ديگر در قالب هنر ظاهر مي شود: "و ما امرنا الا واحده كلمح بالبصر." مايه اصلي هنر همين (كشف ذوقي) است كه توسط خيال محقق مي شود، اما در جست و جوي گريز از تعهد به اين دستاويز نيز نمي توان توسل جست، چرا كه خيال نيز حقيقتا آزاد نيست.

    اگر خيال را ماهيتي مستقل از اعتقادات هنرمند بود شايد مي توانستيم هنر را بي نياز از دين و حكمت و تعهد تنها در خود هنر معني كنيم، اما مگر خيال مرتبه اي از مراتب نفس هنرمند نيست؟ آيا خيال وجودي منفصل از روح و عقل هنرمند دارد كه آزادانه به هر كجا كه بخواهد بال گشايد؟ خير، خيال هنرمند نيز متصل به روح و نفس و عقل اوست و لاجرم پاي بسته اعتقاداتش. اگر اين قيد و موجود نبود، چه بسا كه هر شيطاني مي توانست خود را به مراتب عليان آسمان برساند و اسرار حق را كشف كند و لكن خيال مقيد به نفس هنرمند است كه اگر در بند تعلقات دنيايي باشد، خيالش نيز جز همين درك اسفل به جاي ديگري نخواهد رفت.

    خيال آزاد نيست و خاك اعتقادات و تعهدات و تعلقات آدمي پرورش مي يابد، خواه با اراده و خواه بلااراده. نفس انسان در هر مرتبه اي كه هست آيينه اي است كه صورت هاي همان مرتبه و مراتب پايين تر از خويش را در خود مي پذيرد و لاغير، و خيال نيز عالمي از عوالم نفس است.

    تخيل آزاد توهمي بيش نيست و صور خيالي پاي بسته روح هنرمند هستند و مقيد به وسعت و محدوديت آن.

    البته خيال را نيز حقيقتي فراتر از افراد هست كه از آن حقيقت هر كس را به مقتضاي وجودش نصيبي سزاوار بخشيده اند. اگر روح هنرمند به وسعت عالم كبير باشد، فضاي پرواز خيالش از فرش تا عرش است و هفت آسمان را به كرشمه اي در مي نوردد، اما اگر روح بندگي شيطان كند، او را از آسمان به شهاب ثاقب مي رانند و جز به دركات اسفل دوزخ راهش نمي دهند.

    پس به راستي تخيل آزاد يعني چه؟ و اين آزادي، آزادي از چيست؟

    اين آزادي تخيل نيز گريز گاهي است كه انسان امروز براي فرار از تعهداتي كه ملازم با ذات و حقيقت وجود انسان است يافته، و اگر نه، به راستي كدام اثر هنري است كه مبين يك عقيده خاص نباشد؟

    (هنر براي هنر) عنوان توصيفي تلاشي است كه سعي دارند هنر را بي نياز از دين و حكمت و تعهد، در خود هنر معنا كند، اما مگر اين كار ممكن است؟ آيا هنرمندان به خود اجازه نمي دهند كه در همه مسائل عالم وجود اظهار نظر كنند؟ آيا اعتقادات هنرمندان نسبت به آفرينش جهان، انسان، اخلاق، اجتماع و يا سياست در آثارشان ظهور نمي يابد؟

    شايد در بعضي از انواع موسيقي و يا معدودي از سبك هاي نقاشي مدرن كه توانسته اند به آبستراكسيون خالص و يا فرماليسم محض دست پيدا كنند، معناي (هنر باي هنر) تا حدي محقق شده باشد. اما از اين استثنائات گذشته، در كدام يك از هنرها امكان وفادار ماندن به اين اشعار – هنر براي هنر – موجود است؟ آن هم در عصري كه هنر به تمامي در خدمت پروپاگاند تجآري و يا سياسي است.

    هنرمندان با رغبت فراوان حاضرند در خدمت تبليغ صابون و پودر لباسشويي و ... آفيش فيلم هاي سينمايي كار كنند، اما چون سخن از صدور انقلاب و يا پشتيباني از رزم آوران ميدان مبارزه با استكبار جهاني به ميان مي آيد روي ترش مي كنند كه: (نه آقا، قبول سفارش، هنر را مي خشكاند!) اين كدام هنر است كه براي پروپاگاند تجارت فوران مي كند، اما براي عشق به خدا، نه؟ آيا هنرمند با اين انتخاب، نوع تعهد خويش را مشخص نكرده است؟ حال آنكه آزادي حقيقي تنها در عشق به خداست و هنر آنگاه حقيقتآ آزاد مي شود كه غايتش وصول به حق باشد، هنر براي وصول به حق.

    غلام همت آنم كه زير چرخ كبود

    زهر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است

    هنر اگر براي هنر نباشد، براي هيچ چيز ديگري هم نبايد باشد جز عشق به خدا، چرا كه هر تعلقي جز اين، وزر و وبال و غل و زنجيري است بر گرده روح كه او را به زمين به زمين مي چسباند. اين را نيز بايد اذعان داشت كه اگر هم توصيه و سفارش و شعار از بيرون وجود هنرمند بخواهد بر او تحميل شود، به ناچار ذوق را خواهد كشت. تعهد هنرمند از باطن چشمه سار هنر او بيرون بجوشد، نه آنكه از بيرون چون لعابي نازك از رنگ بر هنر او بنشيند. غليان درد است كه بايد پيمانه وقت هنرمند را پر كند و سرريز شود در هنر او، نه آنكه هنرمند بي آنكه دردمند باشد بخواهد ذوق خويش را در خدمت سياست قرار دهد. هنري اينچنين، هنر باسمه اي ماركسيست ها و ايدئولوژيست هاست كه نام هنر بر آن نچسب و بي مسماست.

    هنرمند امروز از تعهد و پيام مي گريزد و يا تعهد خويش را در انكار تعهد و پيام ميجويد، بي آنکه بداند و در اين معني انديشه كند كه آيا گريز از پيام و تعهد و انكار آن ممكن است يا خير. هنر عين پيام و تعهد است و انتزاع اين دو از يكديگر و انكار نسبتي كه مابينشان وجود دارد از اصل بي معناست و محال....و عاقبت اين كار به جنوني مذموم مي انجامد، چرا كه هنر در اصل و ذات خويش عين حكمت و معرفت و تفكر است.

    شايد در موسيقي كه زباني مجرد و آبستره دارد نتوان اين تعهد را آنچنان كه شايسته است تشخيص داد و بيان كرد، اما در ساير هنرها كه روي خطابشان با عقل سرو عقل دل است چطور؟

    در هنرهايي كه با كلام سرو كار دارند – همچون ادبيات و تئاتر و سينما... – از آنجا كه امكان انتزاع كلام از نطق و عقل و معنا وجود ندارد، عاقبت كار اگر چه به آبستراكسيون خالص و يا فرماليسم محض نمي انجامد، اما در سير به سوي تجدد وانكار تعهد، آثار هنري ديگر نه تنها جلوه هاي زيبايي حقيقت نيستند، بلكه منعكساتي كريه از نفسانيات جنون آميز و مكنونات دروني هنرمندان لاابالي خواهند بود.

    اهل حق ميدانند كه انكار تعهد در هنر، چه در موسيقي و چه در هنرهايي كه با تصوير و تجسم سرو كار دارند و چه در هنرهايي كه متوسل به كلام هستند، در حد حرف باقي مي مانده و به منصه عمل كشيده نمي شود، چرا كه اصلا در روي اين كره خاكي امكان پذير نيست كه فعل انسان عين تعهدات او نباشد، خواه اين فعل به حيطه هنر باز گردد و يا غير آن.

    انسان در برهوت ميان دعوات نفس اماره و جاذبه هاي عميق فطرت الهي سرگردان است و چه با آن عهد بندد و چه با اين، الا و لابد كه وجود او عين تعهدات اوست. آن كه به ميثاق ازلي فطرت خويش باز نگردد، لاجرم با نفس اماره خود عهد خواهد بست و اين هر دو، تعهد است، آن يك با خدا، و اين يك با (من)، كه شيطان است. از اين دو حال نيز خارج نيست.

    موسيقي نيز عين تعهد است و اگر چه علي الرسم مي گويند كه موسيقي بازتاب مستقيم و مجرد احساس آدمي است، اما مگر اين احساسات كه توسط ساز يا صوت حسن بيرون مي تراوند از كجا فراهم آمده اند؟

    اما ناگفته نگذآريم كه گذشته از آن گرايش عامي كه هنر امروز را به سوي آبستراكسيون و فرماليسم محض مي كشاند، انكار تعهد در هنر از ديگر سوي امري منشا گرفته از نيهيليسم و آتهايسم ملازم با روشنفكر مآبي و غرب زدگي است، تا آنجا كه تجددگرايي عين كمال بشر انگاشته مي شود و از آن پس، هر كس سخن از خدا بگويد ديگر از مسير ارتقايي تآريخ بشر دور مي افتد... در اينجا ديگر هر نوع تعهدي مذموم نيست، تنها تعهد نسبت به دين و ديندآري مذموم است. در اينجا ديگر انكار تعهد با قصد اثبات تعهداتي خاص انجام مي شود، بي خدايي و ولنگآري. (گريز از تعهد) نيست مگر (تعهد نسبت به بي دردي) ...و با اين سخن كه هنر تنها نسبت به خويش متعهد است، جز بي دردان چه كسي را مي توان فريفت؟ پس هنر اگر مجلاي آن شمس عالم فروز حقيقت باشد، معجري است براي تكامل و تعلي روح هنرمند، و اگر نه، حجاب اكبر است، چنان كه علم توحيد نيز اگر مستقل از حقيقت دين كه وصول به مقام قرب و ولايت است انگاشته شود، حجاب ظلمتي است سخت تر و غليظ تر از حجب ديگر. حقيقت هنر عين تعهد است و اصلآ معني ندارد كه ما نخست اين را مستقل از يكديگر فرض كنيم و بعد بنشينيم و مجادله كنيم كه اصلا هنر تعهد و ميثاق مي پذيرد يا نه.

    هنر اگر بار ديگر مجلاي آن حقيقت واحد و ثابت قرار بگيرد، به اصل خويش رجعت خواهد كرد و امانتدار همان ميثاقي خواهد شد كه در ازل انسان با خداوند بسته است. هنري اينچنين ذاتآ مبارزه جوست.

    و اما از همان آغاز سخن، حضرت اما (جعلت فداه) لفظ هنر را از اين تنگ نظري مرسوم كه گرفتار آن است خلاص كرده اند و آن را در معنا وسعتي بخشيده اند كه شايسته آن است.

    در زبان ما هرگز (هنر) به معنايي كه اين روزها مصطلح است به كار نمي رفته است، ارباب هنر، ارباب كمال بوده اند و از همين روي كشتي شان را آسمان مي شكسته است، حال آنكه هنر در معناي اصطلاحي آن، نه به مفهوم كمال و فضيلت، بلكه به مجموعه مساعي خاصي اطلاق مي گردد كه توسط جماعت هنرمندان و منتزع از ساير مظاهر حقيقت در حيات بني آدم انجام مي شود.

    وسعتي كه لفظ هنر در كلام قدسي حضرت امام يافته است بسا بيش تر از آن است كه از لفظ هنر به معناي اصطلاحي آن دريافت مي شود، حال آنكه مشتمل بر اين معنا نيز هست:

    خون پاك صدها هنرمند فرزانه در جبهه هاي عشق و شهادت و شرف و عزت، سرمايه زوال ناپذير آنگونه هنري است كه بايد به تناسب عظمت و زيبايي انقلاب اسلامي هميشه مشام جان زيبا پسند طالبان جمال حق را معطر كند.

    مراد حضرت ايشان از (هنرمندان فرزانه) شهدايند، يعني كه هنر اصلآ و اولآ (هنر زندگي) است و هنر به معناي اصطلاحي بايد مظهر تجلي آن حقيقتي باشد كه حيات انسان در آن كمال مي يابد و اين تكرار حكيمانه همان تذكآري است كه پيش از اين در اين عبارت بيان فرموده اند كه:

    شهادت هنر مردان خداست.

    هنرمندان فرزانه آن رزم آوران برگيزده اي هستند كه جبهه هاي عشق شهادت و شرف و عزت از خون پاكشان رنگ گرفته است و شجره هنر، به مفهوم اصطلاحي آن، اگر در اين خاك خون آلوده نبالد هنر نيست و نه آنكه هنر نيست بلكه عين بي هنري است، و همان كه گفتيم، اصل آن است كه هنرمند پيش از آنكه هنرمند است انسان باشد و بدان ميثاق ازلي كه با حق بسته است وفا كند، يعني مبارزه كند با شرك و كفر و طواغيت. و اگر اينچنين شد، هنري كه اين هنرمند فرزانه واسطه فيضان آن در عالم است، هنري خواهد بود شايسته اسلام، و اگر نه، نه.

    هنري نحوي تجلي حقيقت است از آيينه وجود انسان، و تا پيش از قرون جديد هرگز، اينچنين كه هست، به مثابه يك فعاليت جنبي و تجملي منتزع از صناعت و ساير مظاهر حيات طبيعي و اجتماعي بشر مورد توجه نبوده است. آثار هنري گذشته هرگز با غايت يك تلاش خاص هنري خلق نشده اند و هر چه هست، آنها را نمي توان مستقلآ آثآري هنري ناميد. آنها موضوعاتي هستند كه اگر چه به كار زندگي مي آمده اند و با همين قصد نيز ساخته شده اند، اما حسن و بها حق با واسطه انسان در آنها جلوه كرده است، تا آنجا كه حتي انسان امروز با همه غفلت و غربت و واماندگي و فلك زدگي خويش، آن جلوات را باز شناخته و اين اشتباه را نكرده است كه هنر را امري مختص به چند قرن اخير به شمار آورد. آثار هنري گذشته، هر چه هست، كاسه و كوزه و كتاب و شمشير و گليم و قالي و مسجد و مصلاست، نه اشيائي كه حد وجودي و تشخص ماهوي آنها اين باشد كه آثآري هنري هستند و هيچ قصد و نيت و غايت ديگري در ايجاد دخالت نكرده است.

    در جهان آفرينش نيز طبعآ هيچ چيزي موجود نيست كه فقط زيبا باشد و لاغير. زيبايي وصف است براي اشياي ديگر، نه آنكه خود نوعي وجود باشد. گل زيباست، پروانه زيباست، باغ و راغ زيباست، طلوع و غروب زيباست، اما نه آنکه اشيائي هم وجود داشته باشند كه در پرسش از ماهيت انها، در جواب پرسش (اين چيست؟) بگويند: (زيباست.)

    پرسش از اين، همه انسان ها از اين حق برخوردار بوده اند كه هر كه هستند، پيشه ور و يا صنعتگر، كوزه گر، كاتب و يا معمار،...بتوانند در هنر به كمالي غايي وجود خويش دست پيدا كنند، نه آنکه اين حق تنها مختص به جماعت هنرمندان باشد و لاغير.

    بيرون از اشتغالات هنري، اكنون (ماشين) واسطه اي است كه ميان بشر و صنع و خلاقيت او فاصله اي جبران ناپذير انداخته است و ديگر هرگز در محصولات تكنولوژي امكان ظهور زيبايي و تجلي هنر موجود نيست. و بشر امروز هم خود به خود ديگر اين اشتباه را نمي كند كه محصولات كارخانه هاي اتوماتيك را اثار هنري بنامد. هنر تا انگاه در مصنوعات بشري امكان ظهور و تجلي داشت كه انسان خود، بي واسطه ماشين، دست اندركار صنع و خلاقيت بود.

    اكنون هنر تنها به مثابه يك فعاليت جنبي و تجملي منتزع از ساير مظاهر حيات طبيعي و اجتماعي بشر وجود دارد، اگر چه هنوز هم در غالب فرهنگ ها لفظ هنر را به معناي آن (وجه باقي) و يا غايت كمالي به كار مي برند كه حيات انسان در آن تعالي و تكامل مي يابد. ميگويند: (از هر انگشتش هنر ي مي ريزد) و يا (دل شكستن هنر نمي باشد)... با اين معنا، تنها هنر است كه باقي است و جز آن هر چه هست هالك است.

    سدر ان مصرع نيز كه (آسمان كشتي ارباب هنر مي شكند)، حضرت حافظ (قدس سره) از صاحبان كمال و فضيلت به (ارباب هنر) تعبير كرده است. آنانند كه فلك بر مرادشان نمي چرخد، چرا كه "الكمال في الدنيا مفقود و...دار بالبلا محفوفه و بالغدر معروفه:" اگر چه دنيا به اهل دنيا وفا مي كند.

    لفظ هنر در اين كلام بسيار زيبا كه (شهادت هنر مردان خداست) با همين معنا به كار رفته است و همچنين در ان تعبير (هنرمند فرزانه)... و در اين پيام، تنها در همين مورد است كه از لفظ هنر معناي اصلي و غير اصطلاحش را مراد كرده اند، و ان هم در صدر كلام، تا به ما بياموزند كه هنر به مفهوم اصطلاحي بايد جلوه گاه وجه باقي حق باشد و هنري اينچنين، بايد سرمايه زوال ناپذير خود را در هنر مردان خدا، كه شهادت است، بيابد. هنري اينچنين، بايد لاجرم ريشه در (حكمت و فرزانگي) داشته باشد.

    و لكن در اين روزگار، پيوند ميان حكمت و هنر انكار مي شود و نه تنها انكار مي شود كه اصلا بنا بر تعريف، هنرمند را با حكمت كآري نيست. هنر به ساحت احسالس بر ميگردد و حكمت به ساحت عقل، و ميان عقل و احساس نيز از لحاظ منطقي پيوندي نيست، اما از ان سوي، هنرمندان در همه مسائل عالم وجود اظهار (نظر) مي كنند و كسي هم حق ندارد كه آنان را باز دارد. مگر عقيده و نظر به كدام ساحت وجود باز مي گردد؟

    هنرمندان در همه مسائل عالم وجود اظهار نظر مي كنند. اما اين نظرات چه از سر حكمت باشد و چه از سر جهل، كسي حق اعتراض ندارد. و اصلا ان نظري هنرمندانه تر قلمداد ميشود كه با حكمت بيگانه تر باشد‍‍‍‍.

    اين وجيزه را آن حوصله نيست كه بحثي مستقل را در اين باب بپذيرد، اما هنر از لحاظ مضمون و محتوا عين تفكر و حكمت و عرفان است و تنها در نحوه بيان و تجلي، از آنان متمايز ميشود. شايسته است كه هنرمندان خود را در اين ايينه عبرت بنگردند مبادا كه براي هنر شاني استكمالي، مستقل از دين و كمال و فضيلت و حكمت و فرزانگي قائل شوند... و اگر نه، اين طمع خام آنان را خواهد فريفت كه عكس رخ يار را در ايينه جام، جمال خويشتن انگارند و دل در اين عكس منعكس ببازند و هنرشان (حجاب اكبر) شود.

    حجاب اكبر هنري است كه تعلث خويش را به ان ميثاق ازلي و عهد الست انكار كند، و مگر نكرده است؟ اصلا هنر مدرن با انكار اين ميثاق و نفي تعهد به وجود امده است. رحم پرورش اين مولود اصلا خودپرستي انسان است. هنر امروز نيز همچون ساير شئون بشري در اين روزگار، متناسب با غلبه اومانيسم است و چگونه مي تواند جز اين باشد؟

    هنر بايد طريق توبه خويش را باز شناسد و به اصلي كه از ان بعد و غربت گرفته است باز گردد. و اصلا اين روزگار، روزگار بعد و غربت انسان است و از بهشت اعتدال، روزگار هبوط است و در روزگآري اينچنين، نه عجب اگر هنر و فلسفه و علم و سياست، هر نيك مستغرق عكس منعكس خويش در آيينه جام باشند و غافل از ان حقيقت واحد و ثابتي كه در آنها به تناسب شان و منزلتشان تجلي كرده است.



    ناگفته نبايد گذاشت كه اين تفكر رايج نيز توهمي بيش نيست كه هنر را چون ظرفي مينگرد كه مي تواند هر نوع مظروفي را قبول كند، يا قالبي كه ميتواند در خدمت هر نوع محتوايي قرار بگيرد.

    مقصود از ميثاق هنر و تعهد آن نيست كه هنر را همچون ظرفي بينگآريم كه ميان قبول تعهد و يا انكار آن مخير است، آن سان كه ظرف را با مظروف خويش مناسبتي نيست و هر چه را كه در آن بريزند مي پذيرد: خمر باشد يا دوغ، زهر باشد يا نوشدارو. انتزاع ظرف و مظروف و قالب و محتواي هنر نيز از يكديگر از قبيل همان اعتباراتي است كه عقل ظاهر انجام مي دهد و از ان گريزي نيست.

    حق آن است كه هنر را نه چون ظرفي مجزا كه مي تواند هر نوع مظروفي را قبول كند و در خدمت هر محتوايي قرار بگيرد(هنر سفارشي). حقيقت آن است كه ميثاق و تعهد هنر عارضه اي مجزا از ذات و جوهر هنر نيست كه يكي بگويد او طور و يكي بگويد اين طور، هنر و در جوهر و ذات خويش عين تعهد است و جدايي اين دو نيز از يكديگر اعتبآري است.

    سخن ديگري كه باقي مانده ان است كه حضرت امام (جعلت فداه) زيبايي و صفا را نيز در تعهد هنر يافته اند و فرموده اند: (هنر زيبا و پاك است كه... نابود كننده اسلام امريكايي باشد.) يعني كه هنر اگر اهل مبارزه نباشد زيبا نيست و اين تعبير، خلاف غالب تعابيري است كه ديگران در نسبت ميان زيبايي و هنر گفته اند.

    در تفكر رايج و مرسوم، زيبايي امري است كه تنها به قالب و ظرف هنر مربوط مي شود نه به باطن و محتواي ان، حال آنکه در اين كلام زيبايي و صفا امري محتوايي است كه همراه با تعهد، در هنر متجلي مي شود.

    اين تعبير حكيمانه هرگز مفهوم واقع نمي شود مگر آنکه مخاطب عنايت داشته باشد كه عالم سرا پا جلوه جمال حق نيز جلوه كمال اوست و تحميد و تقديس ما در برابر زيبايي هاي عالم به خود انها في انفسهم باز نمي گردد و زيبايي ها از ان جهت در چشم و دل ما زيبا مي ايند و ما را به ستايش وا ميدارند كه باطن كمال حق در ظاهر جمال او ظهور يافته است.

    حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

    آري به اتفاق جهان ميتوان گرفت

    قالب و محتواي هنر نيز به مثابه جمال و كمال حق، از يكديگر انفكاك و انتزاع نمي پذيرد و هر يك عين ديگري است و لكن غفلت انسان باعث مي شود كه او زيبايي را اصالتا به اشيا باز مي گرداند نه به جلوه كمال حق در جمال اشيا، حال آنکه زيبايي، هر چه هست، حسن و بها حضرت حق است كه در ظرف ماهيات جلوه گري مي كند.

    فطرت انسان در اصل زيبا پسند است، اما عقل ظاهر در تعيين مصداق اشتباه مي كند و حكم (وجود) را بر (ماهيات) بار مي كند و مي پندارد كه زيبايي در خود اشياست. البته زيبايي در قالب و پيكره وجود نيز به صورت تناسب و توازن و تعادل و تقارن ظاهر شده است، اما زيبايي را، هر چه هست، نبايد به اين نظم ظاهري باز گرداند و از حقيقت ان، كه جمال و كمال حق است، غافل شد.

    اگر هنر را بدان مفهوم اصلي كه وجه باقي موجودات است بگيريم، آنگاه حسن و جمال هنر نيز بدان است كه كمال انساني را آشكار كند... و انسان نيز و انسان نيز در مبارزه ميان حق و باطل به كمال مي رسد، چه در درون خويش كه جهاد اكبر باشد و چه در بيرون از خود كه جهاد اصغر.

    آري، هنر اگر چه عطري است كه بايد مشام جان زيبا پسند طالبان جمال جمال حق را معطر كند، اما هنگامي متناسب با زيبايي و عظمت انقلاب اسلامي خواهد بود كه جلوه كمال انساني باشد، و سر چشمه خورشيد كمال فرزانگي هستند كه صلات و نسك و حيات و مماتشان هنر است، يعني شهداي راه حق.

    سخن گفتن در باب دقت و امانتي كه در كلام حضرت امام نهفته است در وسع ما نيست، اما بر ماست كه دقت و امانتدآري را از ايشان بياموزيم. در همان فراز نخستين، همه آنچه را كه در باب حقيقت هنر مي توان گفت به ما اموخته اند و از جمله در باب زيبايي به مثابه يك امر معرفتي، از يك سو به اصل و منشا ان كه جمال حق است اشاره فرموده اند و از سوي ديگر به ريشه احساس ان در درون انسان كه فطرت زيبا پسند و طالب جمال باشد.

    و لكن به عنوان تكمله اشاراتي چند لازمه است كه در نهايت اجمال و اختصار عرض مي شود:

    در باب وظيفه هنر، حضرت ايشان فرموده اند كه تنها هنري مورد قبول قرآن است كه (صيقل دهنده) اسلام ناب محمدي (ص)... باشد.

    آنچه در عالم جلوه كرده است چيزي جز حقيقت نيست و اگر نسبت ها و اضافات و خطاهاي قياسي از ميان برخيزد، چيزي جز ذات حقيقت يگانه در جهان آفرينش باقي نخواهد ماند و اين همان حقيقتي است كه در اين مباركه شريفه بدان اشاره رفته است:" كل شي هالك الا وجهه."

    هنرمند بايد روي به اين وجه بگشايد و هنر بايد عكس منعكس اين وجه از آيينه روح باشد... پس هنر بايد عالم وجود را از آلايش هاي نسبي و قياسي آنچنان صيقل دهد كه وجه باقي حق در ان جلوه گر شود.

    اگر حقيقت اسلام يعني اسلام ناب را اكنون در نظر مردمان جهان به شوائبي آلوده اند كه قرآن از آن مبراست، پس هنر نيز نسبت به زدودن اين شائبه ها و تصفيه ان وظيفه مند است.

    زيبايي و صفا نيز در عالم، هر چه هست، حسن و بها حق است، پنهان در پس واقعيتي كه ما با نسبت ها و اضافات بر گرد خويش ساخته ايم. وظيفه هنر صيقل دادن عالم است آنچنان كه آن وجه كامل و زيبا و مصفاي باقي از افق ظاهر طلوع كند و طلعت آن، جام احوال مردمان را از نور باده عشق بيا كند و آنان را مست مي الست كند.

    عشق است كه حقيقتا مشكل گشاست و هر جا كه عقل در معضلات درمي ماند، كار عشق آغاز مي شود و كار هنر نيز بيش تر با عشق است تا با عقل. پس نه عجب اگر آن فرزانه بي بديل بفرمايد:

    هنر در مدرسه عشق نشان دهنده نقاط كور و مبهم معضلات اجتماعي، اقتصادي، سياسي و نظامي است.

    راه خروج از بن بستي هم كه شياطين در دنياي امروز ساخته اند عشق است و اين حكمت را نه فقط بسيجيان عاشق اين ديار از حضرت امام خميني (جعلت فداه) اموخته اند، كه در لبنان و فلسطين و حجاز و عراق و افغانستان و پاكستان...نيز هستند عشاقي كه نور حكمت اين سراج منير، از فاصله فرسنگ ها، جانشان را بر افروخته است و چشم دلشان را به مخزن اسرار گشوده. خداوند مقرب ترين بندگان خويش را از ميان عشاق بر ميگزيند و هم آنانند كه گره كور دنيا را به معجزه عشق مي گشايند و شر (نفاثات في العقد) را به تعويذ عشق دفع مي كنند و راه جهان را به سوي عدل همواره مي دارند، اگر نه، عقل نيز در اين دايره سرگردان است و راه به جايي نمي برد.

    مايه اصلي هنر نيز عشق و عرفان است. هنر تجلي شيدايي است و شيدايي، هر چه هست، در عشق است. مسيحاي عشق است كه روح شيدايي در پيكر هنر ميدمد و اگر نباشد اين روح، هنر نيز جز جسدي مرده بيش نيست و عجبا كه اين خلف صالح حسين بن علي(ع)، همچون پدرانش درس سياست را نيز در مدرسه عشق اموخته است، و اگر نه اينچنين بود، كجا مي توانست از اين ظلمتكده اي كه وارثان معاويه بن ابي سفيان با عقل شيطاني خود در جهان ساخته اند، راهي به سوي نور بگشايد؟ وقتي شياطين كار را بدان جا مي كشانند كه ديگر همه راه ها مسدود مي نمايد جز قنوط و قبول بندگي شيطان، حل مشكل تنها در يد بيضاي عشق است.

    عرفان نيز نمي تواند مامني براي گريز از مبارزه باشد، بلكه اگر عرفان سالك طريق خويش را به ميدان جنگ نكشاند، عرفان حقيقي نيست. عارف حقيقي در مي يابد كه عالم اكبر در وجود او منطوي است و بيرون و درون و فرد و جمع، دو آيينه رو در رويند و بر اساس، نه آنچنان است كه تنها درون، ميدان مبارزه با شيطان باشد. عارف حقيقي ان است كه ميان جهاد اكبر و جهاد اصغر جمع كند و مظاهر بيروني شيطان را نيز باز شناسد و با آنان به ستيز بر خيزد، و اين آخرين سفر از اسفار اربعه سلوك است.

    عارف حقيقي مي داند كه مبارزه مقتضاي تجلي اسماي حق است و امر آنگاه به تمامي محقق خواهد شد كه عدالت بر جهان حاكم شود. پس چگونه ميتواند در مامن عزلت و انزوا بنشيند و خلق را در كف شيطان رها كند، انگاه كه ميداند تا جنگ ميان حق و باطل در نگيرد و خون سحر بر افق طلوع ننشيند، طلعت شمس حقيقت ظهور نخواهد كرد و شب سياه غيبت سپري نخواهد شد؟

    عرفان را اگر به معناي حقيقي لفظ بگيريم از لوازم تحقق هنر است و با ان قرابتي تمام دارد. هنر نيز عين عرفان است و تفاوت تنها در نحوه تجلي است، اگر نه، آنچه در عرفان و هنر اظهار مي يابد حقيقت واحدي است.

    پس در كلام حضرت امام، هنر را چه در نسبت با زيبايي و عشق و صفا معني كنيم و چه در نسبت با حكمت و عرفان، از تعهد و امانتدآري و مبارزه جدايي ندارد و لذا پيام اين گونه پايان مي گيرد كه:

    هنرمندان ما تنها زماني ميتوانند بي دغدغه كوله بار مسئوليت و امانتشان را زمين بگذارند كه مطمئن باشند مردمشان بدون اتكاي به غير تنها و تنها د رچارچوب مكتبشان به حيات جاويدان رسيده اند. و هنرمندان ما در جبهه هاي دفاع مقدسمان اينگونه بوده اند تا بملا اعلا شتافتند و براي خدا و عزت و سعادت مردمشان جنگيدند و در راه پيروزي اسلام عزيز تمام مدعيان هنر بي درد را رسوا نمودند.

    و اين (درد) امري فراتر از ان است كه انسان هنرمند باشد يا عالم و سياستمدار... اين درد ضرورتي است كه انسان به معناي كامل لفظ با ان محقق مي شود. آنان را كه در جست و جوي حقند، همين يك سخن كافي است.

    قصد ما از آغاز اين بود كه پيام حضرت امام را تنها از آن حيث كه هنر را امانتدار مبارزه با دشمنان دين مي داند بنگريم و لذا تحقيق در اين معاني كه (اسلام امريكايي) چيست و يا ( گرسنگان مغضوب قدرت و پول) كيستند و...از عهده اين رسالت بيرون است.

    كلك تو بارك الله بر ملك و دين گشاده

    صد چشمه اب حيوان از قطره سياهي

    بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم

    ملك آن توست و خاتم، فرماي هر چه خواهي


    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 19:23  توسط مکتب الزهرا(س)  | 
    انقلاب و خطر فقر نرم‌افزاري
  • انقلاب و خطر فقر نرم‌افزاري

  • انقلاب

  • حسن رحيم پور ازغدي


  • سعي مي‌كنم در اين جلسه يك نگاه تطبيقي به آنچه كه به آن سياست مدرن مي‌گويند و يا حقوق اساسي سكولار يا دكترين حقوقي وحكومتي امام‌علي بن ابيطالب نه بعنوان مكتب، يك بررسي تطبيقي داشته باشيم. گرچه علي روح بزرگي بود در كالبد تنگ جهان و جامعه‌ي دوران علي شايستگي ايشان را نداشت و او بزرگتر از آن جامعه و فراتر از ظرفيت آن مردم بود، اما وقتي نام رفتار علوي يا دولت علوي را مي‌شنويم، بايد متوجه باشيم كه سخن از يك شخص، هر چند بزرگ، در ميان نيست؛ بلكه گفتگو از يك مكتب است كه علي نمونه بارز و برجسته تربيت شده اين مكتب مي‌باشد. مكتبي كه بنيانگذارش پيامبر بزرگ خدا بود و ايشان شاگرد برجسته آن مكتب. او از پيامبر آموخت كه جامعه ديني جامعه‌اي است كه بدون لكنت زبان بشود حق ضعفا و محرومين را و طبقات پايين جامعه راـ كه معمولا قدرت مطالبه حقوق خود را ندارند ـ از صاحبان قدرت و ثروت گرفت. روايت از ايشان نقل شده كه فرمودند: «اني سمعت رسول الله..يقول في غيره مره» من شنيدم كه به شكل متواتر در موقعيت‌هاي مختلف، پيامبر اين نكته را به زبان آورد كه: «لن تقدس امه لا يوخذ للضعيف فيها حقه من القوي غير متتعتع» آن امت و جامعه‌اي كه حق ضعيفان را نشود بدون لكنت زبان و بدون ترس از اقويا و صاحبان قدرت و ثروت مطالبه كرد، قابل تقديس و پاكيزه نيست. اينها در واقع تعريف جامعه ديني است. از زبان پيامبر اكرم كه استاد و مربي علي بن‌ابي طالب است وحضرت علي فرمود: «اناعبد من عبيد محمد(ص) ». يعني من بنده‌اي از بندگان محمدم و مثل برده در برابر محمدم. يعني هر چه دارم از اوست.در قاموس علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) دولت ديني، ضامن عدالت ديني، ضامن حدود خدا، قوانين خدا و حقوق مردم است. حريم مردم، حريم خداست و حق‌ا…؛ منتهي با تعريف دينيش نه با تعريف ماترياليستي، تعريف ليبرالي و تعريف ماركسيستي‌اش. تجاوز به حريم انسانها و حقوق مسلم آنها، تجاوز به حريم خداست. اين منطق علي‌بن‌ابي‌طالب است و بارها در نهج‌البلاغه به تعابير مختلف آورده‌اند. و باز ايشان از پيامبر اكرم نقل كرده‌اند كه پيامبر فرمود: «من قتل دون حقه فهو شهيد». هر كس براي دفاع از حق وحقوقش، چه حقوق معنوي يعني كرامت و عزت انسانيش و چه حقوق مادي‌اش، يعني در مبارزه با ظلم كشته بشود شهيد راه خداست. اين يكي از پاسخها به كساني است كه بارها گفته‌اند و مي‌نويسند دين سراسر تكليف است وحق و حقوق در دين اكرام نشده. چطور از حق و حقوق بشر در دين صحبتي نشده وقتي كه پيامبرش مي‌گويد: اگر در راه دفاع از حقوقتان كشته بشويد، انگار در راه خدا كشته شده‌ايد. شهيديد مثل آنهايي كه در جنگ احد و خندق در ركاب حضرت محمد شمشير زدند و كشته شدند. منتهي نه حقوق تنها. حقوق توام با تكليف. حقوقي كه متقابلاً منشا مسئوليتهايي است. در ديدگاه‌هاي توتاليتر و نظامهاي استبدادي مردم فقط تكليف دارند و حقوقي ندارند. در نظامهاي ماترياليستي و ليبرال سرمايه‌داري كه بر اساس غرايز انسان بنا شده مردم طبق ادعاي تئوريك، فقط حقوق دارند و از مسئوليت‌هاي انسان نبايد حرف زد. شما تا از مسوليت و تكليف حرف بزني متهم مي‌شوي به نقض حقوق بشر و به محض اينكه از آرمان‌ها و حدود ارزش حرف بزني متهم مي‌شوي به تئوريزه كردن خشونت. اما در تفكر علي‌بن‌ابي‌طالب همه انسانها بدون استثناء حقوقي دارند و وظايف و مسئوليت‌هايي به اندازه‌اي كه به مسئوليت‌ها عمل مي‌كنند، حقوق براي آنها حتما محترم است و به اندازه‌اي كه از حقوق استفاده مي‌كنند مسوليت‌هايي دارند كه بايد به آن تن در دهند. مسئوليتهايي در برابر خدا، در برابر مردم و در برابر حق و سرنوشت خودشان. بنابراين مي‌بينيد كه بين مبارزه با ظلم و دفاع از حقوق مردم با راه خدا و شهادت در راه خدا، يك پيوند عقيدتي در منطق علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) برقرار است. اين تعريفي كه از جامعه ديني عرض كردم، پيامبر در باره‌اش فرمود: هيچ كس به اندازه علي قدرت ايجاد چنين سيستمي و ساختن پرداختن چنين جامعه‌اي را ندارد و بنابراين خداوند او را بعنوان وصي و خليفه‌ي بعد از من نصب كرد و پيامبر در روز غدير خم، اين را به مردم ابلاغ كرد كه مردم« علي‌ اقواكم علي هذل الامر» يعني هيچ كس به اندازه علي نخواهد توانست چنين جامعه‌اي را بسازد و لذا او حق خلافت دارد. لذا او از طرف خداوند به حاكمت منصوب شده. اين انتصاب ملاكش چيست؟ اين است كه او بيشتر از همه به حقوق مردم وفا مي‌كند و بيشتر از همه به مردم براي رسيدن به كمالات دنيوي و آخروي‌شان كمك مي‌كند. همين منطق است كه ايشان در خطبه 132 نهج‌البلاغه در مانيفست حكومتي‌شان مي‌فرمايند: درحكومت اسلامي كسي كه بخيل است و حرص مي‌ورزد و چشم كج در مال مردم و نگاه تحقير‌آميز به حقوق مردم دارد، نبايد مسؤول باشد. افراد جاهل و قشري و عوام حق ندارند وارد حكومت ديني بشوند. «و لا الحافي و لا الحسائف و لا المرتشي». رشوه خواران «ولا المعطل للسنه». آنهايي كه سنت خدا و پيامبر را تعطيل مي‌كنند؛ يعني در حكومت با قانون بازي مي‌كنند و هر جا و هر وقت دلشان بخواهد قانون الهي را اجراء مي‌كنند و هر جا دلشان مي خواهد اجرا نمي‌كنند. فرمود من به اينها اجازه نمي‌دهم در حكومت ديني وارد بشوند. من نمي‌گذارم فاسدها و باندهاي بي‌تقوا بر جان و مال و حقوق مردم مسلط بشوند. تا زنده‌ام نمي‌گذارم افراد بخيل و حريص به مال مردم، آدمهاي دنيا طلب و عياش و پرخور بر مردم حكومت كنند و وارد دولت بشوند. نمي‌گذارم افراد نادان و قشري و جاهل بر سر كار بيايند تا جامعه را منحرف كنند. «الجاهل يضلهم بجهله». اگر جاهلان و سفها، افراد سخيف و نادان بر سر كار بيايند، جامعه را منحرف مي‌كنند و نمي‌گذارم افراد زورگو و مستبد بر مردم مسلط شوند تا با بي‌عدالتي حكم برانند و اموال مردم و فقرا را بالابكشند و همه چيز را توجيه كنند و افراد بي‌زبان و نجيب را در جامعه محروم كنند.«يقطعهم بجفائه». نمي‌گذارم رشوه‌خواران در مديريت‌هاي حكومت نفوذ كنند تا حقوق مظلومين فراموش شود. «المرتشي في الحكم». نمي‌‌گذارم قاضي‌هاي رشوه‌خوار بر گردن مردم سوار شوند تا مردم را نابود و سنت پيامبر را تحقير كنند. فرمود: منطق من در حكومت اين است و هر كس با من است بسم‌ ا….. هر كس بر من است باز هم بسم ا… . در روايت ديگري فرمود: بدترين حاكمان و دولتمردان آنها هستند كه حب‌الفخر دارند. حب‌الفخر يعني همين جاه‌طلبي، شهرت‌طلبي ، شهرت پرستي و خود را از مردم بالاتر ديدن. فرمود در حكومت اسلامي حاكمان حق ندارند از بالا به مردم نگاه كنند و مردم را پايين‌تر از خودشان بدانند و ببينند. فرمود:من با حاكمان متكبر نمي‌توانم كنار بيايم و همه آنها را يا اصلاح و يا حذفشان مي‌كنم. بعد رو كرد به مردم: اما شما مردم! من خدا را اطاعت مي‌كنم ولي شما من را اطاعت نمي‌كنيد. در حالي كه معاويه خدا را اطاعت نمي‌كند اما مردمش او را اطاعت مي‌كنند. هر چه به شما دستور مي‌دهم همين طور در هوا يخ مي‌زند و به مقصد نمي‌رسد. بعد فرمود كه: پس اصلاً معلوم هست كه شماها با چه نيتي با من بيعت كرديد؟ دولت ارزشها و عدالت، مشروعيتش گره خورده است به اينكه مسؤولينش دنبال عدالت اجتماعي و پاسدار ارزشهاي انقلابي و ديني و انساني هستند يا نيستند.بنابراين شما بايد مراقب آن ايده‌اي باشيد كه به صراحت يا با كنايه مي‌گويند يا مي‌نويسند كه حاكميت اصلا نبايد و نمي‌تواند ارزشهاي فردي و اجتماعي اسلام را در سطح امور عمومي و اجتماعي پاسداري كند. دولت پاسبان نيكي‌ها نيست اصلا نبايد كشيك ارزشها و عدالت را بكشد. فقط دولت ژاندارم امنيت است. دولت فقط بايد آزادي رقابت در عرصه اقتصاد و در عرصه سياست و عرصه فرهنگ ايجاد بكند. امنيت براي رقابت آزاد بدون هيچ شرط و حدود اخلاقي وفكري ايجاد كند و نه در عرصه فرهنگ مسؤول دفاع از حقيقت است ونه در عرصه اخلاقيات اجتماعي مسؤول دفاع از ارزشهاست ونه در عرصه اقتصاد، سياست و حقوق اجتماعي مسؤول اجراي عدالت است. اين منطق مي‌گويد: چه بسا لازم است كه دولتها براي حفظ قدرت و امنيت صاحبان ثروت بر خلاف ايمان، بر خلاف انسانيت و مذهب عمل بكنند. و آدم عاقل و انسان خردمند نبايد دولت مردمي را به اين دليل سرزنش كند كه چرا به منظور حفظ حكومت و قدرت از راههاي غلط و عجيب و غريب استفاده كردي. براي اينكه در اين منطق اگر رجل سياسي امروز به خاطر بي‌تقوايي متهم بشود، فردا به خاطر نتيجه‌اش ـ يعني كسب قدرت ـ در افكارعمومي تبرئه مي‌شود. يعني مي‌گويند افكار عمومي عمل بد را به نتايجش مي‌بخشند. تو هر كاري مي‌خواهي بكن و به هر ترتيبي مي‌خواهي به قدرت برسي، برس. مسئله‌اي نيست افكار عمومي فراموش مي‌كند! شبيه اين تعابير را از نظريه‌پردازان سياسي غرب و پدران سكولاريسم از آقاي ماكياولي تا ديگران تا همين امروز شماها زياد مي‌بينيد. اينها اساسي را گذاشتند كه طبق آن ملاحظات ارزشي نبايد در تصميم‌گيري دولت مردان دخالت كند چون معتقدند كه با شخصيت اخلاقي نمي‌شود دولت تشكيل داد و به خصوص نمي‌شود آنها را حفظ كرد و بنابراين اخلاق از سياست و ديانت از حكومت جداست و حتما احتياج است به يك مقداري حقه‌بازي و تظاهر و عوام‌فريبي،بخصوص در سيستم جمهوري كه بايدآراء را به هر شكلي جمع كرد و مسأله اصلي در آراء، مسأله كميت است نه كيفيت و بنابراين دروغهاي زيباي شهريار و حاكم و دولتمرد براي حفظ شهروندان در اطراف او لازم است و فرزانه كسي است كه ماهرانه دروغ بگويد. مهم اين نيست كه تو راست مي‌گويي يا دروغ. مهم اين است كه قدرت بدست بيايد و قدرت را نبايد با معيارهاي ديني و ارزشي ارزيابي كرد. چون ارزشها متعلق به حوزه خصوصي آدمها هستند. نمي‌توانند ملاك داوري در مورد اقدامات عمومي باشند. كه اينها همه مبناي تفكر سكولار و درست در مقابل تفكر علي بن ابي طالب (ع) است. تفكر سكولار كه مي‌گويم، اعم از ديدگاه‌هاي سلطنتي وتوتاليتر و استبداري سكولار است كه كساني مثل خود ماكياولي يا توماس هابز طرفدارش بودند. يا نظامهاي سكولار ليبرال كه تئوريسين‌هاي جامعه مدني در سنت ليبراليسم طرفدارش بوده‌اند از جان لاك به بعد تا نظريه‌پردازان معاصر نئوليبرال. دنباله‌هاي اين جريان در چند دهه اخير، بطور خاص ادعا كرده‌اند كه يك راه ميان‌بر جديدي كشف كرده‌اند براي دفورم‌هاي راديكال تر در دولتهاي سنتي و آن نه فقط تجديد نظر در ريشه‌ حقوق واخلاق بلكه تجديد نظر در ريشه‌هاي زبان و فهم مردم است. براي اينكه ريشه افكار قديمي را در باب عدالت اجتماعي و ارزشها از خاك ذهن بشر بكنيم. چون مشكل بشر سنتي در ابهام زبان و انحراف زبان است.مشكل اصلي در ماهيت واژه‌هاست. واژه‌هاي قديمي‌اي مثل عدالت. و بايد اين واژه‌هاي قديمي مثل عدالت را بازنشست كرد و از رده خارج كرد و به جايش واژه‌هاي نويي بسازيم كه همه اين مفاهيم را مقيد و محدود كند. يعني مفاهيمي مثل عدالت يا ارزشهاي اجتماعي كه معيارهاي فطري ما قبل دولتي‌اند براي دولتها و حاكميت‌ها مزاحمند. اينها كه اشاره مي‌كنم يك مقدار زيادش را شما در نظريات فيلسوفان تحليلي و گرايشات پوزيتيويستي در باب حقوق بشر مي‌توانيد تعقيب كنيد. ببينيد كه چطور اينها همه مسئله عدالت و ارزشها را صرفاً به منازعات لفظي تبديل كردند و گفتند تمام صحبتهايي كه از عدالت اقتصادي و ارزشهاي اجتماعي و حكومتي مي‌شود كه حكومت‌ها بايد ارزشي باشند و دولتها بايد ارزشي عمل كنند، اينها همه نقض علم اقتصاد و نقض علم سياست است. اين اقتصاد كلاسيك و سياست كلاسيك كه در دانشگاهها به شما تدريس مي‌كنند، مضمونش همين‌هاست و شما جرات درك ريشه‌اي آنها و جرات نقد آنها را به اين زودي‌ها نخواهيد داشت. چون نظام آموزشي ما، نظام آموزشي مبتني بر ترجمه و تقليد است. نه مبتني بر اجتهاد و ابتكار و خلاقيت. اينها صريحا مي‌گويند كه نبايد با اعلاميه‌نويسي يك حقوق زايدي را براي فقرا و طبقات پايين در جامعه ايجاد كرد. اينها موي دماغ مي‌شوند، پررو مي‌شوند و اين شعارها و تعابير، اين اصطلاحات، ما بعدالطبيعه است و اصطلاحات و تعابير ايدئولوژيك است و اينها نبايد واردعرصه سياست و مديريت و اقتصاد بشود واين تعابير ما بعدالطبيعي را ضعفا و فقرا با همدستي يك مشت مذهبي امل شاعر پيشه ابداع كردند براي اينكه جلو توسعه را بگيرند.منتهي خوشبختانه حق و حقوق با اعلاميه نويسي گرسنه‌ها و مدافعان گرسنگان ايجاد نمي‌شود و اين حقوق الهي مردم واين حرفها يك مشت تركيبات كاذب است وحقوق در منطق ما قرار داد محض است. زبان عدالتخواهان و زبان بنيادگراهاي ديني اصلا مشكل ذاتي دارد و اين شعارها يك مقدار اصوات بي‌معني است. اينها صرف‌الاسم‌ است. شما بحثهايي كه پوزيتيسها كرده‌اند نگاه كنيد. تمام اينها را مي‌گويند.مي‌گويند تمام ارزشهاي اخلاقي و تمام گذاره‌هاي مابعدالطبيعي همه بي‌معني و پوچ است. معناي واقعي نامها كجاست؟ آنجايي كه سود مادي همه مباني حقوقي، اخلاقي و عدالتخواهي را بي‌معني مي‌كند و زير سؤال مي‌برد. اين يك جريان و يك خطر بالفعل براي انقلاب است و در واقع آخرين پيامهايي است كه نسل قبل از شما دارد به شماها منتقل مي‌كند. ذهنهايي كه اين‌ها را ترويج مي‌كنند و ترجمه مي‌كنند، ذهنهاي به شدت قشري و خشكيده‌ هستند وتا حالا كار زيادي دست بشر داده‌اند. ذهنهايي كه اصلاً روي ملاج اين‌ها و روي خلاقيت اين‌ها باران نباريده وبا اين مفاهيم ارزشي حتي يكبار هم آشنا نشده‌اند. والا كيست كه نداند تمركز بي‌قيد و شرط سرمايه‌هاي انبوه براي مصارف شخصي و به نفع يك اقليت فاسد مبتني بر غصب و اسراف وتبذير و ربا،اين‌ها با ايدئولوژي ماترياليسم در غرب ودر جهان تئوريزه شد و ناخدايان سرمايه‌داري ليبرال صريحاً گفته‌اند كه به تقدم ماده معتقدند و اين ماترياليسم اگر روزگاري معنا داشت، ديگر امروز خيلي ابلهانه و ارتجاعي است . امروز هر كسي در سطح مفاهيم سياسي بزرگ مثل دولت و فلسفه قدرت، از عدل و ارزشها حرف بزند، او را فناتيك و ضد‌استاندارد لقب مي‌دهند و ضد‌استاندارد خونش در همه جاي دنيا مباح است. احزاب نامرئي كه بلدند چطور حكومتهاي انقلابي را بدون براندازي بازسازي بكنند و پوستش را حفظ بكنند و محتوياتش را تغيير بدهند و پشت همين استانداردهاي جهاني قايم بشوند. صريحاً مي‌گويند كه موضوع سياست قدرت است نه حقيقت، نه فضيلت و نه عدالت. اين‌ها ديني‌ترين و زنده‌ترين انقلابها را مي‌توانند به روش تاكسي‌درمي تزئين كنند و خشكش كنند و به تماشا بگذارند. بطوري كه آن جنبش بزرگ با آن مفاهيم عالي هم باشد و هم نباشد . به قول سلمان فارسي وقتي كه ديد بعد از فوت پيامبر ريختند به خانه علي و علي را به زور كشيدند به سمت مسجد براي بيعت. آنجا دارد كه بعضي از اصحاب خاص حضرت امير دست به شمشير به چشم علي نگاه مي‌كردند كه ايشان فرمان درگيري بدهند و حضرت امير با چشمش اشاره كرد كه كاري نكنيد. آنجا دارد كه سلمان فارسي كنار كوچه ايستاده بود و ديد كه دارند با علي چه مي‌كنند. وقتي كه حضرت امير علامت داد كه كاري نكنيد.اين دوراني است كه بايد تحمل كرد. دوران سكوت براي وحدت. و دوران قيام براي عدالت بعداً خواهد رسيد. آنجا دارد كه سلمان فارسي وقتي كه ديد عمامه‌ علي را به گردنش انداخته‌اند و دارند او را مي‌برند، به ديوار تكيه كرده بود و رو كرد به مردم و با لهجه فارسي گفت: كرديد و نكرديد.خطاب به آن جامعه و وارثان انقلاب پيامبر گفت كرديد و نكرديد. مسلماني كرديد و نكرديد. حفظ ظواهر كرديد اما باطنش را به باد داديد. مغز انقلاب را فداي قشرش كرديد و مضمون انقلاب را فداي فرمش كريد. در اين شرايط و بعد از تثبيت يك انقلاب، اگر نسل دوم و سوم انقلاب از مفاهيم انقلابي و از ارزشهاي انساني در جامعه بعد از انقلاب، جانانه و ابوذري دفاع نكنند و قيام نكنند و حتي اگر سخت افزار انقلاب حفظ بشود، نرم‌افزارش عوض مي‌شود. اگر هوشياري ايدئولوژيك و انقلابي در اين مسأله نباشد و انقلاب فقط سخت افزارش حفظ بشود، نرم‌افزارش تغيير مي‌كند و شما متوجه نمي‌شويد. ما هم متوجه نخواهيم شد. مثل ساختماني كه ساختمانش باشد و ساكنانش عوض بشوند. ساختماني كه به دست انقلابيون وبه دست عدالت‌خواهان و به دست مجاهدين و شهيدان ساخته شد، زير سنگينترين آتشها، كم‌كم عدالت ستيزان و قاعدين و مخالفين اصل تئوري آن انقلاب ديني، ساكنان آن ساختمان خواهند شد. اگر اين هوشياري نباشد. اين نظريه تناسخ اگر در مورد فرد انسان غلط است،به نظر من در موردحاكميت‌ها و نوع اجتماعات بشري صادق است. با يك نوع مجازگويي البته. اين ارواح خبيثه‌ي ماقبل انقلابها دوباره قابل احضار هستند و مي‌توانند در بدن انقلابها حلول كنند و فرمان جامعه را به سمت ديگري بچرخانند. اول با زاويه‌هاي كم وبعد شما مي‌دانيد وقتي انحراف با يك زاويه كوچك شروع بشود، شما اولش تفاوت مسافتي بين اين دو ضلع نمي‌بينيد. اما وقتي در طول زمان ادامه پيدا كند همين زاويه كوچكي كه باز شده، در طول زمان مي‌بينيد كه آنقدر فاصله‌ها زياد مي‌شود كه اصلاً ديگر كسي آن انقلاب را به جا نمي‌آورد. به جا نمي‌آورد كه كي‌ بوده، چي بوده، اصلاً براي چي تشكيل شده. اصلاً يك طوري كه ظاهرا همه چيز به جاي خودش هست و واقعاً هيچ چيز به جاي خودش نيست. همه چيز درست است وهمه چيز خراب و به همين دليل است كه انقلاب اسلامي نبايد فقط به تغيير رژيم اكتفا مي‌كرد، بلكه بايد با نرم‌افزار جديد ديني و انقلابي به تغيير سيستم بپردازد. تعويض رژيم كافي نيست. بايد سيستم عوض بشود و الا اگر سيستم عوض نشود همان ارزشهاي ما قبل انقلاب يا خودشان ويا شبح‌شان دوباره به داخل حاكميت و به داخل جامعه و به داخل افكار عمومي وبه داخل دانشگاه عودت مي‌كنند. چنانكه دارند مي‌كنند. آن از در رفته‌ها از پنجره‌ برگشتند. تعويض هيئت حاكمه كافي نيست، بايد طبقه حاكم هم عوض بشود. طبقه‌اي كه در جامعه جاهلي حاكم بود و بر آن اساس حكومت مي‌كرد، بايد آن عوض بشود و الا تعويض هيأت حاكمه كفايت نمي‌كند صورت عوض مي‌شود و سيرت دوباره تجديد و باز توليد مي‌شود. بايد آن طوري كه حضرت امير فرمود، كفگير انقلاب، محتويات ديگ سيستم حكومت و جامعه را بهم بزند.«حتي يعدو اسفلكم اعليكم و اعليكم اسفلكم». فرمود در حكومت من، من اوضاع را به هم ‌مي‌ريزم. گفت: كاري مي‌كنم مثل اينكه كفگير توي ديگ مي‌رود و پائين‌ها را مي‌آورد بالا و بالاييها را مي‌برد پايين، من همه‌تان را به هم مي‌ريزم. اين طور نيست كه بگويم شماها همانطور كه بوديد هستيد وما همانطور مثل بقيه مي‌آييم حكومت مي‌كنيم، برويم جلو ببينيم چه مي‌شود. چرا خطر حذف موجه ارزشهاي انقلابي هميشه بعد از پيروزي و استقرار يك انقلاب، دوباره يك خطر جدي، تهديد‌كننده و زنده است؟ چرا؟ علي‌بن ابي طالب دو و نيم دهه بعد از رحلت پيامبر وقتي وارد حكومت شد، با تمام وجودش اين فاجعه را لمس كرد و خواست اوضاع را برگرداند. خواست تغيير در سيستم ايجاد بكند و سه تا جنگ داخلي بر او تحميل كردند. دوستان سابق خودش. براي اينكه حتي اگر هيئت حاكمه‌ي بعد از انقلاب، فاسد نشود و فاسد نباشد ـ كه خيلي‌ها‌يشان آدمهاي درستي و خوبي بوده و هستند ـ ولي طبقه حاكم كه غير از هيئت حاكمه است و از قبل از انقلاب در جامعه سيستم سازي كرده، گلوگاه‌هاي جامعه ونظام را مي‌شناسند و دوباره مي‌آيند آنجا سوار مي‌شوند. يعني ضد حمله‌ي ضد انقلاب به انقلاب، بعد از 10، 20 سال بعداز پيروزي انقلاب. نه با تركش و خونريزي. جنگ سرد و بدون سر و صدا و با كار نرم‌افزاري همه چيز را دوباره پس مي‌گيرند. دوباره تاكيد مي‌كنم طبقه حاكم غيراز هيئت حاكم است. هيئت حاكمه يك گروه سياسي است كه بر اهرمهاي رسمي مديريت، مسلط است و ظاهراً آنها تصميم مي‌گيرند؛ اما طبقه حاكم آن گروه اجتماعي‌اند كه سلطه‌شان سلطه‌ي اعتباري و قانوني نيست. رسمي نيست. اما سلطه حقيقي و عملي است. يعني در واقع سلطه دست آنهاست، نه دست انقلابيوني كه فقط براي پستها آمده‌اند و آن نوك هرم نشسته‌اند. سيستم به اين معنا است كه قاعده علي‌رغم راس هرم تصميم مي‌گيرد و مديريت مي‌كند. اين اتفاقي كه بعد از جنگ بخصوص در دو دهه گذشته بخشي‌اش اتفاق افتاده و اگر پادزهر اين سم به زودي اعمال نشود بخش ديگرش اتفاق خواهد افتاد، وبه دست شماها فقط اعمال مي‌شود.چون شماها يا كساني هستيد كه در مجلس ختم اين انقلاب شركت خواهيد كرد يا كساني هستيد كه پرچم خونين انقلاب را از دست نسل قبل و سيصد هزار شهيد مي‌گيريد و در قله‌هاي بالاتري نصبش مي‌كنيد، يك از بين دو اتفاق در هر صورت به دست شما اتفاق خواهد افتاد. اين‌ها اتفاقاتي است كه در صدر اسلام براي علي‌بن ابي‌طالب (ص) هم افتاد و علي با اين وضعيت درگير شد و اين‌ها علي را با همه عظمتش به زانو در آوردند. انقلاب، هيات حاكمه را عوض مي‌كند ولي اگر نتواند طبقه حاكمه را عوض كند يا اصلاح كند، خودش بعد ازاينكه تمام توانش را صرف كرد و شهيدانش را تقديم كرد و فتوحاتي كرد و خسته شد، خودش دوباره، اهرم‌هاي قدرت را اگر نه به همان افراد قبل از انقلاب، اما در اختيار همان افكار، در اختيار همان انديشه، همان تفكر، قرار مي‌دهد و همان اتفاق از همان زاويه‌ اتفاق خواهد افتاد. براي اينكه انقلاب و اصلاح، به تعبير حكما، يك امر قصري است. قصر خلاف طبيعت است. همانطور كه تهذيب نفس در يك فرد قصري و خلاف طبيعت اوست و لذا سخت است. امر طبيعي مثل از كوه پايين آمدن است و آسان است.دعوت به غريزه و سازش و ضيافت و … خيلي آسان است زيرا هزينه نمي‌خواهد. براي اينكه به طبيعت راحت‌طلب انسان سازگار است.دعوت به قيام و جهاد و رياضت و مقاومت، سخت است. براي اينكه دعوت به حركت سر بالايي در كوه است. يعني خلاف طبيعت و غريزه است. انقلاب و اصلاح، يك امر قصري است؛ همانطوري كه تهذيب نفس يك نفر خلاف طبيعت است، تهذيب نفس يك جامعه و حاكميت خلاف طبيعت است. بنابراين سخت است. لذا خيلي‌ها مي‌برند. خيلي‌ها اول گرم وارد صحنه مي‌شون و بعد تخت‌گاز پائين مي‌دوند و علي‌ابن ابي‌طالب با همه اين گروهها درگير بود و گرفتار همه اينها بود و در نهج‌البلاغه بخوانيد كه سراسر گلايه از همين اوضاع است و از مردم سردي كه مثل سنگ، علي را نگاه مي‌كردند و تنهايش مي‌گذاشتند. همان‌هايي كه وقتي براي بيعت هجوم آوردند فرمود: آنقدر جمعيت ريخت كه من زير دست و پا ماندم. لباسم پاره شد و حسن و حسين زير دست و پا له شدند. همين مردم، وقتي كه وارد پروسه اجراي عدالت شدم و تلخي عدالت را چشيدند بعضي از همين‌هايي كه با من بيعت كردند از دين بيرون رفتند. گفتند: حالا كه تو ازدين مي‌گويي اصلا ما دين نمي‌خواهيم و بسيارشان پيمان شكستند و آنهايي كه پيمان نشكستند، من را در درگيريها و نبرد تنها گذاشتند و اين بود كه نبرد عدالت علي نيمه‌كاره ماند و كار علي را ساخت. ولي او در طول 5 سال حكومتش با نحوه حكومتش و با نحوه شهادتش كار همه اينها را در تاريخ يكسره كرد. علي براي اينها در تاريخ آبرو نگذاشته، هر كس لااقل در جوامع اسلامي و شيعي بر سر حكومت بيايد، مردم فوري با عهدنامه مالك اشتر و نهج‌البلاغه مقايسه‌اش مي‌كنند. جرات هم نكنند مشروعيتش را زير سوال ببرند، مشروعيت آنها در دل همه زير سوال است. بنابراين اگر آن تحول بنيادي كه عرض كردم انجام نشود، انقلاب وقتي خسته شد و شهيدانش را داد، دوباره در اختيار همان بروكراسي، در اختيار همان انديشه‌هاي ما قبل انقلاب و همان سنّت لاييك و غرب‌گرا قرار مي‌گيرد و نهادهاي كهن ما قبل انقلاب دوباره مي‌آيند انرژي انقلاب و دستاوردهاي او و نام انقلاب را به نفع خودش مصادره مي‌كنند و يك مرتبه مي‌بينيد انقلاب ديني مستضعفين و حكومت ديني مجاهدين و شهداء در اختيار ساز و كارهاي لاييك سرمايه‌داري قرار مي‌گيرد. اين همان چيزي است كه دهها سال با آن مبارزه كردند و زير شلاق شكنجه و تبعيد شدند و زندان رفتند و كم‌كم مي‌بيني حكومت، ديني هست و نيست. خود انقلاب هم هست و هم نيست. شعائر انقلاب هست و شعارهاي انقلاب نيست و انقلاب ديگر يك دعوت و يك ايده نيست. يك نام و يك سنت به معني عادت است. نه به معني سنتي كه در تعابير ديني داريم. يك اسم مقدس است متعلق به تاريخ. در امور دنيوي و اجراييات و امور عرفي و امور غيرقدسي نبايد دخالت بكند و الا ‌آلوده مي‌شود و كم‌كم جرات نمي‌كني اصل آن شعارهايي كه انقلاب بر اساس آنها اصلا راه افتاد، جايي زبان بياوري و براي اين معضل فقط يك راه حل وجود دارد؛ همان كاري كه علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) كرد. بازگشت به دكترين اصل انقلاب؛ به هر قيمتي كه مي‌خواهد تمام بشود. هيچ راه حل ديگري نيست. اگر دين را به عنوان يك دعوت بزرگ ببينيم، قبل از اينكه او را به عنوان يك سنت ـ به همين معناي جامعه‌شناسي غيرديني عرض مي‌كنم، نه سنت به معني سنت معصوم كه اصلا كلمه سنت تويش طراوت و طراوت هميشگي خوابيده ـ آن‌زمان خواهيم ديد كه تمام آموزه‌هاي انقلاب و اسلام حتي حاشيه‌اي‌ترين آنها حتماً حاوي راه گشاترين دياميزم براي برافكندن طرحهاي تازه و ايجاد يك وضعيت تازه توي جامعه ايران دهه سوم انقلاب است. در تشيع همه چيز عليه محافظه كاري است و آنوقت خواهي ديد اين فقر تئوريك و اين تفرقه سياسي و اين فاصله طبقاتي كه توي جامعه دارد بوجود مي‌آيد، همه آنها مولد يك چيزي است و همه آنها يك راه حل واحد دارد. انقلابي كه به خاطر عدالت در گرفت وحكومتي كه به خاطر عدالت تشكيل شد و عدالتي كه توي چارچوب اسلام و با روح آتشفشاني علي و عقلانيت تشيع تعريف شد و تعقيب شد، امروز در دهه هشتاد و نودـ دوراني كه شمابه بلوغ سياسي و اجتماعي مي رسيدـ چطور بايد ادامه پيدا كند؟ و طبقه جديد و كاسب‌هاي جديدي ـ كه در دهه اخير بعد از جنگ در كشور و در حكومت شكل گرفت و در سالهاي اخير در اقتصاد و فرهنگ و سياست كشور پنچه انداخت و با سيستم‌هاي م قبل انقلاب، با مفاهيم غربي ديالوگ برقرار كرد و با آنها تفاهم كرد و كم‌كم جا خوش خواهد كرد ـ را چطور مي‌شود مهار كرد و در برابر عدالت علوي خاضع كر؟د و بر اساس آموزه‌هاي پيشاهنگان آيين تشيع و اسلام چطور مي‌شود از پس استبداد ـ چه استبداد از نوع دهاتي و بدليش و چه استبداد از نوع پيچيده‌ـ برآمد؟ حتي اگر برخي از حاملان بچه مسلمان‌هاي قبلي باشند كه قبلاً خودشان به مبارزه اين مفاهيم رفتند، و امروزه حامل همان مفاهيم و مدعي همان‌ها و مدافع همان‌ها شده‌اند. كم نبودند بچه‌هايي كه به انگيزه مبارزه با اينها جلو رفتند و چون دست‌شان خالي بود تغيير ماهيت دادند. گفتند يك رزمنده‌اي از نيروي خطش جدا شده بود و بعد از يكي، دو روز از پشت بي‌سيم تماس گرفت با فرمانده‌اش. گفتند كجايي گفت: اسير گرفتم. خوب اسير را بردار بيار. گفت: نمي‌آيد، گفت: خوب خودت بيا، گفت نمي‌گذارد بيايم. گفت: پس اسير شده‌اي، اسير نگرفته‌اي! اينها بودند كساني كه رفتند اسير بياورند و حالا پيام مخابره مي‌كنند كه نه نمي‌گذارند ما بياييم و نه خودشان مي‌آيند. تحت عنوانهايي كه «ما از ارزشهاي ايدئولوژيك توبه كرده‌ايم» و «بالغ شده‌ايم و از دوره كودكي خارج شده‌ايم». آن ارزشهايي كه به پايش آن همه انسانهاي شريف قرباني شدند و رفتند را به ريشخند مي‌گيرند. شما ببينيد مبارزه داخلي دشواري كه امام‌ علي‌بن‌ابي‌طالب(ع) بعد از خلافت و حاكميت درگيرش شد، به مراتب پيچيده‌تر و از پاي درآورنده‌تر از مبارزه‌هاي دوران جواني علي‌بن‌ابي‌طالب بود يعني جنگ رودررو با كفار و مشركين و اشراف قريش. علي(ع) كه هيچ وقت از خطر نترسيد. حضرت زهرا(س) ـ در خطبه ده روز بعد از رحلت پيامبر در خطبه فدكيه در مسجد مدينه‌ـ مي‌گويد:«هر وقت كه شما از درگيري مي‌ترسيديد، هم طرفدار ارزشها بوديد و هم حاضر نبوديدكشته بشويد. اينگونه طرفداري مجاني از عدالت، طرفداري بي هزينه از عدالت، هر جا خطري بود پدرم علي را مي‌فرستاد به حلقوم جنگ وخطر» علي آدم خط شكن بود. خودش در نهج‌البلاغه مي‌گويد: من از 16 سالگي در خط مقدم مي‌جنگم تا حالا كه بيش از 60 سال از عمرم گذشته و آنقدر تير و تركش خورده‌ام كه قيافه‌ام عوض شده، كه چهره‌ام برگشته و آثار جراحت روي صورتم است. درجايي مي‌گويد: «و‌الله، اگر همه عرب يك طرف بايستند و من هم يك طرف؛ به خدا سوگند من نمي‌ترسم. براي اينكه اصلا براي من كميت مهم نيست». همين علي در دوران حكومتش آنقدر تنها مي‌شود و آنقدر تنها مي‌گذارندش كه نيمه‌ شب، تنها بايد برود توي نخلستانهاي كوفه گريه كند و يا سرش را توي چاه بكند و با چاه شروع به ناله كند. گفت: خدايا تو خطر دوستانم را يك جور دفع بكن، دشمنانم با من! علي (ع) بعد از آنكه حكومت را گرفت، انقلابي‌تر از گذشته شد. محكم تر از قبل از حكومت، شعار عدالت داد. حضرت علي در عزل و نصب‌ها‌يشان به شدت جوان‌گرا بودند. جواناني كه كمتر اهل معامله‌اند، اينها وقتي به يك ارزش ايمان آوردند، صادقانه‌تر پايش مي‌ايستند. جوانهاي گمنامي را پيدا مي‌كرد، به حكومت ايران، يمن، مصر و اين طرف وآن‌طرف مي‌فرستاد؛ بعد به طلحه و زبير و بزرگترين سابقه‌داران و هم‌رزمهاي خودش، كسانيكه در حد خودش براي رهبري و خلاقيت مطرح بودند؛ حتي استانداري و شهرداري بصره و كوفه را به اين‌ها نداد كه بعد رفتند و جنگ جمل به راه انداختند. اين كارهاي علي‌بن‌ابي‌طالب درست بر خلاف سير همه ديپلمات‌هاي سياسي و رجال قديم و جديد شرق و غرب دنياست، براي اينكه رجال سياسي سخنراني‌هايشان با هم فرق مي‌كند، ولي نحوه حكومت‌شان مثل هم است.يك جور حرف مي‌زنند، جور ديگري حكومت مي‌كنند. امام علي هم جور ديگري حرف زد و هم جور ديگري حكومت كرد، كه با او در افتادند. علي‌بن‌ابي‌طالب (ع) است كه وقتي مالك را به مصر، شمال آفريقا مي‌فرستد، به او مي‌گويد كه با مردم حرف بزن، در ميان مردم باش، فاصله‌ات را از مردم زياد نكن. اگرمردم به تو شك كردند و پشت سرت دارند پچ‌پچ مي‌كنند، سكوت نكن و برو براي مردم توضيح بده. مثل كف دست. توي روايت حضرت علي (ع) است كه مثل كف دست با مردم صاف باش، عذرت را به مردم بگو و اگر مشكلي داشتي از مردم عذر خواهي كن! علي به مردم گفت: من به شما خدمت مي‌كنم، اما بنده شما نيستم، شما هم بنده من نيستيد؛ همه جاي دنيا مي‌گويند كه مردم بنده و نوكر حكومتند! رياكارانند كه مي‌خواهند به طرز پيچيده سوار گردن مردم بشوند. مي‌گويند مردم ما بنده شماييم و بعد كار خودشان را مي‌كنند. اما علي (ع) گفت: نه شما بنده من‌ايد ونه من بنده شما. «انا و انتم عبيد مملو كون لرب العالمين». فقط خدا مالك ماست. البته من در برابر شما مسؤوليت‌هايي دارم، به اين دليل كه خدا از من خواسته. و من به اين مسؤوليت‌هايم عمل مي‌كنم، حتي اگر به من پشت كنيد. من به تكليفي كه در برابر شما دارم، يعني خدمت به شما، عمل مي‌كنم. اگر شما با من قهر بكنيد، من با شما قهر نمي‌كنم. من به تكليفم عمل مي‌كنم


    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 19:17  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    مگر خداوند در قرآن نفرموده که زن‌ها در انتخاب نوع حجاب آزاد هستند؟ پس چرا چادر را به دختران جوان تحمیل می‌کنند؟

    در هیچ یک از آیات قرآن نیامده که زن‌ها در نوع و مقدار پوشش بدن (حجاب) آزاد هستند، بلکه آنچه در قرآن آمده، واجب بودن حفظ پوشش (حجاب) برای زنان است، اما این که این پوشش حتماً باید با چادر صورت گیرد، آیه‌ای به صراحت نداریم.
    آنچه در احکام دینی بیان شده ، مقدار پوشش زنان و اصل حجاب است، اما این که این پوشش حتما باید با چادر صورت گیرد ، چیزی نیامده است و تنها به بهتر بودن استفاده از چادر برای حجاب اشاره شده است.
    خانم ها باید تمامى بدن خود را به غیر از گردى صورت و دست ها تا مچ بپوشانند, (خواه پوشش باچادر باشد یا با مانتو), ولى پوشیدن چادر بهتر است و از لباس‏هایى که توجه نامحرم را جلب کند (مثلاً برجستگى‏ها را نمودار کند) باید اجتناب شود. (1)
    البته یک آیه در قرآن آمده که برخی از مفسران از آن ، معنای پوشش با چادر را برداشت کرده اند. قرآن مجید خطاب به پیامبرش فرمود: «به زنان و دختران خود و زنان مؤمن بگو که: خویشتن را با «جلباب» بپوشند که این کار براى این که به عفت شناخته ‏شوند و از تعرض محفوظ ‏بمانند، براى آنان بهتر است».(2)
    بعضى از مفسّران ، جلباب را پوششى فراگیر معنا کرده‏اند که از بالاى سر تا پایین پا را مى‏پوشاند و چیزى در حدود اندازه چادر است.(3) البته دیدگاه دیگر ، جلباب را پوشش تا زانو(4) و دیدگاه سوم ، جلباب را مقنعه مى‏داند.(5)
    بر اساس دیدگاه اوّل مى‏توان گفت: قرآن از چادر یا چیزى مانند آن که تمام بدن را بپوشاند، سخن گفته است .
    علاوه بر این: درباره پوشش حضرت فاطمه(ع) هنگام خروج از منزل و رفتن به مسجد براى دفاع از فدک، همین پوشش نقل شده است.
    حضرت فاطمه(ع) مقنعه خویش را بر سر و جلباب بر تن کردند؛(6) یعنى پوششى که تمام تن را از سر تا قدم فرا مى‏گرفته است.
    علاوه بر این عقل نیز بر برتر بودن چادر حکم مى‏کند، چون اندام بدن با چادر بهتر محفوظ مى‏ماند.
    به همین خاطر فقها به برتر بودن چادر برای حفظ حجاب حکم کرده اند ، نه این که فقط آن واجب باشد.
    پوشش کامل با مانتو و روسرى نیز مى‏تواند مورد استفاده قرار گیرد، ولى حجاب برتر نیست، زیرا هر چند با مانتو وروسرى پوشش صورت مى‏گیرد، ولى باز حجم بدن مشخص است و با مقایسه با چادر، قطعاً چادر برترى دارد.
    آنچه مهم است، مراقبت زن از خود و حجاب و عفت خویش به جهت ایجاد جامعه سالم است. آن چه که بهتر بتواند این هدف را تأمین کند، برتر است، در عین حال در صورت لزوم باید با حفظ عفت و حجاب، زن نقش اجتماعى خود را ایفا کند.
    براى روشن شدن فلسفه حجاب زن و راز تفاوت آن با پوشش مردان، توجه به مطالب ذیل لازم است:
    1- توجه به رابطه پوشش با فرهنگ دینى‏
    بر اساس فرهنگ اسلامى، انسان موجودى است که براى رسیدن به کمال و معنویّت خلق گردیده است. اسلام با تنظیم و تعدیل غرایز به ویژه غریزه جنسى و توجه به هر یک از آن‏ها در حدّ نیاز طبیعى، سبب شکوفایى همه استعدادهاى انسان شده و او را به سوى کمال سوق داده است.
    پوشش مناسب براى زن و مرد عامل مهمى در تعدیل و تنظیم این غریزه است.
    2- توجه به ساختار فیزیولوژى انسان‏
    نوع پوشش زن و تفاوت آن با لباس مرد رابطه‏اى مستقیم با تفاوت‏هاى جسمى و روحى زن و مرد دارد.
    در تحقیقات علمى در مورد فیزیولوژى و نیز روان‏شناسى زن و مرد ثابت شده که مردان نسبت به محرّک‏هاى چشمىِ شهوت‏انگیز حساس ترند و چون تأثیر حس بینایى زیادتر است و چشم از فاصله دور و میدان وسیعى قادر به دیدن است، از سوى دیگر ترشّح هورمون‏ها در مرد صورتى یکنواخت و بدون انقطاع دارد، مردان به صورتى گسترده تحت تأثیر محرّک‏هاى شهوانى قرار مى‏گیرند اما زنان نسبت به حس لمس و درد حساس ترند و به محرّک‏هاى حسى پاسخ مى‏دهند. حس لامسه بروز زیادى ندارد و فعالیتش محدود به تماس نزدیک است.
    از این گذشته چون هورمون‏هاى جنسى زن به صورت دوره‏اى ترشح مى‏شوند و به طور متفاوت عمل مى‏کنند، تأثیر محرّک‏هاى شهوانى بر زن صورتى بسیار محدود دارد و نسبت به مردان بسیار کمتر است.
    با توجه به مطالب فوق مى‏توان گفت: حجاب در اسلام از یک مسئله کلّى و اساسى ریشه گرفته است. اسلام مى‏خواهد انواع التذاذهاى جنسى (چه بصرى و لمسى و چه نوع دیگر) به محیط خانواده و در چهارچوب شرع و قانون اختصاص یابد و اجتماع تنها براى کار و فعالیت باشد، بر خلاف سیستم غربى که حضور در جامعه را با لذت جویى جنسى به هم مى‏آمیزد و تعدیل و تنظیم امور جنسى را به هم مى‏ریزد.
    اسلام قائل به تفکیک میان این دو محیط است و براى تأمین این هدف، پوشش و حجاب را توصیه نموده است، زیرا بى بند و بارى در پوشش به معناى عدم ضابطه در تحریک غریزه و عدم محدودیت در رابطه جنسى است که آثار شوم آن بر کسى پوشیده نیست.
    ج) آثار و فواید رعایت حجاب و پوشش دینى‏
    1- بهداشت روانى اجتماع و کاهش هیجان‏ها و التهاب جنسى که سبب کاهش عطش سیرى ناپذیرى شهوت است.
    2- تحکیم روابط خانوادگى و برقرارى صمیمیت کامل زوجین.
    با رواج بى حجابى و جلوه گرى زن، جوانان مجرد، ازدواج را نوعى محدودیت و پایان آزادى‏هاى جنسی خود تلقّى مى‏کنند وافراد متأهل هر روز در مقایسه‏اى خطرناک میان آن چه دارند و ندارند، قرار مى‏گیرند. این مقایسه‏ها، آتش هوس را دامن زده و ریشه زندگى را مى‏سوزاند.
    در محیطى که حجاب است و شرایط دیگر اسلامى رعایت می‌ شود دو همسر تعلق به یکدیگر دارند و احساساتشان و عشق و عواطفشان مخصوص یکدیگر است، ولى در بازار آزاد برهنگى و بى حجابى که عملاً زنان به صورت کالاى مشترک (لااقل در مرحله غیر آمیزش جنسی) در آمده اند دیگر قداست پیمان زناشویى مفهومى نمى تواند داشته باشد. بنابراین ، دین مقدس اسلام براى حفظ حرمت زن و حراست از آلودگى اجتماع و جلوگیرى از شعله ورشدن غریزة جنسى ، رعایت حجاب را براى زنان لازم دانسته است.
    3- استوارى اجتماعى و استیفاى نیروى کار و فعالیّت‏
    دختر و پسرى که در محیط کار و دانشگاه تحریک شهوانى شوند، از تمرکز و کارآیى آن‏ها کاسته مى‏شود و حکومت شهوت بر اجتماع سبب هدر رفتن نیروى فکرى و کارى است.
    4- بالارفتن ارزش واقعی زن و جبران ضعف جسمانى او
    حیا، عفاف و حجاب زن مى‏تواند در نقش عاطفى او و تأثیرگذارى بر مرد مؤثر باشد. لباس زن سبب تقویت تخیّل و عشق در مرد است و حریم نگه داشتن یکى از وسائل مرموز براى حفظ مقام و موقعیّت زن در برابر مرد است.
    اسلام می‌ خواهد زن کرامت داشته باشد و وقتى درجامعه حضور پیدا می‌ کند به عنوان یک انسان ظاهر شود نه به عنوان جنس مخالف مرد. زن و مرد در درجه اول هر دو انسانند و هر دو باید در محیط اجتماع و در برخورد با یکدیگر به گونه اى ظاهر شوند که مایة الودگى و ناپاکى جامعه نشوند. زن مسلمان، تجسم حرمت و عفت در جامعه است، حفظ پوشش و داشتن حجاب به نوعى احترام گذاردن به زن و محفوظ نگه داشتن وى از نگاه هاى شهوانى و حیوانى است.
    اسلام حجاب را براى محدودیّت و حبس زن نیاورده، بلکه براى مصونیّت او توصیه کرده است، زیرا اسلام راضى به حبس، رکود و سرکوبى استعدادهاى زن نیست، بلکه با رعایت عفاف و حفظ حریم، اجازه حضور زن را در اجتماع داده امّا از سوء استفاده شهوانى و تجارى منع کرده است.
    در واقع حجاب موجب محدودیت، مردان هرزه مى‏باشد که در صدد کام جویى‏هاى آزاد و بى حد و حصر هستند و مصونیت زنان از دست این گروه از مردان منظور است.
    علاوه بر مطالب فوق استاد مطهری در بیان این که چرا حجاب به زنان اختصاص یافته می گوید: اما علت این که در اسلام دستور پوشش، اختصاص به زنان یافته، این است که میل به خود نمایى و خودآرایى مخصوص زنان است. از نظر تصاحب قلب‏ها و دل‏ها مرد شکار است و زن شکارچى، همچنان که از نظر تصاحب جسم و تن، زن شکار است و مرد شکارچى. میل زن به خود آرایى از حس شکارچى‏گرى او ناشى مى‏شود. در هیچ جاى دنیا سابقه ندارد که مردان لباس‏هاى بدن نما و آرایش‏هاى تحریک کننده به کار برند. این زن است که به حکم طبیعت خاص خود مى‏خواهد دلبرى کند و مرد را دل باخته و در دام علاقه خود اسیر سازد. بنابراین انحراف تبرّج و برهنگى، از انحراف‏هاى مخصوص زنان است و دستور پوشش هم براى آنان مقرر گردیده است».(7) به عبارت دیگر: جاذبه و کشش جنسى و زیبایى خاص زنانه و تحریک پذیرى جنس مردانه، یکى از علت‏هاى این حکم است. توصیه و دستور الهى به پوشش و حجاب براى زنان، به منظور ایجاد محدودیت و محرومیت و چیزهایى از این قبیل که تنها فریب شیطانى‏اند نمى‏باشد، بلکه در واقع براى آگاهى دادن به گوهر ارزشمند در وجود زنان است که باید از آن مراقبت شده و حفظ شود و به تاراج نرود. این کاملاً معقول است که هر چیزى ارزشمندتر باشد، مراقبت و محافظت بیشترى را مى‏طلبد تا از دست راهزنان در امان باشد و به شکل یک ابزار براى مطامع سودپرستان در نیاید.
    به یاد داشته باشیم که غریزه جنسى، نیرومند و عمیق است. هر چه بیشتر اطاعت شود، سرکش‏تر مى‏گردد، همچون آتش که هر چه به آن بیشتر هیزم بدهند، شعله ورتر مى‏شود، و شهوت خود را به صورت یک عطش روحى و خواست اشباع نشدنى در مى‏آورد.(8) و وضعیت جهان معاصر و کشانده شدن عده‏اى به همجنس بازى نشانه آشکارى از این حالت است.
    بنابراین رعایت نکردن پوشش اسلامى توسط زنان نه تنها از بین رفتن حساسیت مردان را به دنبال ندارد، بلکه موجب طغیان غریزه جنسى آنان نیز مى‏گردد و چه بسا پس از مدتى باعث دلزدگى و بى معنایى آن خواهد شد.
    جهت مطالعه بیشتر به کتاب فلسفه حجاب ، استاد مطهری مراجعه فرمائید.
    پى نوشت‏ها:
    1.توضیح المسائل مراجع , ج 2 ص 417
    سید مسعود معصومى، احکام روابط زن و مرد، ص 111، س 113.
    2. احزاب (33) آیه 59.
    3. ر.ک: علامه طباطبایى، المیزان؛ شیخ طوسى، تفسیر تبیان.
    4. المصباح المنیر، ریشه جلب.
    5. راغب اصفهانى، مفردات، ریشه جلب.
    6. طبرسى، الاحتجاج، ج 1، ص 98.
    7. مرتضى مطهرى، مجموعه آثار، ج 19، ص 436، با تلخیص.
    8. همان، ص 434.


    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 18:57  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    آیا امام زمان(عج) ازدواج کرده و دارای فرزند هستند؟

    دکتر حسینی قزوینی

    مقدّمه
    یکی از مباحث پیرامون شخصیّت حضرت مهدی (عج)، زندگی شخصی و خانوادگی آن حضرت است، سخن از ازدواج یا عدم آن و داشتن فرزند و مکان زندگی و وضعیّت زندگی اولاد او و کیفیّت زندگی آن حضرت از بحثهای جذّابی است که احیاناً در اذهان بسیاری از معتقدان به او ابهاماتی وجود دارد که معمولا با جوابهای ضدّ و نقیضی نیز مواجه می‌شوند.

    اساساً غیبت طولانی آن حضرت از نگاه زندگانی شخصی و خصوصی وی این سؤال را به وجود می‌آورد که آیا در این مدّت، حضرت مهدی(علیه السلام)ازدواج کرده است یا خیر؟

    برخی این سؤال را به صورت اشکال مطرح کرده و می‌گویند: اگر ازدواج کرده و همسر دارد، لازمه‌اش داشتن فرزند است و لازمه این نیز فاش شدن اسرار و شناسایی آن حضرت است که با حکمت و فلسفه غیبت منافات دارد و اگر ازدواج نکرده است، پس به سنّت رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) و به امر شرعی مستحب عمل نکرده است که این هم با مقام و شأن آن حضرت نمی‌سازد، زیرا وی رهبر دینی مردم است و در عمل به مستحبات همچون واجبات، باید پیشقدم باشد و فرضِ وجود امامی که مستحب مؤکّد شرعی را ترک کند و در واقع عمل مکروهی را انجام دهد بسیار مشکل و جای استبعاد دارد.

    پس اگر ازدواج نکرده باشد اشکال ترک مستحبّ از طرف معصوم و اگر ازدواج کرده باشد، اشکال فاش شدن اسرار و تضادّ با فلسفه غیبت پیش می آید و چون طرفین قضیّه با اشکال مواجه است، عدّه‌ای چنین نتیجه‌گیری می‌کنند که اصلا آن حضرت وجود ندارد.

    نکته‌ی دیگر این که اصل ازدواج یا عدم ازدواج آن حضرت جزء اعتقادات ما نیست، بلکه از مسائل شخصی است که در روایات نیز به آن تصریح نشده و مورد بحث امامان قبلی نیز نبوده است و کسانی هم که در دوران غیبت توفیق درک حضور آن حضرت را داشته اند آن قدر سؤالات و مشکلات در ذهنشان بوده است که به اینگونه سؤالات نرسیده‌اند.

    در دوران غیبت صغری نیز از نائبان خاصّ، در این زمینه سخنی شنیده نشده است. از سوی دیگر ذهن انسان در کنار سؤال از ازدواج حضرت مهدی(علیه السلام)، سؤالات دیگری نیز می‌سازد از جمله این که: آیا امام مهدی(علیه السلام) دارای فرزند است؟ آیا مکان خاصّی برای زندگی وی و فرزندانش وجود دارد؟ آیا فرض وجود فرزند و همسر برای آن حضرت با حکمت و فلسفه غیبت سازگاری دارد؟ و در صورت ازدواج نکردن، آیا بر خلاف سنّت و دستور پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) عمل نکرده است؟ و سؤالات دیگری که این مقاله در صدد جواب دادن به بعضی از آنهاست.

    بنابراین، پس از طرح سؤال اصلی و بیان دیدگاههای متفاوت و دلائل آنها و نیز بررسی دلائل، سعی می‌شود تا به نتیجه‌ای مناسب و جامع برسیم.

    آیا حضرت مهدی(علیه السلام) ازدواج کرده و دارای فرزند می‌باشد؟
    در پاسخ به این پرسش، با توجّه به مسائل اعتقادی مانند: حکمت یا فلسفه غیبت و نیز مسائل فقهی همچون استحباب شرعی ازدواج و متونی که مستقیم یا غیر مستقیم دلالت بر ازدواج آن حضرت دارند، سه نظریّه وجود دارد:

    ـ نظریّه أوّل: عدّه‌ای معتقدند که حضرت مهدی(علیه السلام) ازدواج کرده است و برای اثبات این نظریّه به دلائل ذیل استناد جسته‌اند.

    الف: استحباب ازدواج:
    ازدواج و نکاح در اسلام مستحبّ مؤکّد و سنّتی نبوی است. پیامبر اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) نسبت به امر ازدواج و ترویج آن تأکید داشته و امّت خود را به این امر تشویق و ترغیب می‌کردند و بارها فرموده‌اند: «نکاح کنید و با تشکیل خانواده بر تعداد خود بیافزایید، که من در روز قیامت به شما اگر چه فرزندی سقط شده باشد مباهات می‌کنم»([1]).

    در احکام دین ازدواج سنّتی حسنه و مورد تأیید و عزوبت (همسر نداشتن و مجرّد بودن) مکروه است. ازطرفی ازدواج نکردن، اعراض از سنّت رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) است، چرا که آن حضرت(صلی الله علیه وآله وسلم)فرمود: «نکاح سنّت من است، و هر کس از آن اعراض کند (روی برگرداند و ازدواج نکند) از من نیست.»([2])

    اکنون که سالیان متمادی از عمر حضرت مهدی(علیه السلام) می‌گذرد، آیا می توان گفت: او مستحبّ مؤکّد را ترک، و مرتکب مکروه شده است؟ هرگز نمی‌توان اینگونه نتیجه گرفت، چرا که او امام است و در عمل به مستحبّات شرعی از همه مردم سزاوارتر است، پس او ازدواج کرده و دارای همسر می‌باشد.

    در کتاب «النجم الثاقب» در پاسخ منکرین وجود اهل و عیال برای امام مهدی(علیه السلام) چنین آمده است: «چگونه ترک خواهند کرد، چنین سنّت عظیمه جدّ اکرم خود را با آن همه ترغیب و تحریص که در فعل آن و تهدید و تخویف در ترک آن شده و سزاوارترین امّت در اخذ به سنّت پیغمبر، امام هر عصر است و تاکنون کسی ترک آن سنّت را از خصائص آن حضرت نشمرده است.»([3])

    و نیز در کتاب «الشموس المضیئة» آمده است: «اگر در این زمینه (داشتن همسر و خانواده) هیچ نقل روایی وجود نداشت و فقط همین مطلبی که آن حضرت با وجود سنّ زیاد از نظر جسمی جوانی قویّ البنیه است... و نیز می‌دانیم که آن حضرت به سنّت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) عمل می‌کند، در قبول این مطلب که آن جناب همسر و فرزندانی دارد کافی بود»([4]).

    ـ نقد و بررسی:
    دلیل مزبور شامل دو قسمت است. قسمت اوّل: ازدواج سنّت رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) و امری نیکو و مستحبّ شرعی است. قسمت دوّم: امام زمان(علیه السلام) لزوماً به این سنّت و امر شرعی عمل می‌کند. هر دو مقدّمه نیازمند بررسی و تأمّل است.

    امّا استحباب ازدواج([5]) از آیات و روایات فراوانی استفاده می‌شود مانند: آیه شریفه (فَانکِحُواْ مَا طَابَ لَکُم مِّنَ النِّسَآءِ)([6]) و آیه (وَأَنکِحُواْ الاَْیَـمَی مِنکُمْ وَالصَّــلِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَآلـِکُمْ )([7]) و همچنین در حدیثی رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) ازدواج را سنّت خود می‌داند([8])، و در حدیثی دیگر می‌فرماید: هر کسی از آن اعراض کند از من نیست.([9]) و در روایاتی دیگر ازدواج امری پسندیده و ممدوح دانسته شده([10]) و بر تولید نسل و بقاء آن توصیه شده و کثرت مسلمین مایه مباحات پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم) شمرده شده است.

    در اهمیّت و تشویق به ازدواج چنین آمده است: «هر کس ازدواج کند نصف دینش را بدست آورده است»([11]) و نیز امام صادق(علیه السلام) می فرماید: «دو رکعت نماز کسی که ازدواج کرده با فضیلتتر است از هفتاد رکعت نماز کسی که بدون همسر است»([12])، و همچنین در روایات فراوانی نقطه مقابل ازدواج یعنی ترک ازدواج مذمّت شده و از ناحیه ائمّه(علیهم السلام) امری مکروه و ناپسند شمرده شده است.([13]) که این روایات نیز به قرینه مقابل دلالت بر استحباب ازدواج دارند.

    با توجّه به آیات و روایات فوق و وجود کلمات امر مانند «انکحوا» در آیات و تشویق به ازدواج در روایات و توصیه کردن در عمل به سنّت رسول خدا، فقهای بزرگوار اسلام، استحباب شرعی ازدواج را استنباط کرده و بر طبق آن به استحباب([14]) و بعضی به استحباب مؤکّد فتوی داده‌اند، و برخی آن را در شرایطی واجب می‌دانند([15]).

    و از سوی دیگر از عمومات و اطلاقات ادلّه استحباب ازدواج بدست می‌آید که اوّلا: ازدواج چه به صورت دائم و چه به صورت غیر دائم (موقّت) مستحب شرعی است. ثانیاً: استحباب ازدواج مخصوص مشتاقان و کسانی که نیازمند به همسر می‌باشند نیست، بلکه شامل غیر مشتاقان و کسانی که در خود احساس نیاز به همسر نمی‌کنند نیز می‌باشد.([16]) چرا که علّت این حکم شرعی در اشتیاق به جنس مخالف و یا اطفاء (خاموش کردن) غریزه جنسی خلاصه نشده است تا گمان شود ازدواج برای غیر مشتاقان استحباب ندارد، بلکه مواردی از قبیل: تکثیر نسل و ابقاء نوع انسانی و کثرت تعداد موحّدین، در استحباب شرعی ازدواج دخالت دارند.([17])

    پس اگر ازدواج برای تأمین این اغراض هم باشد، از جهت شرعی مستحب است، و دارای مطلوبیّت شرعی است.

    بدیهی است که استحباب ازدواج فقط مختصّ به ازدواج دائم نیست، بلکه شامل غیر دائم و مِلک یمین (کنیزان) نیز می‌شود.([18]) و به همین جهت اینگونه به نظر می‌رسد که تحقّق یک مرتبه از ازدواج در طول عمر برای عمل کردن به این مستحبّ شرعی کافی است، اگر چه بنا به عللی([19]) بین زوج و زوجه جدایی حاصل شده باشد.

    امّا با تأمّل در روایاتی که در آن عزوبت (همسر نداشتن) مکروه دانسته شده است حتّی برای مدّتی اندک([20])، معلوم می‌شود که مقصود از استحباب ازدواج، استمرار آن تا پایان عمر است. پس عمل کردن به استحباب ازدواج در صورتی کافی است که استمرار و دوام داشته باشد نه فقط صرف تحقّق آن، همانطور که این استحباب فقط به داشتن یک همسر نیست بلکه تعدّد آن نیز مستحب شرعی است.([21])

    بنابراین در باره مقدّمه أوّل (ازدواج سنّت پیامبر(صلی الله علیه وآله وسلم)، و امری مستحب است) چنین نتیجه می‌گیریم: 1. ازدواج مستحب شرعی است، خواه نیاز به ازدواج باشد و خواه نباشد، خواه دائم و خواه موقّت. 2. این استحباب دوام و استمرار دارد و شامل تمام عمر انسان می‌شود. 3. تعدّد همسر نیز مستحب شرعی است.

    و امّا مقدّمه دوّم (لزوم عمل امام(علیه السلام) به امر شرعی و سنّت رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم) ) در اذهان سؤالاتی را به وجود می‌آورد، از جمله اینکه: با کثرت امور مستحبّی، آیا امام(علیه السلام) به همه آنها عمل می‌کند؟ یا اینکه از آن امور انتخاب کرده و گزینشی عمل می‌کند؟ آیا لزوم عمل به امور مستحب برای امام ضروری است؟

    بدون تردید امامان مانند پیامبران چون هدایت مردم را به عهده دارند، و رهبران الهی محسوب می‌گردند، همیشه در عمل به احکام الهی پیشقدم بوده‌اند، و اساساً رسالت آنان ایجاب می‌کرد که أوّل خودشان عامل به احکام الهی باشند و از دستورات الهی سرپیچی نکنند و در صحنه عمل برای دیگران الگو و نمونه باشند، لذا عمل نکردن به اوامری که حکایت از محبوبیّت نزد خداوند دارد (خواه واجب و خواه مستحب) برای رهبران دینی مذموم است و شأن و رسالت آنان اقتضاء دارد که آنها به دستورات واجب و مستحب عمل کنند، پس امام(علیه السلام) نیز به آنها عمل می‌کند.

    بنابراین، دو نکته در لزوم عمل کردن امام به مستحبّات وجود دارد:
    1. هدایت و رهبری و الگوی کامل بودن برای مردم که ایجاب می‌کند امام در زندگی و معاشرت و در برخورد با دیگران به نحو احسن عمل کند و در عمل به دستورات دینی (واجب و مستحب ) پیشقدم باشد.
    2. اقتضای شأن و منزلت انسان کامل ایجاب می‌کند که به مستحبّات عمل کند.

    بدون تردید نکته أوّل در زمان غیبت امام(علیه السلام) موضوعیّت ندارد، زیرا امام(علیه السلام) در مرأی و منظر مردم نیست و امامت وی در باطن است، نه در ظاهر.([22]) ولی نکته دوّم در رسیدن به مطلوب (امام پایبند به مستحبّات شرعی است، و سزاوارتر از دیگران است) کافی است. با توجّه به دو مقدّمه‌ای که گذشت، عدّه‌ای معتقدند که امام زمان(علیه السلام) در عصر غیبت ازدواج کرده و صاحب همسر و فرزند است.

    ب: استدلال به روایات:
    دلیل دیگر معتقدین به ازدواج حضرت مهدی(علیه السلام) تمسّک به بعضی از روایات است، از جمله:

    1 ـ مفضّل بن عمر از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده است که فرمود: «... از مکان او هیچ یک از اولاد و دیگران اطلاع نمی‌یابد، مگر مولایی که متولّی امر اوست»([23])، در این روایت وقتی که سخن از جا و مکان و محلّ زندگی آن حضرت می‌شود، امام صادق(علیه السلام) می‌فرماید: کسی از مکان او اطلاع ندارد حتّی اولادش، پس معلوم می‌شود او اولادی دارد و داشتن اولاد حاکی از ازدواج امام است.

    امّا با تأمّل در این روایت نکاتی به نظر می‌رسد که مانع از استدلال بر ازدواج آن حضرت است، آن نکات عبارتند از:

    الف ـ این روایت در کتاب الغیبه نعمانی نیز نقل شده است، با این تفاوت که به جای کلمه «ولد» کلمه «ولی» آمده است: «ولا یطّلع علی موضعه أحد من ولیّ ولا غیره;([24]) از مکان او کسی از ولی و غیر ولی اطّلاع نمی‌یابد»، یعنی دوست و غیر دوست، آشنا و غیر آشنا، از مکان او خبری ندارند و نمی‌دانند او کجاست. در این روایت هیچ سخنی از فزرند و فرزندان نیست، بنابراین با توجه به این نقل اعتمادی بر آن روایت نیست.

    ب ـ در روایت سخن از فرزند است، ولی از این جهت که بگوییم الآن امام(علیه السلام) دارای فرزند و همسر باشد نیست و به اصطلاح مجمل است، چرا که امکان دارد منظور فرزندانی باشند که در آستانه ظهور و یا پس از ظهور امام(علیه السلام) به دنیا می‌آیند.

    ج ـ ممکن است این روایت و امثال آن بیانگر مبالغه در خفای شخص باشد، یعنی هیچ کس نمی‌داند که او در کجاست، حتّی اگر دارای فرزند هم باشد، فرزندانش نیز از جایگاه او اطّلاع ندارند.([25])

    د ـ از جهت سند مخدوش است، زیرا یکی از راویان آن ابراهیم بن مستنیر و در جای دیگر عبد اللّه بن مستنیر است و هر دو مجهول‌اند.

    با توجّه به نکات فوق، استدلال بر ازدواج امام(علیه السلام) در عصر غیبت مشکل، بلکه بعید به نظر می‌رسد.

    ن ـ سیّد ابن طاوس از امام رضا(علیه السلام) نقل کرده است که آن حضرت فرمود: «... خدایا، مایه چشم روشنی و خوشحالی امام زمان(علیه السلام) را در او و خانواده و فرزندان و ذرّیه و تمام پیروانش فراهم فرما»([26]).

    در این روایت سخن از خانواده و فرزندان آن حضرت است، ولی چون معلوم نیست که وجود این فرزندان پیش از ظهور است یا پس از آن، از این جهت مجمل است، و نمی‌توان به آن استناد کرد.

    و ـ ابو بصیر از امام صادق(علیه السلام) نقل کرده است که فرمود: «گویا می‌بینم که قائم ما با خانواده‌اش در مسجد سهله اقامت گزیده است. ابو بصیر می گوید: گفتم منزلش آنجاست؟ فرمود: آری. گفتم: فدایت شوم! قائم همیشه در آن مسجد است؟ فرمود: آری...».([27])

    این روایت نیز دلالت بر وجود فرزند برای امام(علیه السلام) پیش از ظهور ندارد و چه بسا مرادش اولاد آن حضرت پس از ظهور باشد، همانطور که از سیاق کلام در اکثر روایات که به نمونه‌هایی از آنها اشاره خواهیم کرد، این گونه استفاده می‌شود.

    2 ـ روایتی مرحوم مجلسی(رحمه الله) در بحار الأنوار از علی بن فاضل نقل کرده است که در آن به مکان و جزیره‌ای اشاره شده که نسل و فرزندان آن حضرت، زیر نظر وی جامعه نمونه اسلامی تشکیل داده و برای خود حکومت دارند([28]). این مکان نامعلوم است و هر کس نمی‌تواند به آنجا برود و دسترسی برای عموم مردم ممکن نیست.

    تمسّک به این روایت نیز نمی‌تواند اثبات کند که آن حضرت ازدواج کرده و در نتیجه فرزندانی دارد و لازمه آن نیز زندگی در مکان خاصّ است، زیرا اولاًّ: از نوع بیان روایت به دست می‌آید که این روایت اعتبار قابل ملاحظه‌ای در نزد مرحوم مجلسی(رحمه الله) نداشته است، زیرا می‌گوید: «چون این حدیث را در کتابهای معتبر نیافتم آن را به طور مستقل و جدا می‌آورم»([29]).

    ثانیاً این داستان با وجود تناقضات فراوان و سخنان بی‌اساس و نیز مجهول بودن عدّه‌ای از روات آن، قابل استناد نیست، حتّی بعضی از محقّقین با بررسی‌های گسترده‌ای که انجام داده‌اند، معتقدند جزیره خضراء افسانه‌ای بیش نیست و واقعیت ندارد.([30]) و برخی همچون آقا بزرگ تهرانی می‌گویند: این داستان تخیّلی است.([31])

    3 ـ روایتی که ابن طاووس از امام رضا(علیه السلام) نقل کرده است که فرمود: «اللّهمّ صلّ علی ولاة عهده والأئمّة من ولده». ابن طاووس می‌گوید: روایت فوق اینگونه نیز نقل شده «اللّهمّ صلّ علی ولاة عهده والأئمّة من بعده».([32])

    این روایت نیز نمی‌تواند اثبات کند که آن حضرت دارای فرزند است. زیرا با وجود دو گونه نقل معلوم نیست مقصود فرزندان بعد از آن حضرت است، یا امامان پس از او. بنابراین روایت مجمل است. علاوه این دو روایت ناظر به پس از ظهور حضرت است نه پیش از آن.

    هــ صاحب کتاب الشموس المضیئة پس از نقل هفت روایت در باره اقامتگاه و خانواده داشتن آن حضرت که بعضی از آن را آورده‌ایم، چنین نتیجه می‌گیرد: «از مجموع این روایات معلوم می‌شود که حضرت حجّت(علیه السلام) خانواده و اقامتگاه دارد، هر چند که جزئیّات آن را نمی‌دانیم».([33])

    سپس اضافه می‌کند که داستان جزیره خضراء به نقل از مرحوم علامه مجلسی(رحمه الله) و داستانی قریب به آن در اثبات الهداة با این قید که شیعیان آن جزیره از تمام مردم دنیا تعداد شان بیشتر است و هر یک از فرزندان امام(علیه السلام) در آن جزیره‌ها حکومتی دارند، چنین آورده است: «با توجه به عمر طولانی و مبارک ایشان ممکن است آن حضرت همسر و فرزندان متعدّدی داشته باشد که بعضی مرده و برخی زنده‌اند». بنابراین آن حضرت فرزندان و نوادگان زیادی خواهد داشت که شمارش آنها به سادگی ممکن نیست».([34])

    با عنایت و دقّت در مطالب کتاب مذکور توجّه به چند نکته ضروری است:
    اوّلا: نمی‌توان به آن هفت روایت در اثبات ازدواج آن حضرت و در نتیجه وجود فرزندان و داشتن اقامتگاه استناد کرد، چرا که برخی از آن روایات همان روایاتی است که قبلا به آنها اشاره شد.([35]) و برخی دیگر گویای وجود همسر و فرزند برای آن حضرت نیست و بعضی دیگر با خفای شخصی و عدم اطلاع از مکان او سازگاری ندارد.

    ثانیاً: وجود فرزندان بی‌شمار آن حضرت با فلسفه غیبت منافات دارد، زیرا ممکن است فرزندان در صدد تشخیص هویّت خود برآیند و خواهان دانستن حسب و نسب خود باشند.([36])

    ثالثاً: چطور ممکن است شیعیان آن جزیره (بنابر نقل وی از کتاب إثبات الهداة)([37]) تعدادشان از تمام مردم دنیا بیشتر باشد. با اینکه علم پیشرفته‌ی نقشه‌برداری و جغرافیای امروز در شناسایی نقاط این کره خاکی چیزی را از قلم نینداخته است و امروزه جایی وجود ندارد که ناشناخته باشد، حتّی مثلث برمودا،([38]) کاملا شناخته شده و اسرارش (خواص مغناطیسی) آشکار گشته و تعداد زیادی به آن مکان رفته‌اند و گزارشهای متعدّدی ارائه کرده‌اند. بنابراین معقول نیست که جمعیّتی چند میلیاردی بیش از جمعیّت فعلی جهان در مکانی زندگی کنند و کسی هم از آنها هیچگونه اطلاعی نداشته باشد.([39])

    به هر جهت اینگونه مطالب نمی‌تواند دلیلی قاطع بر اثبات ازدواج و در نتیجه فرزندان و مکان اقامت خاصّی برای آن حضرت باشد.

    یــ برخی ممکن است برای اثبات ازدواج و فرزند داشتن حضرت مهدی(علیه السلام) به کنیه مشهور آن حضرت یعنی «أبا صالح» استدلال کنند و بگویند این کنیه به معنای پدر صالح است و این دلالت بر وجود فرزندی به نام صالح برای آن حضرت دارد. این نیز سخن درستی نیست زیرا:

    اوّلا: با جستجو و تفحّص در میان کنیه‌های نقل شده برای حضرت مهدی(علیه السلام) در کتابهای معتبر، چنین کنیه‌ای نقل نشده است، بلکه به نظر می‌رسد این کنیه بر اثر کثرت استعمال در میان مردم، معروف شده است و در بعضی از مجلاّت([40]) و کتابها که در پاسخ از این سؤال مطالبی گفته شده است، بیشتر جنبه های ذوقی و استحسانی، با احتمالاتی بدون ذکر سند و دلیل در نظر گرفته شده است، مثلا: گفته شده است که این کنیه ممکن است از آیه شریفه (وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِنم بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الاَْرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّــلِحُونَ)([41]) گرفته شده باشد.([42]) و یا می‌گویند: چه مانعی دارد که ما به آن حضرت بگوئیم أبا صالح یعنی پدر تمام نیکی‌ها و خوبی‌ها؟ و ممکن است برخی استدلال کنند به احادیثی که در آنها واژه أبا صالح و صالح به کار رفته است.

    مرحوم مجلسی(رحمه الله) نیز در این رابطه داستانی در بحار الأنوار نقل کرده است، در حالیکه با رجوع به آن احادیث و دقّت در آنها معلوم می‌گردد، صالح یا أبا صالح نام جنّی است که مأموریت دارد تا اشخاص گمشده را هدایت و راهنمایی کند. در کتاب من لا یحضره الفقیه چنین آمده است: «امام صادق(علیه السلام)فرمود: هرگاه راه را گم کردی صدا بزن یا صالح! یا بگو: یا أبا صالح راه را به ما نشان دهید، خداوند شما را رحمت کند!»([43]).

    امّا مرحوم مجلسی(رحمه الله) در حکایات و داستانهای اشخاصی که امام زمان(علیه السلام) را دیده‌اند «قضیه‌ای را از پدرش نقل می‌کند و او نیز از شخصی به نام امیر اسحاق استرآبادی که چهل مرتبه با پای پیاده به حجّ مشرّف شده بود نقل می‌کند که در یکی از سفرهایش قافله را گم کرد و متحیّر با حالت عطش و بی‌آبی مانده بود، سپس صدا زد یا صالح یا أبا صالح ما را راهنمایی بفرما، ناگاه شخص سواره‌ای را از دور دید که آمد و او را راهنمایی کرد و به قافله‌اش رساند. وی می‌گوید: پس از آن قضیّه من متوجه شدم که او حضرت مهدی(علیه السلام) بوده است.»([44])

    روشن است که این قضیه ارزش علمی و استدلالی ندارد و صرفاً داستانی بیش نیست، زیرا معلوم نیست که شخص مورد نظر واقعاً امام(علیه السلام)را دیده باشد.

    ثانیاً: با توجّه به معانی مختلف کلمه «أب» در لغت عرب که تنها به معنای پدر نیست، بلکه به معنای صاحب و غیر آن نیز آمده است([45]) و همچنین در روایتی از رسول خدا(صلی الله علیه وآله وسلم)آمده است که فرمود: «من و علی پدران این امتیم»، می توان استفاده نمود که مقصود از این کنیه معنای پدرِ فرزندی به نام صالح نیست، بلکه أبا صالح یعنی کسی که افراد صالح و شایسته در اختیار دارد و نیز ممکن است کنیه ابا صالح بدین جهت باشد که امام زمان(علیه السلام)پدر و مجری اصلاح جامعه است، یعنی او تنها کسی است که به اذن خدا جامعه بشری را اصلاح خواهد نمود.

    بنابراین با عنایت به مطالب فوق و احتمالات متعدّد، نمی‌توان از این کنیه بر ازدواج و داشتن فرزند برای آن حضرت استفاده کرد.

    پس دلیل دوّم قائلین به ازدواج آن حضرت که روایات است، مخدوش می شود و جایی برای استفاده واستدلال به آن باقی نمی ماند، لذا نمی‌توانیم به آن روایات تمسّک کنیم.

    امّا دلیل أوّل که برای ازدواج آن حضرت به استحباب شرعی ازدواج و سنّت بودن آن استدلال شده بود، دلیل محکم و قابل قبولی است، چون مقتضی موجود است، اگر چه زمان استنتاج هنوز نرسیده و زود است تا قضاوت قطعی بشود، چرا که باید دیدگاه مقابل را نیز بررسی کرد و از نبودن مانع و یا وجود امری مهمتر از ازدواج نیز مطمئن شد.

    آیا ازدواج امام(علیه السلام) با فلسفه غیبت سازگاری دارد؟
    ـ نظریه دوّم: برخی معتقدند که اساساً آن حضرت ازدواج نکرده است.

    تنها دلیل آنان این است که: ازدواج امام(علیه السلام) با فلسفه غیبت سازگاری ندارد، زیرا لازمه ازدواج داشتن همسر و فرزند است و این امر باعث می‌شود که حضرت شناخته شده و اسرارش فاش شود و از سوی دیگر غیبت به معنای خفای شخص است، یعنی ناشناس بودن نه نامرئی بودن، در حالی که با ازدواج کردن شناخته می‌شود و حد اقلّ شناخته شدن شناسایی وی توسط همسرش می‌باشد.

    امّا فلسفه غیبت بنا بر آنچه در روایات آمده است خوف از کشته شدن است. امام صادق(علیه السلام)درباره آن حضرت می‌فرماید: «برای غلام (مهدی(علیه السلام)) غیبتی است قبل از این که قیام کند، شخصی پرسید: برای چه؟ فرمود: می‌ترسد. سپس با دست مبارکش به شکمش اشاره کرد.»([46])

    مقصود امام صادق(علیه السلام) از این حرکت احتمال کشته شدن آن حضرت است، و همچنین از امام سجّاد(علیه السلام) نقل شده است که فرمود: «در قائم ما سنّتهایی از پیامبران گذشته وجود دارد... و سنّتی که از موسی(علیه السلام) در او هست، خوف و غیبت است.»([47])

    بنابراین، فلسفه‌ی غیبت، دوری و پنهان بودن از مردم است تا اینکه صدمه و گزندی به او نرسد و از شرّ دشمنان در امان بوده و هر چیزی که خلاف آن باشد، بر آن حضرت روا نیست و ازدواج با این امر و فلسفه منافات دارد. در نتیجه می‌توان گفت: ازدواج کردن امری است مستحب و پسندیده و مهمّ و حفظ اسرار و پنهان زیستی و حفظ جان از گزند دشمنان امری است اهمّ و مهمتر و هر گاه امری دائر شود بین مهمّ و اهمّ، عقل اهم را برمی‌گزیند.

    به عبارت دیگر مصلحت اهمّ و فلسفه غیبت بیشتر است از مصلحت ازدواج، لذا فلسفه غیبت مانعی است برای ازدواج و می‌تواند از فعلیّت ازدواج جلوگیری کند و حال که ازدواج مانع دارد، ازدواج نکردن آن حضرت نمی‌تواند به عنوان اعراض از سنّت تلّقی شود، چون که وی اعراض نکرده، بلکه امر اهمّ را اختیار کرده است.

    ـ نقد و بررسی:
    با عنایت به دلیل فوق ممکن است برخی در مقام جواب بگویند: پنهان زیستی و خوف آن حضرت از کشته شدن مانع از ازدواج نمی‌تواند باشد، زیرا در روایات موارد دیگری نیز وجود دارند که به عنوان فلسفه‌ی غیبت شناخته می‌شوند، مانند:

    الف) به دنیا آمدن مؤمنانی که در صلب افراد کافر هستند، درباره این مطلب امام صادق(علیه السلام)فرموده است: «قائم ما اهل بیت تا تمام کسانی که (مؤمنان) در اصلاب پدران خود به ودیعت نهاده شده‌اند، خارج نشوند، ظهور نخواهد کرد و هنگامی که همه خارج شدند، آن حضرت بر دشمنان خدا پیروز شده و آنها را می‌کشد.»([48])

    ب) امتحان الهی: امام کاظم(علیه السلام) به برادرش علی بن جعفر فرمود: «برای صاحب این امر (امام مهدی(علیه السلام) ) غیبتی است که عدّه‌ای از معتقدین به وی برمی‌گردند. این غیبت محنت و سختی از طرف خداوند است که با آن خلقش را امتحان می‌کند.»([49])

    ج) سرّی از اسرار الهی: در روایتی از امام صادق(علیه السلام) چنین نقل شده است: «صاحب این امر غیبتی دارد که گریزی از آن نیست... راوی پرسید: چرا؟ فرمود: به دلیل امری که ما اجازه بازگو کردنش را نداریم. راوی پرسید: پس حکمت غیبت او چیست؟ فرمود: همان حکمتی که در غیبت حجّتهای دیگر خداوند بوده است که پس از ظهورش کشف خواهد شد، همان طور که فلسفه‌ی کارهای خضر نبی(علیه السلام) برای موسی(علیه السلام) تا هنگام جدایی آنها کشف نشد. سپس امام فرمود: ای پسر فضل! این امر از امور خداوند و از اسرار الهی و غیبی از غیب‌های خداست.»([50])

    با توجّه به موارد مذکور و موارد دیگری که به عنوان فلسفه غیبت شمرده شده است، نمی‌توان فلسفه غیبت را فقط در خوف از کشته شدن دانست که با ازدواج آن حضرت منافات داشته باشد. شهید سیّد محمّد صدر در این رابطه می‌نویسد: «اگر بپذیریم که غیبت آن حضرت به معنای مخفی شدن شخص وی است، بدین معنا که جسم مبارک او از دیده‌ها مخفی شده و با اینکه میان انبوه جمعیّت بوده و آنها را می‌بیند اما آنها او را نمی‌بینند، در این صورت باید گفت آن حضرت ازدواج نکرده و تا زمان ظهور مجرّد خواهد بود.

    و این مسأله هیچ بعدی هم ندارد، زیرا هر چیزی که با غیبت در تضادّ باشد و آن حضرت را با خطر مواجه کند بر وی جایز نیست، چرا که ازدواج باعث کشف شدن امر آن حضرت می‌گردد. علاوه بر آن برای ازدواج لزوماً باید آن حضرت ظاهر شده و در معرض دید مردم قرار گیرد و این همان چیزی است که باید از آن اجتناب کند.

    و این فرض که فقط برای همسر خود آشکار شود، اگر چه عقلا ممکن است ولی فرض آن بسیار بعید است، بلکه فرض باطلی است، زیرا چنین زنی با خصوصیات خاصّ به طوری که امام(علیه السلام)هویّت واقعی خود را از او مخفی نکند و هیچ خطری هم از ناحیه‌ی او متوجّه امام(علیه السلام) نباشد، چنین زنی بین زنان عالم یافت نمی‌شود، چه رسد به اینکه بگوییم در هر عصری چنین زنی وجود دارد;

    امّا اگر غیبت را به معنای پنهان بودن و پوشیدگی عنوان آن حضرت بدانیم بدین معنا که او به صورت ناشناس در بین مردم زندگی می‌کند، در این صورت هیچ اصطکاکی با ازدواج ندارد و از آسانترین کارهاست، زیرا ازدواج به صورت ناشناس صورت گرفته و همسر وی نیز در طول عمر خود بر هویت واقعی او آگاه نخواهد شد و اگر به علّت عدم مشاهده پیری در چهره‌ی آن حضرت به هویت وی گمانی برد، حضرت او را طلاق داده و یا در شهری دیگر، دورِ جدیدی از زندگی خود را آغاز کرده و دوباره ازدواج می‌کند».

    سپس شهید صدر می‌گوید: «حال که ثابت شد که ازدواج آن حضرت در عصر غیبت ممکن است، امکان دارد بگوئیم این امر تحقّق یافته است، چون مهدی(علیه السلام) به تبعیّت از سنّت اسلامی سزاوارتر است، خصوصاً اگر معتقد شدیم که معصوم تا جایی که ممکن است به مستحبّات عمل کرده و مکروهات را ترک می کند. بنابراین التزام به این که ازدواج وی در عصر غیبت ممکن است، در اعتقاد به آن کافی است»([51]).

    با عنایت و دقّت در دلیل قائلین به ازدواج نکردن آن حضرت و جواب مذکور و کلام شهید سیّد محمّد صدر نکاتی قابل تأمّل است. از جمله:

    1. مواردی که به عنوان فلسفه‌ی غیبت از روایات قابل استفاده است که به چند نمونه‌ی آن اشاره شد، در عرض یکدیگر نیستند، به این معنا که اگر غیبت برای امتحان باشد، دیگر مسأله‌ی خوف و ترس از کشته شدن در آن نیست. بلکه اینها در طول یکدیگرند، لذا نمی‌توان با بیان موارد دیگر فلسفه‌ی غیبت قائل به ازدواج امام(علیه السلام) شد. چون در عین این که غیبت برای ترس از کشته شدن است، برای امتحان کردن بندگان و معتقدین به آن حضرت نیز می‌باشد که این هم جای استبعاد ندارد، به عبارت دیگر فرضیّه ترس از کشته شدن در تمام موارد دیگر نیز جاری است.

    2. سخن شهید صدر در معنای غیبت به دو صورت ناشناسی (مردم او را می‌بینند ولی نمی‌شناسند) و ناپیدایی (جسم و شخص او دیده نمی‌شود) و بنا کردن مسأله‌ی ازدواج را بر ناشناسی، سخن جامع و فراگیری نیست، چون نمی‌توانیم به ناشناسی به تنهایی و یا به ناپیدایی آن حضرت قطع پیدا کنیم، چرا که ممکن است آن حضرت گاهی ناشناس باشد و گاهی ناپیدا، همانطور که این برداشت از روایات نیز قابل استفاده است.([52])

    3. شهید صدر معتقد است زنی که لیاقت و شایستگی و به اصطلاح هم کفو آن حضرت باشد در عالم وجود ندارد، صدور این سخن از ایشان جای تعجب است، چرا که زنان شایسته و بایسته با فضائل اخلاقی و معنوی بالا در هر دوره‌ای وجود داشته و هست. زنانی همچون حضرت مریم(علیها السلام) و آسیه همسر فرعون که در قرآن کریم الگوی دیگران شمرده شده‌اند([53]) و یا مانند حضرت خدیجه همسر پیامبر گرامی اسلام(صلی الله علیه وآله وسلم) بوده‌اند و هستند و از سوی دیگر در روایات وارده در شأن و خصوصیات اصحاب و یاران خاصّ امام زمان(علیه السلام) آمده است که پنجاه نفر آنان زن می‌باشند.([54])

    آیا اینگونه زنان که لیاقت واقع شدن در زمره اصحاب خاص را دارند و محرم خیلی از اسرار هستند، لیاقت همسری آن حضرت را ندارند؟ چه مانعی دارد که امام(علیه السلام) از میان آنان زنی را به همسری برگزیند؟

    4. به نظر می‌رسد که ازدواج آن حضرت به صورت ناپیدایی امری ممکن باشد برخلاف شهید صدر که آن را غیر ممکن می‌داند، زیرا ناپیدایی امری همیشگی برای امام(علیه السلام) نیست، و از سوی دیگر همانطور که برای همراهان و خواصّ غائب نیست([55]) برای همسر خود نیز می‌تواند غائب نباشد.

    ـ نتیجه گیری:
    کسانی که می گویند حضرت مهدی(علیه السلام) ازدواج نکرده است، تنها دلیلشان فلسفه‌ی غیبت است که آنهم ترس از کشته شدن و افشاء سرّ امام است. ولی با توجّه به موارد دیگر در فلسفه‌ی غیبت که در طول یکدیگربودند نه در عرض، این امر نمی‌تواند مانع ازدواج آن حضرت باشد، گرچه در این بحث فقط به عدم اثبات مانع پرداخته شده است. چون اثبات عدم المانع نیاز به اطلاعاتی کافی و جامع و احاطه‌ی کامل بر زندگی شخصی آن حضرت دارد و این نیز در حدّ توان ما نیست.

    از سوی دیگر در مباحث تحقیقی و علمی نیاز به دلیل داریم و براساس مدارک و ظواهر به نتیجه می‌رسیم. بنابراین، گرچه با وجود این گونه مدارک، ازدواج آن حضرت امری ممکن است، ولی نمی‌توانیم با قطع و یقین به آن حکم کنیم، همانطور که نمی‌توانیم به عدم ازدواج قطع پیدا کنیم.

    آیا سکوت بهتر نیست؟
    ـ نظریّه سوّم: گروهی دیگر می‌گویند نباید به اینگونه مباحث پرداخت و نهایتاً باید توقّف کرد و در جواب این نوع سؤالات کلمه «نمی‌دانم» و «نمی‌دانیم» را بر زبان جاری می‌کنند، چرا که اصل ازدواج یا عدم ازدواج حضرت جزء اعتقادات ما نیست، زیرا در مباحث اعتقادی ما نیامده است که باید معتقد شویم به امام زمانی که ازدواج کرده یا نکرده است. این نوع موضوعات از مسائل شخصی است که معمولا در روایات نیامده و کسی هم به آن نپرداخته است، حتّی امام عسکری(علیه السلام) نیز در رابطه با ازدواج فرزندش چیزی نفرموده است.

    نگاه اجمالی به تاریخ غیبت صغری و کبری حاکی از وجود نداشتن چنین مسائلی است و حتّی کسانی که توفیق لیاقت ملاقات با آن حضرت را یافته‌اند، هیچگونه سؤالی درباره ازدواج آن حضرت از آنها صادر نشده است و غالباً به دلیل مشکلات فراوان یا نیازهای مادّی و معنوی و یا پرسیدن مسائل علمی از این گونه سؤالات غافل بوده‌اند، گرچه اساساً سؤال نکردن از ازدواج طبیعی است، چرا که خیلی اوقات پیش می‌آید که سالها با اشخاص و دوستان زیادی آشنا هستیم، ولی لزومی نمی‌بینیم که از زندگی شخصی او سؤال کنیم، مثلا بگوییم آیا همسر دارید؟ اگر دارید دختر چه کسی است؟ آیا فرزند دارید؟ جنسیّت آنها چیست؟ و... لذا اساساً لزومی ندارد که از این گونه امور مطّلع شویم و این مسائل در زندگی ما نیز هیچ تاثیری ندارد و به دلیل اطّلاع نداشتن مورد مؤاخذه قرار نمی‌گیریم.

    ـ نقد و بررسی:
    درست است که اینگونه مسائل جنبه شخصی دارند و دانستن یا ندانستن آن تأثیری در زندگی ما ندارد، ولی امامان ما مانند انسانهای عادی نبوده‌اند که بی‌تفاوت از کنارشان بگذریم، زیرا آنها هادیان و رهبران دینی و اجتماعی مردم هستند که طبق نصوص متعدّد از آیات و روایات، دارای مقام عصمت و مصونیّت از خطا و اشتباه می‌باشند.

    لذا دوستان و شیعیان آن حضرت دوست دارند سیره و روش آن امام را در مسائل خانوادگی و شخصی نیز بدانند و به ابهامات و یا سؤالات احتمالی ذهن خویش پاسخی مناسب بدهند و این مسأله مختص به امام مهدی(علیه السلام) نیست، همانطور که هنوز عدّه‌ای می‌پرسند: چرا امام حسن مجتبی(علیه السلام) با جعده ازدواج کرد؟ یا چرا امام جواد(علیه السلام) با امّ الفضل دختر مأمون، یعنی کسی که قاتل پدرش بود ازدواج کرد؟ آیا از آنها فرزندی باقی ماند؟ و... امام عصر(علیه السلام) نیز از این قاعده مستثنی نیست، بلکه قضیه برعکس است و حسّاسیّت در امام زمان(علیه السلام) که مهدی موعود است و قیام خواهد کرد و حکومت جهانی را تشکیل خواهد داد و... بیشتر است.

    بنابراین، اساس بحث از زندگانی شخص آن امام مانعی ندارد، گرچه به علّت موقعیّت استثنایی وی که همان در غیبت به سربردن باشد، ما اطّلاع چندانی نداریم و ناچاریم به همان مقدار از ادلّه و ظواهر و عمومات اکتفاء کنیم.

    یاد آوری یک نکته:
    لازم به یاد آوری است که بحث اصلی ما ازدواج امام زمان(علیه السلام) است که مطالب مذکور پیرامون همین عنوان است. ولی از مباحثی پیرامون فرزندان و ویژگی‌های همسر آن حضرت که لازمه ازدواج است خودداری کردیم و سعی بر این بود که به مقدار نیاز اکتفاء و از زیاده گویی پرهیز نماییم.

    ـ نتیجه‌گیری کلّی:
    دلایل نظریّه‌ی اوّل (قائلین به ازدواج آن حضرت) یا مخدوش است و رسا نیست و یا غالباً ناظر به زمان ظهور آن حضرت است و از بیان ازدواج وی در زمان غیبت ساکت است.
    دلائل نظریّه‌ی دوّم (قائلین به ازدواج نکردن آن حضرت) که فلسفه‌ی غیبت یعنی ترس از کشته شدن بود، با احتمالات و ذکر موارد دیگر فلسفه غیبت و این که آن موارد در طول یکدیگرند، نتوانست مدّعای خود را به طور کامل ثابت کند.
    دلیل نظریّه‌ی سوّم (قائلین به توقّف) که عدم اعتقادی بودن موضوع و عدم اطّلاع از مسائل شخص آن حضرت بود، با سیر تحقیقات علمی و اشتیاق شیعیان بر اطّلاع از این مسائل و پیدا کردن جوابی برای سؤالات و ابهامات ذهنی خود، سازگار نبود.

    بنابراین، با توجّه به عمومات در استحباب ازدواج و مکروه بودن عزوبت و ترک آن در هر حالی و مانع نبودن فلسفه‌ی غیبت، می‌توان نتیجه گرفت که وی ازدواج کرده است و لازم نیست که این امر باعث افشاء سرّ آن حضرت شود و با فلسفه‌ی غیبت منافات داشته باشد، بلکه همسر وی می‌تواند زنی پاکدامن و خودساخته همچون یاران خاصّ و یا ابدال آن حضرت باشد و همچنین لازم نیست که این ازدواج، از نوع دائم آن باشد، بلکه با ازدواج موقّت (غیر دائم) نیز می‌تواند به امر مستحب عمل کند، همانطور که لازم نیست حتماً عمر همسر وی مانند عمر خود آن حضرت طولانی باشد.

    از طرفی لازمه ازدواج، داشتن فرزند هم نیست که سؤال شود فرزندانش در کجا زندگی می‌کنند؟ بلکه ممکن است ازدواج کرده باشد ولی دارای فرزند هم نباشد و نداشتن فرزند نیز برای آن حضرت نقص نیست، چرا که وی می‌تواند صاحب فرزند شود، ولی به دلیل انجام مأموریت الهی و حفظ خود از شناسایی دیگران، می‌تواند با اختیار خود صاحب فرزند نشود.

    پس اگر چه دلیل محکم و قاطعی بر ازدواج آن حضرت در اختیار نداریم، ولی مانعی هم برای ازدواج نمی‌بینیم، لذا با شواهد و قرائن و عمومات ادلّه استحباب ازدواج می‌توانیم معقتد شویم که آن حضرت ازدواج کرده است. واللّه اعلم.

    «کتابنامه»
    1. مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار،مؤسسه الوفاء، بیروت / 1404.
    2. نوری طبرسی، میرزا حسین، نجم الثاقب، انتشارات مسجد جمکران، چ دوم / 77.
    3. سعادتپرور، علی، الشموس المضیئة، نشر احیاء کتاب، چ أوّل / 80، مترجم: سید محمدجواد وزیری.
    4. حرّ عاملی، محمّد بن الحسن، وسایل الشیعه، مؤسسه آل البیت، قم / 1409.
    5. مکی عاملی، محمّد بن جمال، اللمعة الدمشقیة، 10 جلدی، دار العالم الاسلامی بیروت.
    6. نجفی، محمّد حسن، جواهر الکلام.
    7. طباطبایی یزدی، محمّدکاظم، عروة الوثقی.
    8. طباطبایی، محمّد حسین، شیعه در اسلام، انتشارات جامعه مدرسین، چ دوازدهم / 76.
    9. نعمانی، ابن أبی زینب، الغیبة، انتشارات صدوق.
    10. رضوانی، علی اصغر، موعودشناسی، انتشارات مسجد جمکران، چ أوّل / 84.
    11. سیّد ابن طاووس، جمال الاسبوع، انتشارات رضی، قم.
    12. حرّ عاملی، محمّد بن الحسن، اثبات الهداة، 3 جلدی، مکتبة العلمیة قم.
    13. عاملی، جعفر مرتضی، دراسة فی علامات الظهور والجزیرة الخضراء، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی قم ترجمه محمّد سپهری.
    14. تهرانی، آغابزرگ، الذریعة إلی تصانیف الشیعة، دار الاضواء، بیروت.
    15. قمی، عباس، مفاتیح الجنان، ناشران قم، چ أوّل.
    16. باقی، محمدرضا، مجالس حضرت مهدی(علیه السلام)، نشر صدر، چ أوّل / 78.
    17. طوسی، محمّد بن حسن، الغیبة، انشتارات بصیرتی، چ دوم.
    18. صدوق، محمّد بن علیّ، کمال الدین، نشر اسلامی 2 جلدی.
    19. صدوق محمّد بن علیّ علل الشرایع، دار احیاء التراث العربی، چ دوم.
    20. صدر، سیّد محمّد، تاریخ الغیبة الکبری، دار التعارف سوریه.
    21. عیاشی، محمّد بن مسعود، تفسر القرآن، نشر علمیه قم.
    22. کلینی، محمّد بن یعقوب، اصول کافی، دار التعارف، لبنان.
    23. افتخارزاده، سیّد حسن، گفتارهایی پیرامون امام زمان(علیه السلام)، نشر شفق، چ چهارم / 79.
    24. سیّد ابن طاووس، الامان، مؤسسه آل البیت(علیهم السلام)، قم / 1409 هـ.
    25. شیخ صدوق، من لا یحضره الفقیه، انتشارات جامعه مدرسین، 4 جلدی، 1413 هـ.
    26. إبراهیم بن علیّ، کفعمی، المصباح، انتشارات رضی، قم / 1405 هـ.


    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 18:54  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    تحقیقی پیرامون تولد و سن حضرت معصومه(س)

    اشرف آشورى

    اهل‏بیت پیامبر(ع) چهره‏هاى پرفروغى به جهانیان عرضه کرده‏اند و نامشان‏مانند ستارگان درخشان در آسمان فضیلتها مى‏درخشد; درخشانترین ستاره در میان‏بانوان هفتمین منظومه ولایت; فاطمه کبرى فرزند پاکیزه موسى بن جعفر(ع) است. که‏سالهاست تشنگان معرفت از حریمش زلال ایمان مى‏نوشند و عارفان با گذر بر زندگى‏فرزانه‏وارش و درک لحظه‏هاى آسمانى شدنش، درهاى عروج را به روى خود مى‏گشایند وبوى وصال را در گستره زمین منتشر مى‏سازند. او والاترین دختر موسى است و از این‏روست که هر گاه نامى از پدر برده شود، یادى از او نیز به میان مى‏آید و به این‏مناسبت در ویژه‏نامه موسى بن جعفر(ع) لحظاتمان را با نام و یاد وى عطرآگین‏مى‏سازیم. با اذعان به این حقیقت که پیرامون زندگانى حضرت فاطمه معصومه(س)تحقیق کاملى صورت نپذیرفته است، به خاندان، اوضاع سیاسى، عصر تولد، و نظراتى‏که پیرامون تولد حضرت ارائه شده است، مى‏پردازیم.
    سرود شکفتن

    تولد فاطمه معصومه(س) براى اهل‏بیت(علیهم السلام) اهمیتى خاص داشت‏زیرا این خبر قبل از تولد بارها توسط امام صادق(ع) اعلام مى‏شد و به این ترتیب‏از همان ایام شیعیان به شناخت مقام والاى وى فرا خوانده مى‏شدند. از جمله آنگاه‏که گروهى از شیعیان رى نزد امام صادق(ع) آمدند، حضرت فرمود: آفرین بر برادران‏ما از اهل قم. آنان گفتند: ما اهل رى هستیم. ولى امام همان جمله پیشین راتکرار فرمود. و ادامه داد: «الا ان لله تعالى حرما و هو مکه. الا ان لرسول الله‏حرما و هو المدینه الا ان لامیرالمؤمنین حرما و هو الکوفه الا ان حرمى و حرم ولدى‏بعدى قم الا ان قم کوفتنا الصغیره.

    الا ان للجنه ثمانیه ابواب ثلاث منها الى قم.تقبض فیها امراه هى من ولدى و اسمها فاطمه بن موسى. تدخل بشفاعتها شیعتناالجنه باجمعهم‏».

    براى خداوند حرمى است که مکه است، حرم رسول، مدینه حرم امیرمومنان کوفه است وحرم من و فرزندانم قم است. بدانید قم کوفه کوچک ماست. بدانید بهشت هشت در داردکه سه در آن به سوى قم است.بانویى از اولاد من در آنجا وفات مى‏کند که نامش فاطمه دختر موسى است. همه‏شیعیان ما به شفاعت او وارد بهشت مى‏شوند.

    این خبر و نحوه تعریف حضرت از قم به‏طور طبیعى مى‏توانست گروهى از اهالى رى را به عزیمت‏به سوى قم برانگیزد و درحقیقت اهمیت ویژه‏اى را که شهر قم به خاطر حضور فاطمه کبرى مى‏یافت‏براى آنان‏بازگو کند. مى‏توان گفت‏به همین خاطر گروههایى از مردم قم از جمله صاحبان فکر واندیشه از آمدن چنین بانویى به قم مطلع بودند و براى فرا رسیدن آن زمان و یارى‏و پاسداشت مقدم وى لحظه شمارى مى‏کردند. نکات دیگرى نیز از این روایت‏به دست‏مى‏آید از جمله این که قم حرم ائمه طاهرین است. موضوعى که در دهها روایت دیگراز زبان پیامبر(ص)، امام على(ع) و اغلب ائمه یکى پس از دیگرى به آن اشاره شده‏است.

    در خبرى دیگر نیز امام صادق(ع) به پیشگویى تولد وى پرداخت. آن روز یکى ازشیعیان به نزد حضرت آمد، امام را دید که با کودکى در گهواره سخن مى‏گوید. گامى‏جلوتر نهاد و مبهوت از این واقعه پرسید: آیا با این طفل سخن مى‏گویید؟ امام اورا دعوت کرد تا با کودک در گهواره سخن بگوید. مرد باز هم جلوتر آمد و سلام کرد.کودک نه تنها جوابش را داد; بلکه گفت: اى مرد نامى را براى دخترت [که تازه‏متولد شده است] انتخاب کرده‏اى که خداوند آن را دشمن مى‏دارد پس نامش را عوض کن[وى نام دخترش را حمیرا گذاشته بود] شگفتى مرد دو چندان شد. آنگاه امام‏صادق(ع) فرمود:

    «این کودک فرزندم موسى است.

    خداوند از او دخترى به من عنایت مى‏کند که نامش فاطمه است. او را در سرزمین قم‏به خاک مى‏سپارند. هر شخصى که او را در قم زیارت کند، بهشت‏برایش واجب مى‏شود».
    پاکیزه نسب

    پدرش موسى بن جعفر(ع) ملقب به کاظم، صابر، صالح و امین است که‏روز یکشنبه، هفتم ماه صفر سال 128 هجرى قمرى در منطقه ابواء; محلى بین مکه ومدینه از بانویى پاکیزه به نام حمیده به دنیا آمد. ابوبصیر درباره تولد موسى‏کاظم(ع)مى‏گوید: همراه امام صادق(ع) (سالى که پسرش موسى بن جعفر(ع) متولدگردیده سال 128 ه. ق) براى شرکت در مراسم حج‏به سوى مکه رفتیم. وقتى به‏سرزمین «ابواء» (منزلگاهى بین مکه و مدینه) رسیدیم، امام صادق(ع) براى ماصبحانه فراوان و خوب تهیه کرد، ما مشغول خوردن صبحانه بودیم که فرستاده حمیده(همسر امام صادق(ع‏» آمد و گفت:حمیده مى‏گوید: درد زایمان گرفته‏ام، و شما فرموده‏اید نسبت‏به این پسر اقدامى‏نکنم.

    امام صادق(ع) بى‏درنگ برخاست و همراه فرستاده حمیده رفت، و پس از مدتى نزدى‏اصحاب بازگشت. اصحاب پرسیدند: خداوند تو را شاد کند و ما را فدایت نماید،جریان حمیده چه بود؟

    فرمود: خداوند حمیده را سلامت داشت و به من پسرى عنایت فرمود، که در میان‏مخلوقاتش از همه بهتر است، و حمیده در مورد آن نوزاد مطلبى به من گفت که به‏گمانش من آن را نى‏دانم، در صورتى که من به آن از او آگاهتر هستم.

    پرسیدم: قربانت گردم، آن مطلب چه بود؟

    پاسخ داد: حمیده گفت; هنگامى که آن نوزاد متولد شد، «دستهایش را بر زمین‏نهاد و سر به سوى آسمان بلند کرد».من به حمیده گفتم: این کار، نشانه رسول خدا(ص) و نشانه وصى بعد از اوست.

    امام کاظم(ع) در سال‏179 ه. ق به دستور هارون زندانى شد و سرانجام در روزجمعه بیست و چهارم یا بیست و پنجم ماه رجب سال‏183 در بغداد مسموم گردید و به‏شهادت رسید و پیکر پاکش را در شهر کاظمین به خاک سپردند.
    مادر حضرت معصومه(س)

    حضرت معصومه(س) و امام رضا(ع) هر دو از یک مادر به نام «نجمه‏» (ستاره)متولد شده‏اند. در کتابهاى تاریخى براى مادر حضرت ده نام و لقب ذکر شده است که‏عباتند از:

    نجمه، تکتم، خیزران مرسیه، اروى، ام‏البنین، طاهره، سکن،سمانه، شقرا، صقر.

    درباره زمان تولد، پدر، مادر، سن و مدت عمر نجمه خاتون اطلاعى در دست نیست ودرباره اینکه وى اهل چه منطقه‏اى بوده است، نیز اختلاف نظر وجود دارد. على اکبرمهدى‏پور مى‏نویسد:

    از تاریخ تولد نجمه خاتون اطلاعى در دست نیست و از مقدار سن شریفش به هنگام‏شرفیابى به دودمان امامت چیزى نمى‏دانیم. تنها چیزى که در منابع حدیثى آمده،این است که وى به هنگام تشرف به خانه امام کاظم(ع) دوشیزه بوده است. اما درمورد تابعیت وى که اهل چه کشورى بوده، تنها چیزى که در دست است این که وى اهل‏مغرب بود و مغرب در اصطلاح به سه معنا اطلاق مى‏شود:

    1-شمال آفریقا شامل; تونس، لیبى، مراکش و الجزایر

    2-مراکش

    3-اروپا

    براى تعیین منظور از مغرب باید به واژه «مرسیه‏» استناد کنیم که در ذیل «خیزران‏»گفته مى‏شود «مرسى‏» به سرزمینهایى در فرانسه، اسپانیا و الجزایر اطلاق مى‏شود،ولى چون به وى «سکن نوبیه‏» و «شقراء نوبیه‏» نیز گفته‏اند، این احتمال که‏منظور شمال آفریقاست، تقویت مى‏شود و از این رو مرحوم خاتون آبادى به صراحت وى‏را اهل نوبه و زنگبار دانسته است، همچنین چون درباره نجمه خاتون واژه‏«مولده‏» (آنکه در کشور عربى متولد شده و نشو و نما یافته) به کار رفته لذااین احتمال که اهل کشورهاى غربى باشد رد مى‏شود.»

    اما درباره جایگاه رفیع مادرحضرت معصومه(س) همین نکته بس که امام کاظم(ع) مى‏فرمود: او را جز به فرمان خداو به استناد وحى خدا نگرفتم.
    چشمه کوثر و فرزندان امام کاظم(ع)

    فراوانى فرزندان نسل رسالت و ولایت از موضوعاتى است که قابل انکار نیست هر چند گاه این‏امر که تعداد فرزندان ائمه به دهها نفر مى‏رسد براى برخى مورخان گران آمده وآنان سعى نموده‏اند به روش‏هاى مختلف از تعداد آنها بکاهند اما حقیقت این است که‏«کوثر» همان کوثرى که خداى متعال در قرآن کریم سوره‏اى را به نامش نازل کرده،کلید حل مشکل است. آن روز که ابراهیم یگانه فرزند حضرت پیامبر در هفده ماهگى‏در مدینه طیبه رحلت کرد و در بقیع به خاک سپرده شد، گروهى از منافقان و دشمنان‏و دشمنان مرگ وى را علامت‏بریده شدن نسل رسالت و نابودى اسلام دانستند و باکنایه و زخم‏زبان دل وى را آزردند. این موضوع که به شدت پیامبر را افسرده کرددر نهایت‏به نزول سوره مبارکه کوثر انجامید و خداى متعال چنین فرمود:

    «بسم الله الرحمن الرحیم. انا اعطیناک الکوثر فصل لربک و انحر ان شانئک هوالابتر»

    اعجاز این سوره منحصر در حسن و حسین فرزندان بلافصل على(ع) نبود بلکه‏در نسلهاى بعدى نیز همین معجزه الهى جریان یافت. و به روشنى مى‏توان این معجزه‏آشکار را دید. کوثرى جوشان در نسل تمام ائمه به ودیعه گذاشته شد که نسل نبوت وامامت را زنده نگاه داشت. مرورى بر فشارها و اعدامها و سیاستهاى کینه‏توزانه‏حاکمان اموى و عباسى نشان مى‏دهد که چگونه همین «کوثر جوشان‏» گاه تنها باریکه‏حفظ نسل ولایت‏بود. از این‏روى به نظر مى‏رسد نه تنها نباید کثرت اولاد امامان‏موجب بروز سؤال شود بلکه ظهور اعجاز الهى «کوثر» در طول حیات ائمه باید مارا به شگفتى و تحسین وا دارد.

    یکى از این امامان معصوم که به کثرت اولاد مشهور است امام موسى کاظم(ع) است که‏تمام تاریخ‏نویسان به تعدد فرزندانش گواهى داده‏اند.

    در بین نویسندگان تا آنجا که ما جستجو کرده‏ایم تنها عباس فیض نویسنده انجم‏فروزان به این حقیقت ظریف دست‏یافته و جارى کوثر را در نسل امام کاظم به تماشانشسته است.

    وى مى‏نویسد:

    «موضوع کثرت نسل پیغمبر اکرم از چیزهایى است که به شهادت حس و تاریخ به‏هیچ‏وجه قابل انکار نیست.

    چنانچه خداوند تبارک و تعالى هم در قرآن مجید در آنجایى که مى‏فرماید: انااعطیناک الکوثر فصل لربک و انحر ان شانئک هو الابتر بدین معنى تصریح فرموده‏زیرا به اتفاق مفسرین منظور از کوثر کثرت نسل است و شان نزول این سوره آن است‏که ازدیاد در نسل با کمتر تاملى در این عصر اعجاز قرآن ثابت مى‏گردد زیرا ذریه‏پیغمبر در کثرت چنانند که کوچکترین دیه و قریه‏اى را هم از آن‏ها خالى نمى‏تواندیافت‏با اینکه از طرف بنى‏امیه و بنى‏عباس و خلفاى آنها براى اضمحلال این شجره‏طیبه و قطع نسل این دودمان شریف منتهاى کوشش و جدیت اعمال و به منظور انقراض‏سلسله فاطمیین انواع دسائس برانگیخته گشت که کربلا و قتل هفتاد و دو نقر یاران‏حسینى حتى اطفال شیرخوار و عملیات منصور دوانیقى و متوکل براى نمونه کفایت‏مى‏کند.

    قتل ذریه پیغمبر در طف یا زنده زنده در گور کردن و در وسط پایه‏ها گذاردن وهزارها کشتارهاى دیگر که همواره پى در پى جریان داشت‏یک سلسله عوامل ممتدى‏بودند که قطع نسل پیغمبر را ایجاب مى‏کرد و در عین حال این سلسله جلیله امروزه‏چنان توسعه پیدا کرده‏اند که شرق تا غرب را فرا گرفته‏اند و در طرف مقابل ذره‏امویان و دودمان عباسیان با تمام قدرت و عظمت‏سلطنت و خلافتى که دارا بودند ودر قرون متمادى در ناز و نعمت زندگانى مى‏کردند امروزه کوچکترین اثرى هم ازآن‏ها دیده نمى‏شود و شاید در سراسر این کشور هم یک نفر اموى یا عباسى وجودنداشته باشد و در کتاب سیاده الاشراف مسطور است موقعى که حسین بن‏على(ع) شهیدگشت در طایفه بنى‏امیه دوازده هزار گهواره طلا و نقره وجود داشت که اطفال‏شیرخوار خود را در آنها مى‏جنباندند و از براى سیدالشهدا(ع) فرزندى نبود جز سیدسجاد(ع) معذالک از بنى‏امیه نسلى باقى نیست و از سادات حسینى و رضوى در هرمنطقه جماعتى وجود دارند. این است نمونه‏اى از آثار حقیقت و آن بود عواقب ظلم وستم.»
    تعداد فرزندان

    شیخ مفید37 فرزند (18 پسر،19 دختر)، ابن‏خشاب (20پسر، 18 دختر)، سبط ابن‏جوزى (20 پسر، 20 دختر)، ابن شهرآشوب 30 فرزند،عمده الطالب 60 فرزند (37 دختر،23 پسر)، کشف الغمه 38 فرزند (18 پسر، 20دختر) براى حضرت نقل کرده‏اند.

    در باره حضرت معصومه(س) باید گفت که طبق همه نقلها نام فاطمه(س) ذکر شده است‏چه طبق نظر آنها که فاطمه را 2 نفر یا 4 نفر ذکر کرده‏اند زیرا در هر صورت‏فاطمه معصومه(س) همان فاطمه کبرى است که همه مورخان در باره وى اتفاق نظردارند.
    عصرى که او شکفت

    دورانى که مى‏رفت‏به شکفتن فاطمه معصومه بیانجامد،همزمان با امامت امام موسى بن جعفر(ع) بود که در سال 148 ه. ق به امامت رسیدو مدت 35 سال به امامت پرداخت، خلفاى بنى‏عباس در این دوران آنچنان عرصه را برامام و شیعیان تنگ کردند که راویان به هنگام روایت نمى‏توانستند صریحا از نام‏حضرت یاد کنند و ناگزیر کنیه‏هاى حضرت مانند (ابى‏ابراهیم و ابى‏الحسن) یا القاب‏وى مانند (عبد صالح، عالم و ...) را به کار برند و یا صرفا به رمز و اشاره‏مانند «رجل‏» بسنده مى‏کردند.

    تقیه در این ایام شدت یافت و منصور، مهدى، هادى و هارون چنان وضعى پیش آوردندکه امام حتى از لحاظ مالى براى اداره زندگى و دخترانش در مضیقه قرار گرفت.هارون آنگاه که به حکومت رسید، حضرت را زندانى کرد، گاه حضرت را آزاد مى‏کرد،دوباره زندانى مى‏ساخت و همین وضع تا مدت 14 سال ادامه یافت. هارون با رفتارآمیخته به قساوت و سنگدلى چنان رعب و وحشتى به وجود آورد که شیعیان هرگز طعم‏امنیت را نچشیدند.

    در چنین عصرى بود که زمان تولد حضرت معصومه(س) فرا مى‏رسید.

    تا آن روز 25 سال بود که على بن موسى الرضا(ع) یگانه فرزند نجمه خاتون بود،او این همه سال را در آرزوى تولد فرزندى دیگرى سپرى کرده و چشم به راه تولدکودکى بود که امام صادق(ع) بشارت شکفتنش را دهها سال قبل داده بود. نجمه همه‏این سالها را هر چند منتظر ولى مطمئن سپرى کرد، على بن موسى الرضا(ع) نیزشادان و منتظر بود و تولد خواهرى بعد از دهها سال برایش مهم و جالب مى‏نمود،خانه‏اى که نجمه در آن منتظر تولد فرزندش بود، هنوز بوى رسالت را با خود داشت;زیرا اولین بار که پیامبر(ص) به مدینه آمد، مدتى در آن خانه ساکن شد، لحظات به‏کندى مى‏گذشت، بوى باران کوچه‏هاى مدینه را آکنده کرده بود و نسیم شکفتن کوچه‏هارا یکى پس از دیگرى پشت‏سر مى‏گذاشت تا این که عطر خبر تولد کودکى به زلالى کوثررسول را به خانه موسى بن جعفر(ع) آورد و به همه انتظارها پایان بخشید.
    زمان تولد

    در سال، ماه و روز تولد فاطمه معصومه(س) اختلافات عمده‏اى وجود داردکه اصلى‏ترین عامل، خفقان حاکم بر علیه شیعیان بود تا آنجا که امنیت آنها تنهابا تقیه محفوظ مى‏ماند. در چنین زمانى که اسامى کنیزها و رقاصه‏هاى مجالس وهمنشین‏هاى دربار فاسد عباسیان به دقت ثبت مى‏شد، تولد و وفات اهل بیت در سکوتى‏مرگبار اتفاق مى‏افتاد. همچنین باید افزود: منعکس نشدن تاریخ موالید و وفیات‏بانوان اهل‏بیت عمومیت دارد به طورى که تاریخ وفات حضرت فاطمه، مدفن حضرت زینب،تولد و وفات ام کلثوم، مادران همه امامان از امام زین‏العابدین(ع) تا امام‏عصر(عج) و دختران امامان از امام حسن تا امام عسکرى(علیهم السلام) کاملا مجهول‏است.

    با این حال محققان با تکیه بر حدس و گمان و گاه استدلال، مستندات و شواهدتاریخى در صدد یافتن تاریخ دقیق یا تخمینى تولد و وفات وى برآمده‏اند در نهایت‏دو نظریه در این باره به وجود آمده است که عبارتند از:

    1 تولد وى در سال «183» اتفاق افتاد.

    این نظریه در برخى نوشته‏هاى معاصرین بدون ذکر سند نقل شده است.از جمله; مهدى سلطان العلما رازى در سال‏1339 ضمن رساله‏اى درباره اعمال‏جمکران مى‏نویسد: در کتاب «نزهه الابرار فى نسب اولاد الائمه الاطهار» و کتاب‏«لوامع الانوار فى طبقات الاخیار» که کتاب مفصلى است چنین ضبط شده است «ولاده‏فاطمه بنت موسى بن جعفر(علیهم السلام) فى مدینه المنوره غره ذى‏القعده بقیه ازصفحه‏37 الحرام سنه ثلاث و ثمانین و ماه بعد الهجره النبویه.»

    اما به دلایل مختلفى این نظریه از سوى محققان رد شده است. ذبیح‏الله محلاتى در ریاحین الشریعه‏مى‏نویسد:

    آنچه را که برخى از جهت‏بعضى از اغراض نسبت مى‏دهند که فلانه مجتهد در مدینه‏طیبه تعین یوم وفات و تولد آن، تو را از کتاب لواقح الانوار استخراج کرده،بى‏اصل است زیرا کتاب لواقح الانوار در نظر من موجود است و اصلا چنین مطلبى در اونیست. احتمال دادم کتاب دیگرى باشد تا اینکه خدمت علامه نسابه دانشمند آقانجفى; شهاب‏الدین تبریزى شرفیاب شدم. این مطلب را عنوان کردم، فرمود: من کسى راکه چنین جعلى کرده، ملاقات کردم.

    معلوم شد غرضى داشته که ذکر آن مصلحت نیست. تجاوز الله عن الله.

    همچنین درصورت قبول این نظریه سال ولادت حضرت معصومه یا سال شهادت پدر بزرگوارش (183 ه.ق)مصادف مى‏شود حال آنکه بعد از فاطمه معصومه این امام همام صاحب سه دختر دیگرنیز شده است که لازمه‏اش وجود فاصله بین تولد فاطمه معصومه و آنها و زندانى شدن‏پدر (4 سال) و شهادتش 25 رجب سال‏183 ه. ق خواهد بود. خصوصا اینکه حضرت چهارسال آخر عمرش را در زندان گذرانده است و از خانواده‏اش که در مدینه بودند، دوربود.

    2-تولد در سال‏173 ه. ق واقع شد.این نظریه از طرفداران بیشترى برخوردار است که ضمن رد دلایل سال‏183، صدق‏مدعیان این نظریه نیز به اثبات مى‏رسد.

    مرحوم شیخ على نمازى صاحب مستدرک السفینه ذیل ماده فطم با قاطعیت تمام در این‏باره مى‏نویسد:

    «فاطمه المعصومه المولوده فى غره ذى‏القعده سنه‏173 ه. ق.»

    مرحوم‏عمادزاده اصفهانى نیز بدون ابهام معتقد است که حضرت در ماه ذى قعده سال‏173متولد شد.

    در این صورت شش سال تا زمان زندانى حضرت فرصت‏باقى خواهد ماند که‏بگوییم سه فاطمه دیگر در این مدت متولد شده‏اند.

    ماهنامه کوثر شماره 15


    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 18:46  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    چرا نام امامان(ع) در قرآن نیامده است؟

    آیت‌الله جعفر سبحانی

    پرسشگر تصور می‌کند که اگر نام امام و یا امامان در قرآن می‌آمد، اختلاف از بین می‌رفت، در حالی که این اصل کلیّت ندارد. چه بسا ذکر اسامی پیشوایان دوازده‌گانه، سبب می‌شد که آزمندان حکومت و ریاست به نسل‌کشی بپردازند تا از تولد آن امامان جلوگیری کنند، چنانکه این مسئله درباره حضرت موسی(ع) رخ داد.

    روش آموزشی قرآن بیان کلیات و اصول عمومی است، تشریح مصادیق و جزئیات غالباً بر عهده پیامبر گرامی(ص) می‌باشد. رسول‌خدا(ص) نه تنها مأمور به تلاوت قرآن بود، بلکه در تبیین آن نیز مأموریت داشت، چنانکه می‌فرماید:

    و أنزلنا إلیک الذکر لتبیّن للنّاس ما نزّل إلیهم و لعلّهم یتفکّرون.(1) و قرآن را بر تو فرستادیم تا آنچه برای مردم نازل شده است، برای آنها بیان کنی و آشکارسازی، شاید آنان بیندیشند.

    در آیه یادشده دقت کنید، می‌فرماید: «تبیّن» و نمی‌گوید: «لتقراً» یا «لیتلو» و این نشانه آن است که پیامبر(ص) علاوه بر تلاوت، باید حقایق قرآنی را روشن کند.

    بنابراین انتظار اینکه مصادیق و جزئیات در قرآن بیاید، همانند این است که انتظار داشته باشم همه جزئیات در قانون اساسی کشور ذکر شود. اینک برخی از روش‌های قرآنی را در مقام معرفی افراد بیان می‌کنیم:

    1. معرفی به نام
    گاهی شرایط ایجاب می‌کند که فردی را به نام معرفی کنند، چنانکه می‌فرماید: و مبشّراً برسولٍ یأتی من بعدی اسمه احمد(2)، (عیسی می‌گوید): من به شما مژده پیامبری را می‌دهم که پس از من می‌آید و نامش احمد است.

    در این آیه حضرت مسیح، پیامبر پس از خویش را به نام معرفی می‌کند و قرآن نیز آن را از حضرتش نقل می‌نماید.

    2. معرفی با عدد
    و گاهی شرایط ایجاد می‌کند که افرادی را با عدد معرفی کند، چنانکه می‌فرماید: و لقد أخذ الله میثاق بنی‌اسرائیل و بعثنا منهم اثنی عشر نقیباً ... .(3) و خدا از فرزندان اسرائیل پیمان گرفت و از آنان دوازده سرگروه برانگیختم.

    3. معرفی با صفت
    بعضی اوقات شرایط ایجاب می‌کند که فرد مورد نظر را با اوصاف معرفی کند، چنانکه پیامبر خاتم را در تورات و انجیل، با صفاتی معرفی کرده است.

    الذین یتّبعون الرسول النّبیّ الأمّیّ الذی یجدونه مکتوباً عندهم فی التوراة و الإنجیل یأمرهم بالمعروف و ینهاهم عن المنکر و یحلّ لهم الطیّبات و یحرّم علیهم الخبائث و یضع عنهم إصرهم و الأغلال التی کانت علیهم... .(4)

    کسانی که از رسول و نبی درس ناخوانده‌ای پیروی می‌کنند که نام و خصوصیات او را در تورات و انجیل نوشته می‌یابند، که آنان را به نیکی دعوت کرده و از بدی‌ها بازشان می‌دارد، پاکی‌ها را برای آنان حلال کرده و ناپاکی‌ها را تحریم می‌نماید و آنان را امر به معروف و نهی از منکر می‌کند و بارهای گران و زنجیرهایی که بر آنان بود، از ایشان برمی‌دارد...

    با توجه به این روش، انتظار اینکه اسامی دوازده‌ امام با ذکر نام و اسامی پدر و مادر در قرآن بیاید، یک انتظار بی‌جا است؛ زیرا گاهی مصلحت در معرفی به نام است و گاهی معرفی به عدد و احیاناً معرفی با وصف.

    مسائل زیادی وجود دارد که قرن‌ها مایة جنگ و جدل و خونریزی در میان مسلمانان شده است، ولی قرآن درباره آنها به طور صریح و قاطع که ریشه‌کن کننده نزاع باشد سخن نگفته است، مانند:

    ـ صفات خدا عین ذات اوست یا زائد بر ذات؟
    ـ حقیقت صفات خبری مانند استواری بر عرش چیست؟
    ـ کلام خدا قدیم یا حادث است؟
    ـ خلقت بر اساس جبر استوار است یا اختیار؟

    این مسائل و امثال آنها هر چند از قرآن قابل استفاده است، ولی آن چنان شفاف و قاطع که نزاع را یک سره از میان بردارد، در قرآن وارد نشده است و حکمت آن در این است که قرآن مردم را به تفکّر و دقت در مفاد آیات دعوت می‌کند، بیان قاطع همه مسائل، به گونه‌ای که همه مردم را راضی سازد، بر خلاف این اصل است.

    معرفی به نام، برطرف کننده اختلاف نیست
    پرسشگر تصور می‌کند که اگر نام امام و یا امامان در قرآن می‌آمد، اختلاف از بین می‌رفت، در حالی که این اصل کلیّت ندارد؛ زیرا در موردی تصریح به نام شده ولی اختلاف نیز حاکم گشته است.

    بنی‌اسرائیل، از پیامبر خود خواستند فرمان‌روایی برای آنان از جانب خدا تعیین کند تا تحت امر او به جهاد بپردازند و زمین‌های غصب‌شده خود را باز ستانند و اسیران خود را آزاد سازند. آنجا که گفتند:

    إذ قالوا لنبیّ لهم ابعث لنا ملکاً نقاتل فی سبیل‌الله.(5) آنان به یکی از پیامبران خود گفتند: برای ما فرمان‌روایی معین کن تا به جنگ در راه خدا بپردازیم...

    پیامبر آنان به امر الهی فرمان‌روا را به نام معرفی کرده، گفت: إنّ الله قد بعث لکم طالوت ملکاً...(6) به راستی که خدا طالوت را به فرمان‌روایی شما برگزیده است.

    با وجودی که نام فرمان‌روا به صراحت گفته شد، آنان زیر بار نرفتند و به اشکال تراشی پرداختند و گفتند:

    أنّی یکون له الملک علینا و نحن أحقّ بالملک منه و لم یؤت سعةً من المال...(7) از کجا می‌تواند فرمان‌روای ما باشد، حال آنکه ما به فرمان‌روایی از او شایسته‌تریم، و او توانمندی مالی ندارد؟...

    این امر، دلالت بر آن دارد که ذکر نام برای رفع اختلاف کافی نیست، بلکه باید شرایط جامعه، آماده پذیرایی باشد. چه بسا ذکر اسامی پیشوایان دوازده‌گانه، سبب می‌شد که آزمندان حکومت و ریاست به نسل‌کشی بپردازند تا از تولد آن امامان جلوگیری کنند، چنانکه این مسئله درباره حضرت موسی(ع) رخ داد و به قول معروف:

    صد هزاران طفل سر ببریده شد / تا کلیم‌الله موسی زنده شد

    درباره حضرت مهدی(عج) هم که اشاره‌ای به نسب و خاندان ایشان شد، حساسیت‌های فراوانی پدید آمد و خانه حضرت عسکری(ع) مدت‌ها تحت‌نظر و مراقبت بود تا فرزندی از او به دنیا نیاید و در صورت تولد، هر چه زودتر به حیات او خاتمه دهند.

    در پایان یادآور می‌شویم: همان‌طوری که گفته شد، قرآن بسان قانون اساسی می‌باشد و انتظار اینکه همه چیز در آن آورده شود، کاملاً بی‌مورد است. نماز و روزه و زکات نیز که از عالی‌ترین فرائض اسلام است به طور کلی در قرآن وارد شده و تمام جزئیات آنها از سنّت پیامبر(ص) گرفته شده است.

    پی‌نوشت‌ها:
    ٭ برگرفته از: افق حوزه، 3/5/1386.
    1. سورة نحل (16)، آیة 44.
    2. سورة صف (61)، آیة 6.
    3. سورة مائده (5)، آیة 11.
    4. سورة اعراف (7)، آیة 157.
    5. سورة بقره (2)، آیة 246.
    6. سورة بقره (2)، آیة 247.
    7. همان.

    منبع: ماهنامه موعود شماره 80


    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 18:42  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    آیا صحیح است که حضرت فاطمة معصومه(س) شوهر نکرده بود ؟ دلیل آن چه بوده است ؟

    در این که حضرت معصومه(س) ازدواج نکرده اتفاق نظر هست و در مورد علت عدم ازدواج ایشان نظریات مختلفی گفته شده است:
    1. در تاریخ یعقوبی آمده است که حضرت موسی بن جعفر(ع) وصیت کرده بود که دخترانش شوهر نکنند و برای همین هیچیک از دختران آن حضرت شوهر نکردند جز یکی از دخترانش به نام ام سلمه که در مصر به همسری قاسم بن محمد بن جعفر بن محمد در آمد و به خاطر این ازدواج مسایلی پیش آمده و قاسم قسم خورد که منظور او از ازدواج با او این بود که به او محرم شود و او را حج ببرد. (1)
    لکن این نظریه را نمی توان به این آسانی پذیرفت چون در اصول کافی آمده است که حضرت امام موسی بن جعفر (ع) کار شوهر کردن و شوهر دادن دخترانش را به پسرش حضرت امام رضا واگذار کرد و فرمود : اگر علی خواست آنان را شوهر می دهد و اگر نخواست شوهر نمی دهد.
    و جز پسرم علی هیچکس حق ندارد دخترانم را شوهر بدهد . نه برادران دیگرشان، نه عموهایشان و نه سلطان وقت هیچکدام حق ندارند در امر ازدواج دخترانم دخالت کنند. (2)
    بر اساس این روایت، نمی توان گفت که امام موسی بن جعفر(ع) وصیت به عدم ازدواج نکرده بلکه وصیت کرده که امر ازدواج دخترانش به امام رضا (ع) مربوط است و دیگران حق دخالت ندارند.
    2. از دیدگاه برخی ، خفقان شدید هارونی باعث شد که دختران امام موسی بن جعفر(ع) نتوانند ازدواج کنند و در عصر هارون خفقان و استبداد و ستم به جایی رسید که کسی جرأت نداشت به خانه امام موسی بن جعفر رفت و آمد کند . اگر کسی نتواند به خانه امام رفت و آمد داشته باشد، بطور یقین نمی تواند خیال دامادی آن حضرت را در سر بپروراند.(3)
    اگر بخواهیم این مسأله را بیشتر توضیح بدهیم باید بگوییم که هارون می خواست کاری کند که نسل امام موسی بن جعفر کم گردد و یکی از راههای این، جلوگیری از ازدواج زنان و دختران این خاندان است و بطور طبیعی اگر دختران و زنان شوهر نکنند، نسل آل علی(ع) کم می گردد و کمی این نسل برای دستگاه خلافت بسیار مطلوب بود و علت کشتار آن همه سادات هم می تواند همین باشد که این نسل بر افتد.
    3. دختران آن حضرت در نهایت کمال بودند و همسنگی برای آنها پیدا نشد و بخصوص حضرت معصومه(س) که احتمال عصمت هم در او زیاد است. حضرت مریم هم به خاطر همین ازدواج نکرد . اگر علی(ع) خلق نمی شد کفوی برای فاطمه هم پیدا نمی شد و او هم ازدواج نمی کرد.
    شیخ عباس قمی به نقل از تاریخ قم چنین آوده است: رضائیه (دختران منسوب به خاندان امام رضا(ع) دختران خود را شوهر نمی دادند زیرا کسی که همسر و هم کفو آنان باشد. نبود و هیچ یک شوهر نکردند و این در میان دختران آنان عادت شده بود و امام جواد(ع) دهی را در مدینه برای دختران و خواهران خود که شوهر نکرده بودند وقف کرده بود تا از درآمد آن زندگی آنان اداره شود و دخترانی از خاندان امام رضا(ع) که در قم ساکن بودند، هرسال سهم خود را از آن ده را در قم دریافت می کردند.(4)

    پس به نظر برخی، علت عدم ازدواج، نبودن همتا و کفو است و اگر همتا می یافتند ازدواج می کردند.
    با توجه به اوضاع و شرایط آن عصر می توان گفت که همه این عوامل دست به دست همه دادند و این ستمها را در حق خاندان امام موسی بن جعفر روا داشتند.

    پی نوشت ها :
    1- تاریخ یعقوبی، ابن واضح یعقوبی ، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج 2، ص 421 ، س 14، مرکز انتشارات علمی و فرهنگی وابسته به وزارت فرهنگ و آموزش عالی، چاپ سوم، 1362 .
    2- اصول کافی ، عربی، چاپ آخوندی ، ج اول ، ص 316، حدیث 15، در ضمن «الاشاره و النص علی ابن الحسن الرضا(ع).
    3- زندگانی کریمه اهلبیت ، مهدی پور، نشر حاذق، 1380 ، چاپ اول، ص 150 .
    4- ر. ک. منتهی آلامال ، ج دوم، چاپ هجرت ، ص 433 .


    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 18:39  توسط مکتب الزهرا(س)  | 


    بیانات مقام معظم رهبری در دیدار با دانشجویان و دانش آموزان بسیجی

    ۹ / ۸ / ۸۶

    بسم‏اللَّه‏الرّحمن‏الرّحيم‏

    به همه‏ى شما جوانان عزيز خوشامد عرض ميكنم و اميدوارم دلهاى پاك و نورانى و روشن شما كه محل جلوه‏ى حقايق الطاف پروردگار متعال است، راهنماى شما باشد در همه‏ى دوران طولانى عمر بابركت شما ان‏شاءاللَّه در آينده.

    ديدار امروز ما با شما جوانان، فرزندان عزيزم؛ دانش‏آموزان و دانشجويان به مناسبت روز بسيار مهم سيزدهم آبان است. سيزده آبان در واقع روز جوانان است؛ جوانان دانش‏آموز و دانشجو.

    اگر چه اولين خاطره‏اى كه از اين روز در ذهن تاريخى ملت ما ثبت شده است، سيزده آبان 1343، يعنى سالها قبل از تولد شماهاست. روزى كه مزدوران امريكا كه متأسفانه سالها بر اين كشور فرمانروائى ميكردند، امام بزرگوار ما را به خاطر مبارزه‏ى با قانون امريكائى كاپيتولاسيون در قم دستگير كردند و از كشور تبعيد كردند، لكن در مقابل اين حادثه، سالها بعد از آن، نوبت جوانان فرا رسيد كه در ظرف تاريخى خود حوادث مهمى را در اين روز ثبت كنند؛ و كردند.

    يك حادثه‏ى تلخ ديگر، سيزده آبان در سال 1357 بود كه دانش‏آموزان ما به وسيله‏ى همان مزدوران مسلط امريكائى در كشور ما، جان باختند؛ قتل عام شدند. اين دومين ضربه‏اى بود كه امريكا به وسيله‏ى ايادى خود بر ملت و كشور ما وارد كرد. لكن بعد از اين، سومين خاطره پيش آمد، كه سيزده آبان سال بعد است؛ يعنى سال 1358. اين دفعه سيلى جوانان ايرانى به امريكا بود.

    الان سالهاست كه امريكائيها در تبليغات خودشان اين حادثه‏ى سوم را به عنوان تعرض ايرانى مطرح ميكنند و روى آن جنجال ميكنند، لكن دو حادثه‏ى قبل را فراموش ميكنند و از تاريخ حذف ميكنند. از اينجور خيانتها در تاريخ زياد شده است، لكن حقيقت همين است كه حادثه‏ى تصرف سفارت امريكا كه مركز جاسوسى امريكا بود، در واقع سيلى سخت جوانان ايرانى بود به آن دولت و قدرت زورگو و مداخله‏گرى كه سالهاى متمادى كشور ما و ملت ما و منابع ما را در مشت خود ميفشرد.

    ماجراى ملتها و قدرتها در طول تاريخ همين است. نگاه به تاريخ بايد ما را از سرنوشت عمومى ملتها و آحاد بشرى آگاه كند؛ درس است، راه را نشان ميدهد. اين سرنوشت ملتهاست. سرگذشت تاريخ عمومى ملتهاست. ملتى كه در روابط ظالمانه‏ى سياسى جهان تحت ستم قرار گرفته است، يا ميسوزد و ميسازد؛ تحمل ميكند، يا درصدد پاسخ برمى‏آيد. از اين دو حال خارج نيست. سرنوشت ملتها را اين انتخاب تعيين ميكند. روى اين نكته شما جوانها خيلى بايد تأمل و فكر كنيد. اين، راه را به ما نشان ميدهد. روابط ظالمانه ميان قدرتهاى سلطه‏گر و ملتها و كشورهاى زير سلطه، مسئله‏ى امروز و ديروز نيست؛ مال هميشه‏ى تاريخ است.

    بعضى از قدرتها با يال و كوپال خود، با توانائيهاى مالى و نظامى خود، به خود حق ميدهند به ملتهاى ديگر ستم كنند، ظلم كنند، وارد بشوند، بكُشند، لگدمال كنند، ببرند، غارت كنند؛ اين ميشود روابط ظالمانه. اين ميشود همان چيزى كه ما اسم آن را گذاشته‏ايم نظام سلطه. نظام سلطه يعنى يك طرف سلطه‏گر، يك طرف سلطه‏پذير.

    اين ملت زير سلطه چه تصميمى خواهد گرفت؟ چگونه عمل خواهد كرد؟ سرنوشت او را پاسخ به اين سئوال مشخص ميكند. يا راه اول را انتخاب ميكند، ميگويد ميسوزم و ميسازم، كه خوب، معلوم است كه سرنوشت چنين ملتى كه سوختن و ساختن، تحمل‏كردن، دم برنياوردن و تن به زندگى خفت‏بار و همين دوسه‏روز زندگى كردن را برميگزيند، چه است. سرنوشت او زير سلطه ماندن است. اگر ميخواهيد مثال واضحى براى چنين ملتهائى پيدا كنيد، به امت اسلام در طول اين دو قرن اخير نگاه كنيد.

    كشورهاى اسلامى در اين دو قرن اخير، اين راه را انتخاب كردند؛ راه سوختن و ساختن را؛ راه دم برنياوردن را. در اين شرايط كى‏ مقصر است؟ روشنفكران مقصرند، علماى دين مقصرند، جوانان مورد نياز و مورد اميد آن جامعه مقصرند. سرنوشت اين ملتها اين ميشود كه شد. با آن ميراث فرهنگى غنى، با آن سابقه‏ى درخشان سياسى، كارشان به آنجا برسد كه تمام كشورهاى اسلامى تقريباً زير سلطه‏ى استعمار بودند در اين يكى دو قرن اخير؛ يا استعمار صريح و علنى، مثل خيلى از كشورهاى عربى و غيره، يا استعمار غيرمستقيم - به اصطلاح استعمار نوين - مثل كشور ما در دوره‏ى نظام طاغوت. نتيجه‏ى انتخاب راه اول همين است؛ از لحاظ علمى عقب ميمانند، از لحاظ افتخارات بين‏المللى عقب ميمانند، از لحاظ وضع زندگى روزبه‏روز رو به فقرِ بيشتر ميروند، منابع انسانى‏شان معطل ميماند، منابع طبيعى‏شان به غارت ميرود؛ اين ميشود نتيجه؛ ويرانى كشورها. در مقابل، آن قدرتهاى سلطه‏گر با تغذيه‏ى از منابع اينها، خودشان را روز به روز قوى‏تر ميكنند و مسلطتر ميشوند و زور بيشترى وارد ميكنند.

    اما راه دوم، سرنوشت ملت را عوض ميكند: «انّ اللَّه لا يغيّر ما بقوم حتّى يغيّروا ما بانفسهم». انتخاب با خود ملت است. اگر در ميان يك ملتى كه اينجور زير ستم است، انسانهاى بزرگى پيدا شدند، آزادگانى پيدا شدند، علماى برجسته‏ى با شجاعت وارد ميدان شدند، آحاد مردم حاضر شدند از لذتهاى زودگذر و راحتهاى حقير روزمره‏ى زندگى صرفنظر كنند و مجاهدت كنند و دل به شهادت بدهند، ميتوانند خودشان را از اين ذلتِ زير سلطه بودن خارج كنند. اين انتخابى بود كه ملت ايران با انقلاب اسلامى كرد.

    نقش اول متعلق به امام و امت است. پاسخ مثبت امام بزرگوار ما - اين شخصيت بى‏نظير و فراموش‏نشدنى تاريخ كشور ما - و پاسخ امت به امام در اين حركت، ورق را برگرداند؛ سيلى را خورده بوديم، متقابلاً سيلى زديم. انقلاب اسلامى سيلى بزرگ ملت ايران به دست‏اندازيها و تجاوزها و زورگوئيها و تحقيرها و سلطه‏طلبى ظالمانه‏ى امريكا و قدرت استكبارى در طول سالهاى متمادى بود. يك مظهرش البته سيزده آبان سال 58 است كه اين مخصوص جوانهاست. همه‏ى ملت ايران در دوران انقلاب نقش ايفا كردند؛ زنان نقش برجسته ايفا كردند، مردان نقش برجسته ايفا كردند، قشرهاى مختلف همه وارد ميدان شدند؛ اين حادثه‏ى بزرگ اتفاق افتاد.

    معلوم است كه قدرت سلطه‏گر به‏آسانى و بزودى تسليم نميشود و عقب نمى‏نشيند. اين مبارزه بايد استمرار پيدا كند تا يك ملت بتواند جايگاه خود را مستحكم كند؛ شما امروز در حال ادامه‏ى اين مبارزه‏ايد. اين مبارزه هميشه در ميدان جنگ نيست؛ اما هميشه در ميدان ظرفيتهاى انسانى است؛ هميشه در ميدان اراده‏هاست. اراده‏ى ملت وقتى بر ادامه‏ى راه استقلال و عزت باشد، پيش خواهد رفت؛ اين اتفاقى است كه در ايران افتاد. جوانان عزيز! شما وارث يك واقعيت پرشكوه در اين كشوريد.

    كشور ما يك روز نقطه‏ى حساس و اساسى تمركز سلطه‏ى استكبارى در اين منطقه بود. زمامداران خائن، خاندان منحوس پهلوى، رجال خودباخته و رشوه‏بگير، روشنفكران ساكت، علماى بى‏تفاوت، مجموعاً همه دست به دست هم داده بودند و ملت را مثل يك آب راكد درآورده بودند. سلطه‏گران هم هر كار ميخواستند، با اين ملت ميكردند، كه يكى از نمونه‏هايش همان كاپيتولاسيون بود كه اشاره كردم. در مجلس ايران قانون گذراندند كه دولت ايران و دستگاه قضايى ايران نسبت به مجرم و جنايتكار امريكائى در ايران حق تعقيب ندارد. امام آن روز فرياد كشيد؛ امام آن روز براى مردم حقيقت مطلب را روشن كرد. اگر يك نظامى سطحِ پائين امريكائى - يك گروهبان امريكائى، يك آشپز امريكائى - به بزرگترين مقامات علمى، دينى، سياسى كشور ما اهانت ميكرد، مردم حق نداشتند او را محاكمه كنند! اتفاقى كه در كشورهائى كه امريكائيها در آنجا ظلم ميكنند، الان دارد اتفاق مى‏افتد. شما ببينيد همين شركت امريكائى «بِلَك واتر» در بغداد، مردم بى گناه را به رگبار ميبندد، كسى جرئت ندارد اينها را محاكمه كند و بگويد چرا كرديد. اينها يك چنين وضعيتى را در ايران طلب و دنبال ميكردند. بر ملتى وقتى مسلط شدند، به هيچ چيز آن ملت رحم نميكنند. ملت بايد به خود بيايد، هوشيار باشد، راه خود را پيدا كند؛ و ملت ايران پيدا كرد.

    البته ما هزينه‏هاى زيادى داديم. جنگ هشت ساله يكى از هزينه‏هائى بود كه ملت ايران داد؛ اما در مقابل استقلال خود را گرفت؛ عزت خود را گرفت. امروز ملت ايران و جوانان ايران در دنياى اسلام و در بسيارى از كشورهاى ديگر براى ملتها و براى روشنفكران الهام‏بخشند. امروز احترام ايران و اعتبار ايران در دانشگاههاى سراسر دنياى اسلام از همه‏ى كشورها بيشتر است. به خاطر همين اراده‏اى كه ملت ايران از خود نشان داد و سرنوشت خودش را عوض كرد.

    اين راه بايد ادامه پيدا كند؛ اميد به شما جوانهاست. خودتان را آماده كنيد. مسئله فقط مسئله‏ى جنگ نظامى نيست كه بگوئيم خودتان را آماده‏ى جنگ نظامى كنيد؛ نه، اگر يك روزى اتفاق نظامى هم در اين كشور بيفتد، اين ميليونها جوان ايرانى، اين پسران، اين دختران، اين مادران و فرزندان، امتحان خوبى داده‏اند؛ در گذشته نشان داده‏اند كه چه ميكنند، در آينده هم همين خواهد بود؛ لكن مسئله منحصر به اين نميشود. راه علم، راه تقويت اراده، راه خلاقيت و سازندگى، راه رشد و تكامل را جوان ايرانى بايد بپيمايد. هر مقدار ما از معارف اسلامى فاصله بگيريم، از مجاهدت و تلاش و تكاپو دست برداريم، ضرر خواهيم كرد و به همين نسبت در اين نبرد تاريخى مرگ و زندگى، عقب خواهيم رفت؛ ضربه خواهيم خورد.

    ملت ايران بايد هم در ميدان علم بايستد، هم در ميدان فعاليت اقتصادى تلاش كند، هم اين وحدت و يگانگى و يكدلى ميان ملت و دولت را تقويت كند، هم هسته‏هاى معرفت و آگاهى و توانائى فكرى و روحى را در مجموعه‏ى ملت، بخصوص در ميان جوانان بايد تقويت كند.

    در دانشگاههاى ما، اين هسته‏هاى علم و معرفت و سياست، انجمنهاى گوناگون - انجمنهاى اسلامى، جامعه‏ى اسلامى، جنبش عدالتخواهى، بسيج دانشجوئى، دهها مجموعه‏ى جوان - كه با نامهاى گوناگون در دانشگاهها، در دبيرستانها مشغول فعاليتند، هر كدام از اينها يك برگ زرين برنده‏اى هستند از تلاش ملت ايران؛ اينها را بايد تقويت كنيم. اين ميشود بسيج يك ملت. بدخواهان اين ملت، بسيج را بد معنا ميكنند؛ بسيج يعنى اين.

    بسيج يعنى اينكه هر جوانى بداند و بفهمد كه بايد كشورش مستقل و آزاد و آباد باشد و بخواهد در اين راه تلاش كند و نقش بر عهده بگيرد؛ مسئوليت بر عهده بگيرد. اين ميشود بسيج. نام بسيج، نام مقدسى است. بسيج عمومى يك ملت يعنى آمادگى و هوشيارى دائمى يك ملت، بخصوص جوانهائى كه در راه تحصيل علمند؛ دانش‏آموزى و دانشجوئى. مسئولان كشور هم همينجور؛ همه بايد به اين معنا، بسيجى باشند. اينكه شد، ملت ميشود آسيب‏ناپذير. روزبه‏روز ملت رشد پيدا ميكند و اين در كشور ما اتفاق افتاده است؛ لذا روزبه‏روز كشور ما رشد كرده است.

    شما جوانهاى عزيز بدانيد وضعيت امروز كشور از لحاظ سياسى، از لحاظ علمى، از لحاظ اقتصادى، از لحاظ رشد انگيزه‏هاى انقلابى و اسلامى، از لحاظ آگاهى و روشن‏بينى جوانان با بيست سال پيش، خيلى تفاوت كرده؛ ما خيلى جلو رفته‏ايم. آنچه كه جلو چشم است و محسوس و قابل اندازه‏گيرى است، پيشرفتهاى علمى ماست كه يك نمونه‏اش همين مسئله‏ى هسته‏اى است و نمونه‏هاى فراوان ديگرى هم دارد. با اين پيشرفت، دشمنان ما البته مخالفند.

    امروز مسئله‏ى عمده‏ى سياست خارجى كشورى مثل امريكا شده است مسئله‏ى هسته‏اى ايران؛ چرا؟ براى خاطر اينكه اين، نشانه‏ى پيشرفت ملتى است كه آنها نميخواهند پيشرفت كند؛ نميخواهند قدرت پيدا كند؛ نميخواهند قدرت علمى پيدا كند؛ نميخواهند قدرت روحى و اعتماد به نفس پيدا كند، تا بتوانند تسلط را برگردانند. به اين جهت، مخالفت ميكنند.

    امروز تبليغ عمده‏ى امريكا و رجال سياسى اين كشور در رسانه‏هايشان، كه از همه‏جا دستشان كوتاه شده، اين است كه چسبيده‏اند به اين قضيه كه ايرانيها دارند سربازان ما رادر عراق ميكُشند؛ دروغ محض! آنها زير سئوال رفته‏اند؛ امروز دولت و نظام حاكم بر امريكا به خاطر رفتار احمقانه و ابلهانه و ظالمانه‏اى كه در عراق در پيش گرفته‏اند، از سوى ملت خود زير سئوال است؛ ميگويند: جوانهاى ما را ميفرستيد عراق ميكُشيد. بايد به مردم خودشان جواب بدهند. جوابشان اين است؛ ميگويند: نه، ما نميكُشيم اينها را، ايرانيها ميكُشند! دروغ محض! دست خود آنها به خون جوانانشان و سربازانشان آغشته است. آنها در عراق چه ميكنند. آنها از هزاران كيلومتر فاصله، سربازشان را فرستاده‏اند به عراق براى چى؟! ميجنگند براى چى؟! امروز اصلى‏ترين عامل ناامنى در منطقه‏ى خاورميانه، حضور امريكائيها و دخالت امريكائيهاست. آنها هم در عراق، هم در لبنان، هم در فلسطين مايه‏ى ناامنى‏اند؛ مايه‏ى بى‏ثباتى‏اند. اين را امروز دنيا ميفهمد. خوشبختانه ملتها بيدار شده‏اند. شماببينيد در هر نقطه‏اى از نقاط دنيا كه رئيس‏جمهور امريكا و دولتمردان امريكا به نحوى در آنجا حضور پيدا ميكنند، ملتها عكس‏العمل نشان ميدهند، پرچم امريكا را ميسوزانند؛ آدمك بوش را ميسوزانند. انزوا يعنى اين.

    امروز امريكا قدرتش، هيمنه‏اش، ابهت ابرقدرتى‏اش در چشم ملتها ريخته و ملتها بيدار شده‏اند؛ جرئت و جسارت پيدا كرده‏اند. و عامل اصلى شما هستيد؛ شما ملت ايران، شما جوانها، كه قيام كرديد، ايستاديد، انقلاب كرديد، حرف حقى را زديد، پاى آن حرف ايستاديد. «انّ الّذين قالوا ربّنا اللَّه ثمّ استقاموا»؛ استقامت كرديد. نتيجه اين است كه خداى متعال رحمت و بركتش را بر شما نازل ميكند؛ «تتنزّل عليهم الملائكة الّا تخافوا و لاتحزنوا». خوف از دشمن در دل جوانان ايرانى نيست. جوانان ما از دشمن نميترسند. حزن و اندوه بر اينكه زير سلطه‏ى دشمنند، در دل آنها نيست. «الّا تخافوا و لاتحزنوا»؛ خوف نداشته باشيد، حزن و اندوه نداشته باشيد. اين پيام ملائكه‏ى الهى و فرشتگان الهى به شماست.

    و من عرض ميكنم جوانان عزيز! اين راه را ادامه بدهيد. آينده‏ى كشور روشن است، افقها بسيار تابان است؛ اما به اراده‏ى شما بستگى دارد، به فعاليت شما، به كار شما، به پرداختن شما به خودسازى؛ خودسازى علمى، خودسازى دينى، پاك نگه داشتن دامان روح و دل نورانى - كه خدا به شما داده است - در همه‏ى ميدانها؛ فعاليت، تلاش، سرزندگى؛ اين عاملى است كه كشور شما را به اوج قدرت و عزت ان‏شاءاللَّه خواهد رساند.

    اميدوارم ارواح مطهر شهيدان و روح مقدس امام بزرگوار هميشه حامى شما باشد و قلب مقدس ولى‏عصر (ارواحنا فداه) از شما راضى باشد و ان‏شاءاللَّه آن روز درخشان و آينده‏ى زيبا را همه‏ى شما ببينيد.


    والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته


    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:58  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    شعری از اشعار حضرت آیت آلله العظمی مکارم شیرازی

    چرا نمی بینیم

     

    سحر ز بلبل شيدا به باغ پرسيدم

    چرا به ديده كسى شادمان نمى بينم!

    نه خنده اى است به لبها نه شور در سرها

    سرود عشق به پير و جوان نمى بينم!

    نه آسمان محبت ستاره باران است

    ز مهر و ماه فروزان نشان نمى بينم

    وفا و صدق و صفا رخت بسته از دلها

    طراوتى به گل و بوستان نمى بينم

    نه نغمه اى به هزاران، نه جلوه در گلها

    تبسمى به لب باغبان نمى بينيم

    صبا به بوى شقايق نمىوزد بر ما

    شراره اى به دل عاشقان نمى بينم

    كجا شدند عزيزان و دوستان قديم

    چرا صفاى رخ دلبران نمى بينم

    چه روى داده كه در زير آسمان كبود

    دلى كه مهر بورزد عيان نمى بينم

    خداى را، به من غم رسيده رحم كنيد

    چرا به پيكر گيتى روان نمى بينم!

    به خنده گفت كه دنياى ما پر از غوغاست


    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:28  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    شعری از اشعار حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

    یار غایب

     

    سالها رفت و دلم در تب و تاب است هنوز

    نقش مستورى من نقش بر آب است هنوز

    به طرب حمل مكن سرخى رويم كه ز هجر

    قلب آكنده ز غم ديده پر آب است هنوز

    من كجا؟ يار كجا؟ طالع بيدار كجا

    من اسير غم او، بخت به خواب است هنوز

    دامنش گيرم اگر لطف خدا يار شود

    ليك افسوس كه اين قصه سراب است هنوز

    سخت من طالب ديدار و تو غايب ز نظر

    ز آتش هجر تو اين قلب كباب است هنوز

    همچو يك قطره آبيم به درياى جهان

    زندگى زودگذر، همچو حباب است هنوز

    «ناصر» از عشق تو آموخت سخن گفتن را

    زين سبب گفته او گوهر ناب است هنوز


    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:18  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    شعری از اشعار حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی

     

    آرزوهای من

    بيمار عشق اويم و درمانم آرزوست

    بر خوان لطف اويم و احسانم آرزوست

    از هرچه غير او است بريديم مهر خويش

    ديدار روى خسرو خوبانم آرزوست

    از شرك و كفر خسته شدم اى خداى من

    ره مانده اى ضعيفم و ايمانم آرزوست!

    نورى چو آفتاب درخشان طلب كنم

    ايمان بسان بوذر و سلمانم آرزوست!

    تا چون مسيح سوى ملايك سفر كنم

    يا چون خليل نار و گلستانم آرزوست

    يا از درخت نغمه توحيد بشنوم

    يا چون ذبيح، صحنه قربانم آرزوست

    درد فراق مى كشدم اى مسيح لب!

    بيمار عشق اويم و درمانم آرزوست

    اى خضر پى خجسته، دستم به دامنت

    راز بقا و چشمه حيوانم آرزوست

    زين ديو و دد كه چهره انسان گرفته اند

    گشتم ملول، ديدن انسانم آرزوست

    پيمان شكن نِيَم چه كنم يار بىوفاست

    يارى صبور و بر سر پيمانم آرزوست

    تسليم ظلم و جور شدن شرط عقل نيست

    عقل سليم و حكمت لقمانم آرزوست

    در راه دوست خنده مستانه، كافريست

    قلب حزين و ديده گريانم آرزوست

    «ناصر» درون سنگدلان جاى رحم نيست

    لطف خدا و رحمت يزدانم آرزوست!


    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:14  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    بازخوانى روند و پيامدهاى تسخير لانه جاسوسى آمريكا

    بازخوانى روند و پيامدهاى تسخير لانه جاسوسى آمريكا

    13 آبان در كشور ما محمل پيدايش حوادث مختلفى بوده است كه در شكل دهى تاريخ كشور و انقلاب اسلامى نقشى بزرگ و سرنوشت ساز داشته‏اند؛ 13 آبان 43 ، تبعيد حضرت امام خمينى (ره) در پى قيام مردمى 15 خرداد و اعلام مخالفت ايشان با قانون استعمارى - آمريكايى كاپيتالاسيون، 13 آبان 57 شهادت جمع زيادى از دانش‏آموزان و دانشجويان در مقابل دانشگاه تهران در زمان اوج‏گيرى انقلاب و بالاخره 13 آبان 58 تسخير لانه جاسوسى ايالات متحده توسط دانشجويان پيرو خط امام.


    در اين ميان، واقعه اخير با توجه به ابعاد و پيامدها و همچنين گستره ملى - بين المللى آن از اهميت و جايگاه ويژه‏اى در تاريخ انقلاب اسلامى برخوردار شده است، به طورى كه با گذشت بيش از ربع قرن از آفرينش آن، پيامدها و آثارش همچنان در صحنه سياست داخلى و خارجى كشور، اثرگذار و بحث‏انگيز است.


    اين اقدام متهورانه يكى از منحصر به فردترين حركت‏ها در تاريخ انقلاب‏هاى اصيل و مردمى جهان بود كه از يك طرف شوكت و افسون قدرت امپرياليسم آمريكا را در هم شكست و اوج خفت و زبونى اين اهريمن جنايتكار را به رخ جهانيان كشانيد و از سوى ديگر فرياد مظلوميت و آزادگى مسلمانان ايران را در پهنه گيتى طنين انداز كرد. با توجه به ابعاد گسترده اين حادثه عظيم، بايد آن را در جغرافياى زمانى و مكانى خودش كاملا مورد بررسى قرار داده و به واكاوى علل و پيامدهاى آن پرداخت.


    پيروزى انقلاب اسلامى جداى از تاثيراتى كه در زمينه انديشه سياسى و پارادايم حاكم بر مقولات دولت، ملت و ساختار حكومت داشت، تاثيرات عميقى نيز بر استراتژى‏هاى امنيتى منطقه و توازن قدرت بين غرب و شرق گذاشت ، به طوري که كشور ايران را كه به عنوان خط مقدم جبهه غرب در مقابله با نفوذ كمونيسم از جايگاه ويژه‏اى نزد دولت مردان ايالات متحده برخوردار بود، به يكباره تبديل به يك هژمون منطقه‏اى با شعار وحدت جهان اسلام و درهم نورديدن مرزهاى جغرافيايى كشورهاى مسلمان كرد كه براى هر دو ابرقدرت شرق و غرب خطرناك جلوه مى‏كرد.


    انقلاب اسلامى استراتژى «دو ستونى» آمريكا در منطقه را كه از مدت‏ها پيش بر پايه‏هاى قدرت اقتصادى عربستان سعودى و قدرت نظامى ايران براى حفظ منافع منطقه‏اى آمريكا و مقابله با نفوذ شوروى بنا شده بود، با چالش جدى مواجه كرد به طورى كه «سايروس ونس» وزير امور خارجه دولت كارتر در اين باره مى‏گويد: «رفتن ايران از صف كشورهاى متحد آمريكا و افتادن اين كشور به دست رژيمى كه دوست‏ ما نيست، ضربه‏اى اساسى به منافع سياسى - امنيتى ما در آسياى جنوب غربى و خاورميانه به شمار مى‏رود.»


    آمريكا كه تمام تلاش خود را در حمايت از رژيم شاه و جلوگيرى از پيروزى انقلاب به كار بسته بود، با پيروزى انقلاب اسلامى سفارت خود را به عنوان پايگاهى براى طراحى و اجراى توطئه عليه انقلاب تبديل نمود تا بتواند آن بخش از اقداماتش را كه مى‏توانست در پوشش ديپلماتيك براى شكست يا به انحراف كشاندن نظام نو پاى اسلامى انجام دهد، با مرکزيت سفارت به اجرا درآورد.


    پس از پيروزى انقلاب در بهمن ماه 1357 و اخراج مستشاران نظامى و غير نظامى آمريكا كه در واقع نقش آنتن‏هاى اطلاعاتى را براى سازمان سيا بازى مى‏كردند، ايالات متحده فعاليت‏هاى جاسوسي اش را كه از درون سفارت رهبرى و هدايت مى‏شدند به شدت افزايش داد تا خلاء ناشى از خروج مستشاران را جبران كند.


    افسران سازمان سيا (CIA) با استفاده از شرايط نابسامان بعد از انقلاب و درهم ريختگى و نامشخص بودن حوزه مسئوليت‏ها كه نتيجه طبيعى هر انقلابى است، سعى كردند تا با نفوذ در مناطق كليدى و حساس انقلاب اسلامى از تعميق و گسترش هر چه بيشتر آن جلوگيرى نمايند.


    لانه جاسوسى آمريكا با ايجاد شبكه‏هاى جاسوسى و اطلاعاتى در پى آن بود تا با بحران آفريني، تضعيف نيروهاى اصيل انقلاب و جايگاه و شخصيت حضرت امام و همچنين ايجاد گسست و شكاف ميان رهبرى و نسل جوان، فعال‏ترين و انقلابى‏ترين نيروى اجتماع را از رهبرى دور كند تا بتواند با تاثير بر آنها و نفوذ در ارتش، حرکت انقلابي مردم ايران را آسيب‏پذير نمايد. از طرفي سفارت آمريكا مسئول انحراف افكار عمومى از خطرات شيطان بزرگ در ايران نيز بود. به همين دلايل مسئولين سفارت آمريكا در پى آن بودند تا با برقرارى ارتباط با مسئولين دولت موقت، راه رسيدن به اهدافشان را تسهيل كنند.


    آمريكا مي‏خواست تا با شناسايى "مهدى بازرگان" به عنوان شخص اول مملکت، اين گونه نشان دهد كه آيت الله خميني خود مايل است دين و روحانيت از سياست جدا گردند و آنها ناگزير از نزديكى به دولت موقت شده‏اند و بدين ترتيب كم كم برنامه حذف امام و جايگزينى ايشان توسط افرادى مثل شريعتمدارى و بنى صدر را اجرا كند.


    به همين دليل وزارت خارجه آمريكا ماموريت اصلى سفارت خود در ايران را تلاش براى هماهنگى فعاليت‏هاى نيروهاى ليبرال و ميانه روهاى مذهبى و پيوند دادن آنها با عناصر ملى گرا و سلطنت طلبان و طرفداران رژيم سابق عليه انقلابيون مذهبى قرار داده بود.


    اقدامات آمريكا عليه جمهورى اسلامى ايران فقط به اقدامات سفارت اين كشور در تهران محدود نشد. در پى اعدام‏هاى انقلابى سران رژيم گذشته در روزهاى اوليه پيروزى انقلاب، 2 تن از اعضاى سناى آمريكا به نام‏هاى "جاكوب جاوتيس" و "هنرى جكسون" كه از طرفداران پروپاقرص رژيم پهلوى بودند، در 27 ارديبهشت 58 (17 مه 79) قطع نامه‏اى را از تصويب سنا گذراندند كه ايران را به خاطر اين اعدام‏هاى انقلابى با لحن شديدى محكوم مى‏كرد.


    امام خمينى در 7 آبان 58 به قراردادهاى استعمارى بين ايران و آمريكا شديدا اعتراض كردند اما در مقابل، دولت موقت هيچ توجهى به اين اعتراض‏ها نشان نمى‏داد و در پى بهبود روابط با ايالات متحده بود و در موضع‏گيري‌هاى رسمى و غير رسمى بيشترين واهمه خود را از شوروى ابراز مى‏داشت.


    حركت‏هاى سازش كارانه دولت موقت تا به آنجا پيش رفت كه بدون اطلاع امام در روز 11 آبان 58 در جشن انقلاب الجزاير، "مهدى بازرگان" با "برژينسكى"، مشاور امنيت ملى كاخ سفيد ديدار كرد و به مدت يك ساعت و نيم با او به مذاكره نشست.


    برژينسكى مشاور امنيت ملى دولت كارتر برخلاف "سايروس ونس"، وزير خارجه كه در برخورد با جمهورى اسلامى قائل به راهبردهاى ديپلماتيك و گفت و گو و مذاكره سياسى بود، از طرفداران جدى سركوب و مداخله نظامى انقلاب و يكى از طراحان اصلى كودتاى 21 بهمن 57 براى پيشگيرى از انقلاب بود.


    او براى پذيرش شاه در آمريكا تلاش فراوانى به عمل آورد، اما اعضاى دولت موقت، دوستانه به پيشواز برژينسكى رفتند و با او به گپ زدن مشغول شدند. جالب اين كه اين ملاقات به گفته برژينسكى نه به تقاضاى او بلكه به درخواست بازرگان، نخست وزير ايران صورت گرفت.


    يكشنبه 13 آبان 58 (4 نوامبر 1979) در تاريخ انقلاب، روزى بزرگ و فراموش نشدنى است. روزنامه اطلاعات مورخ 14 آبان 58 در صفحه دوم خود، شرح وقايع آن روز را اين‌گونه گزارش مى‏كند:


    «ساعت ۱۰و ۳۰دقيقه صبح گروهى (حدود 400 نفر) از دانشجويان (كه از يك چهار راه قبل از سفارت آمريكا شروع به حركت كرده بودند) كه در حال شعاردادن در خيابان آيت الله طالقانى به سوى دانشگاه (تهران) در حركت بودند، هنگامى كه جلوى در اصلى سفارت آمريكا رسيدند، مسير خود را تغيير دادند و پس از گشودن زنجيرهاى اين در به داخل سفارت رفتند. در همان زمان گروهى از دانشجويان نيز از ديوار خود را به داخل سفارت رساندند و پيشروى به سوى ساختمان‏هاى داخلى سفارت را آغاز كردند. از همان لحظه‏هاى اول تصرف سفارت آمريكا، گروه‏هاى مختلف مردم در مقابل در سفارت اجتماع كردند و به دادن شعارهاى ضد آمريكايى مى‏پرداختند. دانشجويان در سه بيانيه‏اى كه تا ساعت 18 (همان روز) از طريق بلندگو پخش كردند، اعلام كردند كه ساختمان اصلى سفارت تا ساعت 15 به تصرف كامل درآمد... دانشجويان اعلام كردند كه هر چند تصرف ساختمان با مقاومت سه ساعته و همراه با پرتاب گاز اشك آور از جانب تفنگداران آمريكايى بود، هيچ گونه آسيبى به طرفين وارد نيامد.


    از ساعت 16 (همان روز) آزاد كردن گروهى از ايرانيانى كه به عنوان ارباب رجوع يا كارمند در داخل سفارت بودند، آغاز شد و آمريكاييان با چشم بسته به محل ديگرى منتقل شدند.»


    پيش از آنكه دانشجويان اصلى سفارت برسند، ديپلمات‏هاى آمريكايى، مقدارى از اسناد را در دستگاه‌هاى مخصوص خرد كن ريختند و ازبين بردند و مقدار زيادى از اسناد را نيز سوزاندند و به خصوص نوارهاى ميكروفيلم و حافظه‏هاى كامپيوترى را نابود كردند.


    در جريان اشغال سفارت آمريكا، ۷۲ آمريكايى به عنوان گروگان به دست دانشجويان افتادند. سه تن از ديپلمات‏هاى آمريكايى آن روز براى مذاكره با وزير خارجه به وزارت امور خارجه رفته بودند. پس از اشغال سفارت تا شب به اميد حل شدن موضوع همان جا ماندند ولى بعد از آن در وزارت خارجه به صورت تحت نظر در اختيار دانشجويان قرار گرفتند.


    عنوان دانشجويان مسلمان پيروخط امام، از يك سو بيانگر تبلور خشم انقلابى امام و ملت مسلمان ايران از آمريكا بود و از سوى ديگر هر گونه شائبه وابستگى دانشجويان به گروه ها و دسته هاي سياسى متعدد را منتفى مى‏ساخت و امكان بهره بردارى از آن را به نفع جريان‏هاى مختلف محدود مى‏ساخت.


    براى اين اقدام انگيزه‏هاى متفاوتى ذكر مى‏گردد: اعتراض نسبت به پذيرش شاه از سوى دولت آمريكا، اعتراض به عملكرد دولت موقت كه كم كم به سمتى گرايش پيدا مى‏كرد كه دوباره دست آمريكا را در ايران باز كند، شناسايى جاسوسان آمريكايى و عوامل داخلى آن‏ها، پايان دادن به توطئه گرى و سلطه جويى‏هاى آمريكاييان در ايران، نشان دادن ضربه شستى به ايالات متحده به تلافى طراحى و اجراى كودتاى 28 مرداد 32، اعتراض به آمريكا به علت ايجاد فشار تبليغاتى موسوم و انحصارى و كمك و حمايت از افراد ضد انقلاب و فرارى عليه انقلاب اسلامى.


    كارتر در كتاب خاطرات خود مى‏گويد: «4 نوامبر 1979 (13 آبان 58) تاريخى است كه من آن را هرگز فراموش نخواهم كرد... ما شديدا نگران بوديم» وى مى‏افزايد: «در روزهاى نخست تصور مى‏كردم گروگان‏ها به زودى آزاد خواهند شد، اما پس از آنكه بازرگان، نخست وزير دولت موقت در كوشش‏هاى اوليه خود براى آزادى گروگان‏ها با شكست مواجه شد، نگرانى ها افزايش يافت.»


    در بين حاكمان دولت آمريكا نيز در مورد راه برخورد با ايران اختلافاتى پيش آمده بود. گروهى به نمايندگى سايروس ونس وزير خارجه، راه هاى ديپلماتيك و گفت و گو و در نهايت تحريم‏هاى اقتصادى و پروازى را پيشنهاد مى‏كردند و گروهى ديگر به رهبرى زيبيگينو برژينسكى مشاور امنيت ملى، دخالت نظامى را براى حل مسئله گروگان‏گيرى لازم مى‏دانستند. اين اختلاف تا به آنجا پيش رفت كه سايروس ونس پس از حمله نظامى آمريكا در صحراي طبس كه منجر به شكست آمريكا شد، استعفا كرد.


    آمريكا در اولين واكنش، اقدام به تحريم اقتصادى ايران و بلوكه كردن اموال و دارايى‏هاى ايران در بانك‏هاى آمريكايى و بانك‏هاى خارجى مستقر در آمريكا كرد و از سوى ديگر اقدام به آزار واذيت ايرانيان مقيم آمريكا نمود و در جهان نيز فشارهايي را براى ايران ايجاد كرد. در هر حال، تسخير لانه جاسوسى هرچند از سوى دول استعمارى وابسته به شرق و غرب محكوم گرديد، اما از سوى ملل محروم و تحت ستم جهان و نهضت‏هاى آزادى بخش جهان به شدت مورد استقبال قرار گرفت و باعث شکل گرفتن حركت‏هاى ضد استعمارى گسترده‏اى در سطح جهان و خصوصا خاور ميانه شد.


    اين حادثه بزرگ پيامدهاى گوناگونى را در پى داشت كه از آن جمله مى‏توان به اين موارد اشاره كرد: پايان يافتن رابطه استعمارى ايران و آمريكا، روشن شدن ماهيت ننگين ايالات متحده که پشت صورتک حقوق بشر و آزادي مخفي شده بود، جلوگيري از ايجاد بحران و آشوب با تسخير مرکز بحران آفريني آمريکا، از بين رفتن گروه‌هاي مارکسيستي، گروه‌هايي که تا پيش از آن خود را تنها سردمدار مبارزه با امپرياليسم آمريکا مي‏دانستند، بازگشت مردم به صحنه که با توطئه‌هاي ‌دولت موقت خانه‌نشين شده بودند، شکست هيمنه و اسطوره جهاني آمريکا و بالاخره شکست کارتر در انتخابات رياست جمهوري امريکا در سال 1980م .


    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:8  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    ویژگیهای  بندگان خوب خدا

    الحديث:

    عَنْ ابْنِ عُمَرَ قالَ: خَطَبَنا رَسُولُ اللهِ(ص) خُطْبَةً ذَرَفَتْ مِنْهَا العُيُونُ وَ وَجِلَتْ مِنْهَا الْقُلُوبُ فَكانَ مِمّا ضَبَطْتُ مِنْها: اَيُّهَا النّاسُ، اِنَّ اَفْضَلَ النّاسِ عَبْداً مَنْ تَواضَعَ عَنْ رَفْعَة، وَ زَهِدَ عَنْ رَغْبَة، وَ اَنْصَفَ عَنْ قُوَّة، وَ حَلُمَ عَنْ قُدْرَة... .

    (بحار، ج 74 ص 179)

     


    ترجمه:

    از ابن عمر روايت شده كه پيامبر(ص) براى ما خطبه اى خواند كه از آن خطبه، چشم ها گريان شد و دل ها لرزيد و بخشى از آنچه من يادداشت كردم، اين است: اى مردم! بهترين بندگان خدا كسى است كه در عين بزرگى، فروتنى كند و در عين دلبستگى به دنيا، زهد ورزد و در عين توانايى، انصاف دهد و در عين قدرت، حليم و بردبار باشد.

     

    شرح:

    مسئله مهمّى كه در اين قسمت از حديث منعكس شده، اين است كه ترك گناه گاه به سبب ناتوانى است; و گاهى به سبب عدم تمايل به گناه، مثلا، كسى اصلا از شراب خوشش نمى آيد، يا دوست دارد امّا قدرت ندارد، يا مقدّماتش مهيّا نيست و يا به جهت زيانهايش آن را ترك كرده و نمى خورد، چنين تركى كه براى ناتوانى است اهميّت ندارد بلكه مهمّ آن است كه در عين قدرت، انسان گناه را ترك كند و به فرموده پيامبر در حالى كه صاحب مقام و موقعيّت اجتماعى بالايى است، تواضع(1)

    افراد در مسئله ترك گناه مختلفند. گروهى از انسان ها از بعضى از گناهان ذاتاً متنفّرند و آن را انجام نمى دهند، لذا هر فردى بايد خودش ببيند كه به چه چيز حرامى تمايل دارد، تا همان را ترك كند. البته شناختن خود، كار آسانى نيست، گاهى صفاتى در انسان وجود دارد كه با گذشت شصت سال از عمرش از وجود آنها بى خبر است چرا كه هيچ كس با چشم انتقاد به خود نگاه نمى كند. اگر كسى مى خواهد در زمينه امور معنوى پيشرفت كند و به درجه هاى عالى برسد بايد با بدبينى به خود بنگرد تا نقاط ضعف خود را بشناسد. و به همين جهت است كه گفته مى شود براى شناخت نقاط ضعف از دشمنان و يا دوستان دلسوزِ منتقد (نه عيب پوش) استفاده كنيد و از همه بهتر اين است كه انسان خود منتقد خويش باشد. اگر بداند به چه گناهانى تمايل دارد و لغزشش از كجاست و شيطان از چه وسايل، زمينه ها و انگيزه هايى در وجود او استفاده مى كند، اسير نفس و شيطان نمى شود. به قول مولوى:

    نفس اژدهاست او كى مرده است از غم بى آلتى افسرده است

    پس به همين جهت پيامبر(ص) مى فرمايد: «برترين مردم كسى است كه، در عين رغبت، زاهد و در كمال قدرت، منصف و در عين عظمت، متواضع باشد».

    اين سفارش خطاب به همه است، به خصوص به اهل علم، چرا كه امام و پيشواى مردمند و پيشواى مردم قبل از اين كه به تعليم مردم بپردازد بايد خود را تربيت كند. هر چه مقام انسان عظيم تر باشد، لغزش هاى او هم بزرگ تر است و هر كارى حسّاس تر باشد خطراتش هم بيشتر است: «اَلْمُخْلِصُونَ فى خَطَر عَظيم; مخلصان در خطر بزرگى هستند».

    انسان مادامى كه جوان است هر گناهى را مرتكب مى شود و مى گويد: در پيرى توبه مى كنم، كه اين تسويف و به تأخير انداختن، از حيله هاى شيطان و نفس است، و يا به خود وعده مى دهد كه وقتى ماه رمضان آمد توبه مى كنم، در حالى كه اگر كسى بخواهد به ميهمانى و ضيافت الهى برود بايد اوّل خود را شستشو دهد و لباس تميز بر تن كند و آن گاه به ميهمانى قدم بگذارد، نه اين كه با لباس آلوده در آن شركت جويد.(2)

     

     

     

    1. قرآن مجيد، يكى از اوصاف مؤمنان راستين را تواضع و فروتنى و ترك هر گونه استكبار مى داند، چرا كه كبر و غرور، نخستين پله نردبان كفر و بى ايمانى است و تواضع و فروتنى در مقابل حق و حقيقت، نخستين گام ايمان است.

    پويندگان راه كبر و خودبينى كه نه در برابر خدا سجده مى كنند و نه تسبيح و حمد او را به جا مى آورند و نه حق بندگان او را پاس مى دارند، بت بزرگى، چون نفس خودشان دارند. (تفسير نمونه، ج 17، ص 146).

     

    2. از عالم بزرگوار، «شيخ بهايى»، چنين نقل شده: مردى به نام «توبه» بود كه غالباً به محاسبه نفس مى پرداخت. روزى در سن شصت سالگى وقتى گذشته عمر خود را محاسبه كرد ديد كه مجموعه ايام عمرش 21500 روز است; گفت: اى واى بر من، اگر در ازاى هر روز يك گناه بيشتر نكرده باشم بيش از بيست و يك هزار گناه كرده ام، آيا مى خواهم خدا را با بيست و يك هزار گناه ملاقات كنم؟ در اين هنگام صيحه اى زد و بر زمين افتاد و جان به جان آفرين تسليم كرد. (تفسير نمونه، ج 24، ص 465)


    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:7  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

     

    چهار دستور و کوتاهی عمر در دنیا

    متن حديث:

    عَنْ اَبى اَيُّوبَ الاَْنْصارى، قالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ(ص) يَقُولُ: حُلُّوا اَنْفُسَكُمُ الطّاعَةَ، وَ اَلْبِسُوها قِناعَ الْمُخالَفَةِ، فَاجْعَلُوا آخِرَتَكُمْ لاَِنْفُسِكُمْ، وَ سَعْيَكُمْ لِمُسْتَقَرِّكُمْ، و اَعْلَمُوا اَنَّكُم عَنْ قَليل راحِلُونَ، وَ اِلَى اللهِ صائِرُونَ، وَ لا يُغْنى عَنْكُمْ هُنالِكَ اِلاّ صالِحُ عَمَل قَدَّمْتُمُوهُ، وَ حُسْنُ ثَواب اَحْرَزْتُمُوهُ، فَاِنَّكُمْ اِنَّما تَقْدِمُونَ عَلى ما قَدَّمْتُمْ وَ تُجازُونَ عَلى ما اَسْلَفْتُمْ...(1)

     

     


    ترجمه:

    ابو ايّوب انصارى روايت كرده است كه، شنيدم پيامبر(ص) مى فرمود: لباس و حلّه اطاعت الهى در بر كنيد و جامه مخالفت با هواى نفس را بر جانتان بپوشانيد. پس آخرت را از آن خويش كنيد و سعيتان را براى جايگاه ابدى خودتان قرار دهيد. بدانيد كه شما به زودى كوچ مى كنيد و به سوى خدا مى رويد در آن روز چيزى جز عمل صالحى كه از پيش فرستاده ايد و يا ثوابى كه پس انداز كرده ايد; بى نيازتان نمى كند; چرا كه شما بر آنچه از پيش فرستاده ايد، وارد مى شويد و برابر اعمالى كه مقدم داشته ايد پاداش و يا كيفر داده مى شويد.

     

    شرح:

    در اين حديث ابتداء چهار دستور اسلامى مطرح شده و سپس درباره كوتاهى عمر دنيا بحث مى شود، اما چهار دستور:

    1- حلّه و لباس تزيين كننده اطاعت الهى بر تن كنيد.

    2- جامه مخالفت با هواى نفس بپوشيد.

    3- آخرت را براى خودتان نگه داريد.

    4- سعى شما براى منزل اصلى تان باشد.

    در اين جا، جمله اى است كه بايد بسيار به آن توجه كرد. مى فرمايد: اطاعت، لباس زينتى براى انسان است و چهره انسان را زيبا مى كند. جامعه اى كه در آن فرمان خدا به كار رود، جامعه اى زيباست. جامعه بى خدا، جامعه اى است كه به هر طرف آن نگاه كنى زشتى و پلشتى در آن موج مى زند. اگر آخرتى هم در كار نبود - كه حتماً هست - انسان براى هيمن زندگى دنيايى لازم بود از خدا فرمان ببرد، زيرا گردن نهادن به فرمان الهى، به انسان شخصيّت مى دهد و او را گرامى مى گرداند. انسانى را تصوّر كنيد كه زبان، چشم و خلاصه تمام اعضايش، لجام گسيخته و بى قيد و بند است و هر خلافى را انجام مى دهد. چنين انسان آلوده اى را با انسانى مقايسه كنيد كه از زبان، چشم، قلب و تمام اعضا و جوارحش مواظبت مى كند; شما فطرتاً به اين انسان مهذّب و پاكيزه علاقه مند مى شويد و از اولى تنفّر داريد. اوّلى لباس اطاعت الهى را از تنش به در آورده و فاسق شده است. «فسق» در لغت به معناى خُرُوجُ النَّباتِ عَنِ التَمْرَةِ است; يعنى، هسته از خرما بيرون بيايد كه چنين هسته اى لخت و برهنه است. انسان فاسق نيز چنين است، اما انسان پاك و مطيع فرمان خدا، پوشش زيباى اطاعت الهى را بر تن دارد.

     

    بيان حضرت(ع) درباره كوتاهى عمر دنيا:

    «بدانيد كه به زودى كوچ مى كنيد و به سوى خدا مى رويد. سرمايه اى كه به حال شما در آنجا مفيد باشد، عمل صالح است و چيزى جز آنچه را از قبل فرستاده ايد، در اختيار شما نخواهد بود.»

    در بسيارى از روايات افراد به مسافرانى تشبيه شده اند كه دنيا منزلگاه موقّتى آنان است و مقصد نهاييشان آخرت است مسافرى كه اختيارش دست خودش نيست، او را آورده اند و سرانجام نيز مى برند.(2) انسان در منزلگاه، وسايلى تهيّه مى كند و آماده حركت مى شود. سفرهاى سابق با سفرهاى امروزى خيلى فرق داشت. وقتى مى خواستند از شهرى به شهر ديگر بروند فاصله بين دو شهر را تقسيم مى كردند، به آن مقدارى كه مسافر بتواند در مدت روز بپيمايد و در هر جايى منزلى مى ساختند. لذا تعبير مى كردند كه مثلا مسافت از قم تا تهران سه منزل است; يعنى، صبح كه حركت مى كنيم شب به جايى مى رسيم و توقف مى كنيم. البته خوابيدن شب براى مقاصدى بود:

    1- استراحت، 2- ايمنى از خطر سارقان و حيوانات وحشى، آب انبارى بود كه از آن براى بين راه آب بر مى داشتند، و مركب را آماده مى ساختند، كسى كه به اين منزل بين راه مى آمد آن را خانه هميشگى فرض نمى كرد. حال اگر واقعاً بينش ما درباره دنيا همين باشد كه دنيا دار بقا نيست و بايد سرانجام به منزل اصلى كوچ كنيم، وضعمان فرق مى كند و متحوّل مى شويم.

    حيات واقعى براى آن جاست، در قرآن مى خوانيم: «وَ ما هذِهِ الْحَيوةُ الدُّنْيا اِلا ّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ اِنَّ الدّارَ الاْخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوْانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ; اين زندگى دنيا،(3) چيزى جز سرگرمى و بازى نيست; و زندگى واقعى سراى آخرت است اگر مى دانستند.»(4) اگر چنين نگرشى داشته باشيم ديگر براى يك قطعه زمين، مقام و...، دعوا نمى كنيم. تازه منزلگاه هاى بين راهى قديم با دنيا فرق دارد، چون آنها مى دانستند وقتى سر شب به منزل رسيدند تا صبح هستند و بعد حركت مى كنند، اما چه كسى تضمين كرده است كه در دنيا تا صبح هست يا تا ظهر زنده است. آنچه در روايت تصريح شده اين است كه، در آن دنيا چيزى كه به درد آدمى بخورد، نيست مگر دو چيز: اعمال صالحى كه از پيش مى فرستد; و ثواب و نيكويى كه براى خود فراهم كرده است. ممكن است فرق بين اين دو، در اين باشد كه اعمال صالح مال خود انسان و حسن ثواب تفضّل الهى است; يعنى، كارى مى كند كه مشمول تفضّلات الهى گردد، اگر چه عمل صالحى هم نداشته باشد; امّا آن گونه باشد كه به سبب حسن نيّتش، مشمول ثواب الهى شود يا اين كه ديگران براى او ثواب، هديه بفرستند.

    به هر حال، مشكل بزرگ انسان ها در اين دنيا، عدم درك واقعيّت هاست و چقدر جالب است جمله

    اميرالمؤمنين(ع): «رَحِمَ اللهُ امْرِءً عَلِمَ مِنْ اَيْنَ وَ فى أَيْنَ وَ اِلى اَيْنَ» تمام زندگانى دنيا در اين سه جمله نهفته است: از كجا آمده ايم، در كجا هستيم و به كجا مى رويم؟ بدين معنا كه هركس اين سه نكته را بداند مشمول رحمت الهى مى گردد. اشاره به آن حديث معروف است آمده است كه حضرت على(ع) پشت دروازه كوفه آمد و با مردگان صحبت كرد و فرمود: «اَما لَوْ اُذِنَ لَهُمْ فِى الْكَلامِ لاََخْبَرُوكُمْ اَنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى; اگر به اين مردگان اجازه بدهند كه با شما تماس بگيرند، هر آينه به شما خبر مى دهند كه (اين سفر زاد و توشه مى خواهد و) هيچ چيزى بهتر از عمل صالح و تقوا نيست.»(5)

    انسان بايد اين مسأله را، آن قدر به خودش تلقين كند تا كاملا متوجه شود و آن را باور كند.

     

    1. بحار، ج 74، ص 182.

    2. من به خود نامدم اينجا كه به خود باز روم - آن كه آورد مرا باز بَرَد در وطنم

    3. تعبير به «حيات دنيا» - كه بارها در سوره هاى مختلف قرآن مجيد آمده است - اشاره به پستى اين زندگى در مقايسه با «حيات آخرت» و زندگى جاويدان و زوال ناپذير آن است، زيرا «دنيا» از ماده «دنو» (بر وزن غُلّو) در اصل به معنى نزديكى در مكان، يا زمان، يا منزلت، يا مقام است، سپس دنيا و ادنى، گاه به موجودات كوچك كه در دسترس قرار دارند، در مقابل موجودات بزرگ اطلاق شده; و گاه در موضوعات پست در مقابل خوب و والا; گاه به نزديك در مقابل دور اطلاق گرديده است; و از آنجا كه زندگى اين جهان در برابر جهان ديگر، هم كوچك است و هم بى ارزش و هم نزديك، نام «حيات دنيا» كاملا متناسب آن است. (تفسير نمونه، ج 16، ص 134).

    4. آيه 64، سوره عنكبوت.

    5. كلمات قصار شماره 130.

    متن حديث:

    عَنْ اَبى اَيُّوبَ الاَْنْصارى، قالَ: سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ(ص) يَقُولُ: حُلُّوا اَنْفُسَكُمُ الطّاعَةَ، وَ اَلْبِسُوها قِناعَ الْمُخالَفَةِ، فَاجْعَلُوا آخِرَتَكُمْ لاَِنْفُسِكُمْ، وَ سَعْيَكُمْ لِمُسْتَقَرِّكُمْ، و اَعْلَمُوا اَنَّكُم عَنْ قَليل راحِلُونَ، وَ اِلَى اللهِ صائِرُونَ، وَ لا يُغْنى عَنْكُمْ هُنالِكَ اِلاّ صالِحُ عَمَل قَدَّمْتُمُوهُ، وَ حُسْنُ ثَواب اَحْرَزْتُمُوهُ، فَاِنَّكُمْ اِنَّما تَقْدِمُونَ عَلى ما قَدَّمْتُمْ وَ تُجازُونَ عَلى ما اَسْلَفْتُمْ...(1)

     

     


    ترجمه:

    ابو ايّوب انصارى روايت كرده است كه، شنيدم پيامبر(ص) مى فرمود: لباس و حلّه اطاعت الهى در بر كنيد و جامه مخالفت با هواى نفس را بر جانتان بپوشانيد. پس آخرت را از آن خويش كنيد و سعيتان را براى جايگاه ابدى خودتان قرار دهيد. بدانيد كه شما به زودى كوچ مى كنيد و به سوى خدا مى رويد در آن روز چيزى جز عمل صالحى كه از پيش فرستاده ايد و يا ثوابى كه پس انداز كرده ايد; بى نيازتان نمى كند; چرا كه شما بر آنچه از پيش فرستاده ايد، وارد مى شويد و برابر اعمالى كه مقدم داشته ايد پاداش و يا كيفر داده مى شويد.

     

    شرح:

    در اين حديث ابتداء چهار دستور اسلامى مطرح شده و سپس درباره كوتاهى عمر دنيا بحث مى شود، اما چهار دستور:

    1- حلّه و لباس تزيين كننده اطاعت الهى بر تن كنيد.

    2- جامه مخالفت با هواى نفس بپوشيد.

    3- آخرت را براى خودتان نگه داريد.

    4- سعى شما براى منزل اصلى تان باشد.

    در اين جا، جمله اى است كه بايد بسيار به آن توجه كرد. مى فرمايد: اطاعت، لباس زينتى براى انسان است و چهره انسان را زيبا مى كند. جامعه اى كه در آن فرمان خدا به كار رود، جامعه اى زيباست. جامعه بى خدا، جامعه اى است كه به هر طرف آن نگاه كنى زشتى و پلشتى در آن موج مى زند. اگر آخرتى هم در كار نبود - كه حتماً هست - انسان براى هيمن زندگى دنيايى لازم بود از خدا فرمان ببرد، زيرا گردن نهادن به فرمان الهى، به انسان شخصيّت مى دهد و او را گرامى مى گرداند. انسانى را تصوّر كنيد كه زبان، چشم و خلاصه تمام اعضايش، لجام گسيخته و بى قيد و بند است و هر خلافى را انجام مى دهد. چنين انسان آلوده اى را با انسانى مقايسه كنيد كه از زبان، چشم، قلب و تمام اعضا و جوارحش مواظبت مى كند; شما فطرتاً به اين انسان مهذّب و پاكيزه علاقه مند مى شويد و از اولى تنفّر داريد. اوّلى لباس اطاعت الهى را از تنش به در آورده و فاسق شده است. «فسق» در لغت به معناى خُرُوجُ النَّباتِ عَنِ التَمْرَةِ است; يعنى، هسته از خرما بيرون بيايد كه چنين هسته اى لخت و برهنه است. انسان فاسق نيز چنين است، اما انسان پاك و مطيع فرمان خدا، پوشش زيباى اطاعت الهى را بر تن دارد.

     

    بيان حضرت(ع) درباره كوتاهى عمر دنيا:

    «بدانيد كه به زودى كوچ مى كنيد و به سوى خدا مى رويد. سرمايه اى كه به حال شما در آنجا مفيد باشد، عمل صالح است و چيزى جز آنچه را از قبل فرستاده ايد، در اختيار شما نخواهد بود.»

    در بسيارى از روايات افراد به مسافرانى تشبيه شده اند كه دنيا منزلگاه موقّتى آنان است و مقصد نهاييشان آخرت است مسافرى كه اختيارش دست خودش نيست، او را آورده اند و سرانجام نيز مى برند.(2) انسان در منزلگاه، وسايلى تهيّه مى كند و آماده حركت مى شود. سفرهاى سابق با سفرهاى امروزى خيلى فرق داشت. وقتى مى خواستند از شهرى به شهر ديگر بروند فاصله بين دو شهر را تقسيم مى كردند، به آن مقدارى كه مسافر بتواند در مدت روز بپيمايد و در هر جايى منزلى مى ساختند. لذا تعبير مى كردند كه مثلا مسافت از قم تا تهران سه منزل است; يعنى، صبح كه حركت مى كنيم شب به جايى مى رسيم و توقف مى كنيم. البته خوابيدن شب براى مقاصدى بود:

    1- استراحت، 2- ايمنى از خطر سارقان و حيوانات وحشى، آب انبارى بود كه از آن براى بين راه آب بر مى داشتند، و مركب را آماده مى ساختند، كسى كه به اين منزل بين راه مى آمد آن را خانه هميشگى فرض نمى كرد. حال اگر واقعاً بينش ما درباره دنيا همين باشد كه دنيا دار بقا نيست و بايد سرانجام به منزل اصلى كوچ كنيم، وضعمان فرق مى كند و متحوّل مى شويم.

    حيات واقعى براى آن جاست، در قرآن مى خوانيم: «وَ ما هذِهِ الْحَيوةُ الدُّنْيا اِلا ّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ اِنَّ الدّارَ الاْخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوْانُ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ; اين زندگى دنيا،(3) چيزى جز سرگرمى و بازى نيست; و زندگى واقعى سراى آخرت است اگر مى دانستند.»(4) اگر چنين نگرشى داشته باشيم ديگر براى يك قطعه زمين، مقام و...، دعوا نمى كنيم. تازه منزلگاه هاى بين راهى قديم با دنيا فرق دارد، چون آنها مى دانستند وقتى سر شب به منزل رسيدند تا صبح هستند و بعد حركت مى كنند، اما چه كسى تضمين كرده است كه در دنيا تا صبح هست يا تا ظهر زنده است. آنچه در روايت تصريح شده اين است كه، در آن دنيا چيزى كه به درد آدمى بخورد، نيست مگر دو چيز: اعمال صالحى كه از پيش مى فرستد; و ثواب و نيكويى كه براى خود فراهم كرده است. ممكن است فرق بين اين دو، در اين باشد كه اعمال صالح مال خود انسان و حسن ثواب تفضّل الهى است; يعنى، كارى مى كند كه مشمول تفضّلات الهى گردد، اگر چه عمل صالحى هم نداشته باشد; امّا آن گونه باشد كه به سبب حسن نيّتش، مشمول ثواب الهى شود يا اين كه ديگران براى او ثواب، هديه بفرستند.

    به هر حال، مشكل بزرگ انسان ها در اين دنيا، عدم درك واقعيّت هاست و چقدر جالب است جمله

    اميرالمؤمنين(ع): «رَحِمَ اللهُ امْرِءً عَلِمَ مِنْ اَيْنَ وَ فى أَيْنَ وَ اِلى اَيْنَ» تمام زندگانى دنيا در اين سه جمله نهفته است: از كجا آمده ايم، در كجا هستيم و به كجا مى رويم؟ بدين معنا كه هركس اين سه نكته را بداند مشمول رحمت الهى مى گردد. اشاره به آن حديث معروف است آمده است كه حضرت على(ع) پشت دروازه كوفه آمد و با مردگان صحبت كرد و فرمود: «اَما لَوْ اُذِنَ لَهُمْ فِى الْكَلامِ لاََخْبَرُوكُمْ اَنَّ خَيْرَ الزّادِ التَّقْوى; اگر به اين مردگان اجازه بدهند كه با شما تماس بگيرند، هر آينه به شما خبر مى دهند كه (اين سفر زاد و توشه مى خواهد و) هيچ چيزى بهتر از عمل صالح و تقوا نيست.»(5)

    انسان بايد اين مسأله را، آن قدر به خودش تلقين كند تا كاملا متوجه شود و آن را باور كند.

     

    1. بحار، ج 74، ص 182.

    2. من به خود نامدم اينجا كه به خود باز روم - آن كه آورد مرا باز بَرَد در وطنم

    3. تعبير به «حيات دنيا» - كه بارها در سوره هاى مختلف قرآن مجيد آمده است - اشاره به پستى اين زندگى در مقايسه با «حيات آخرت» و زندگى جاويدان و زوال ناپذير آن است، زيرا «دنيا» از ماده «دنو» (بر وزن غُلّو) در اصل به معنى نزديكى در مكان، يا زمان، يا منزلت، يا مقام است، سپس دنيا و ادنى، گاه به موجودات كوچك كه در دسترس قرار دارند، در مقابل موجودات بزرگ اطلاق شده; و گاه در موضوعات پست در مقابل خوب و والا; گاه به نزديك در مقابل دور اطلاق گرديده است; و از آنجا كه زندگى اين جهان در برابر جهان ديگر، هم كوچك است و هم بى ارزش و هم نزديك، نام «حيات دنيا» كاملا متناسب آن است. (تفسير نمونه، ج 16، ص 134).

    4. آيه 64، سوره عنكبوت.

    5. كلمات قصار شماره 130.


    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:2  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    مراسم پرفیض و معنوی اعتکاف

    ۶ الی ۸ مراد

     

    مکان : مسجد جامع میانه

     

    محل ثبت نام برادران : مسجد جامع، امام زاده اسماعیل

     

    محل ثبت نام خواهران : کانون کوثر

     

    ستاد اعتکاف میانه


    + نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 23:12  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    نخست در سير الي الله بر همه مسلمانان مبارك باد.

     

    همگان ماه رمضان را ماه خدا مي دانند لكن بدون تعرض به جايگاه رمضان، صريح حديث پيامبر عظيم ‌الشان صلوات‌الله و سلامه عليه، رجب را ماه خدا و شعبان را ماه پيامبر و رمضان را ماه امت پيامبر(ص) مي‌خواند. گويا براي الهي درك كردن رمضان بايد رجب را الهي بدانيم، الهي بخوانيم و الهي بگذرانيم.

    اولياء دين، بزرگان و اهل سلوك و عرفان و عبادت و معنويت، براي رجب جايگاهي ويژه و مكانتي خاص درنظر گرفته اند.

    توالي اين سه ماه و وارد شدن ادعيه و اعمال فراوان در اين سه ماه گوياي آنست كه بهار عبادت اين سه ماه است، سه ماهي كه آغازشان به عيد سعيد فطر مي انجامد. مسير خوش منظري كه با ميلاد مبارك امام باقر عليه السلام در آغازين روز رجب شروع، با ميلاد امير مؤمنان، بعثت رسول مكرم و اعياد متوالي شعبانيه ادامه مي يابد و ما را به ضيافة الله رمضان وارد مي كند.

    بزرگان دين و طريق سلوك دستيابي به مواهب ارزشمند رمضان و شبهاي قدر را سزاوار كسي دانسته اند كه ورودي رمضان را از رجب غبارروبي كند، دل و جان را در طهور رجب كه جويباري بهشتي است غسل دهد. در شعبان كه شعبه هايي از بهشت بدان سرازير شده است خود را شست و شو دهد و طاهر وارد رمضان شود. «اللهم ادخلني مدخل صدق و اخرجني مخرج صدق»، كه دخول صادقانه و خالصانه در رمضان است كه خروجي الهي در پي خواهد داشت.

    امام كاظم(ع) مى فرمايد: رجب، نام نهرى در بهشت است كه از شير سفيدتر و از عسل شيرين تر است; بنابراين هر كس يك روز از ماه رجب را روزه بدارد، خداوند از آن نهر به او خواهد نوشاند.

    همچنين آن حضرت در روايت ديگرى مى فرمايد: رجب، ماه عظيمى است كه خداوند، اعمال نيك را در آن چند برابر مى فرمايد و گناهان را در آن محو مى كند. پس هر كس يك روز از ماه رجب را روزه بگيرد، به اندازه مسير يك سال از جهنّم دور و هر كس سه روز از آن ماه را روزه بدارد، بهشت بر او واجب مى شود.

    رجب، عيد اولياء الهى، بهار راز و نياز و عبادت، موسم خضوع و خشوع به درگاه الهى، موعد حضور و خواستن، و زمان قرار صالحان با معشوقشان حق تعالى است. پيامبر گرامى و جانشينان به حق حضرتش سه ماه رجب، شعبان و رمضان را فراوان پاس مى داشتند و اين سه ماه را به روزه مى گذراندند.

    از همين امروز پلكان معنويت را بپيماييم كه فرصت ها زودگذر و بعضاً تكرارناشدني اند. گام اول عمل به دانسته هاست. ترك محرمات واضح و آشكاري كه هنوز گهگاهي از ما صادر مي شود، گام نخستين است و محكم برداشتن آن بركات فراواني به دنبال دارد.


    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:51  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    معنای لغوی اعتکاف

    img/daneshnameh_up/4/4a/etekaf2.jpgکلمه اعتکاف از ریشه عکف است. اهل لغت برای این ریشه، معانی گوناگونی ذکر نموده اند. از جمله: رویکرد به چیزی با توجه و مواظبت، اقبال به چیزی بی آن که روی از آن برگردد، محبوس و متوقف کردن چیزی، اقبال و ملازمت بر چیزی از روی تعظیم و بزرگداشت آن، التزام به یک مکان و اقامت در آن، اقامت، ملازمت و مواظبت، حبس و توقف.

    تعریف اصطلاحی اعتکاف

    مجموع تعاریف بالا را می توان، در یک تعریف خلاصه کرد: "اعتکاف به معنی اقامت گزیددن در جایی است به طوری که فرد معتکف خود را محبوس و ملتزم به آن مکان بداند و این التزام ناشی از اهمیت و عظمت آن موضع باشد."
    بنابراین آنچه باعث تفاوت میان اعتکاف و سایر اقامتها می شود این است که در اعتکاف، یک نحوه توجه و رویکردی وجود دارد که مانع اشتغال فرد به امور دیگر، غیر از آنچه که به او روی کرده می شود.
    امام خمینی (ره) در تعریف اعتکاف می گویند:
    وَ هُوَ اللَّبَثُ فِی المَسجِدِ بِقَصدِ التَعّبُدِ بِهِ وَ لا یعتَبَرُ فِیه ضَمُّ قَصدِ عِبادَةٍ اُخری خارِجَةً عَنهُ وَ اِن کانَ هُو الاَحوِط؛اعتکاف، ماندن در مسجد به نیت عبادت است و قصد عبادت دیگر، در آن معتبر نیست. اگر چه احتیاط مستحب نیت عبادتی دیگر، در کنار اصل ماندن می باشد.

    ارکان اعتکاف: ارکان عبادت یعنی اجزایی که اگر عمداً یا هوا ترک شوند، آن عبادت باطل می شود. اعتکاف نیز ارکانی دارد که عبارت اند از 1) نیت؛ 2) توقف در مسجد جامع شهر یا مساجد چهار گانه معروف؛ 3 کمتر از سه روز نبودن اعتکاف؛ 4) روزه دار بودن معتکف در ایام اعتکاف. توضیح بیشتر درباره ارکان و سایر شرایط اعتکاف را در این جا بخوانید.

    اعتکاف در فقه

    اعتکاف از اصطلاحات فقه اسلامی و به معنی اقامت طولانی در یکی از مساجد جامع به منظور عبادت است و از جمله عبادت‌هایی است که سابقه تاریخی فراوانی دارد. بسیاری از پیامبران و موحدان برای راز و نیاز با خداوند و تهذیب نفس و تقویت روح به مدت طولانی در نقطه‌ای معین و به دور از زندگی مادی اقامت می‌گزیدند.

    سنت پیامبر در اعتکاف

    پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیز پس از بعثت، به این سنت دیرینه عمل می‌فرمود و همه ساله در دهه سوم ماه رمضان در مسجد النبی در مدینه چادری بر پا می‌کرد، در آنجا معتکف می‌شد و به عبادت می‌پرداخت.

    مکانهای اعتکاف

    img/daneshnameh_up/8/8b/Makeh15.jpgimg/daneshnameh_up/a/a2/rasool4.jpgimg/daneshnameh_up/6/6b/koofeh.jpgبهترین مکان‌ها برای اعتکاف، مسجد الحرام، مسجد النبی، مسجد کوفه، مسجد سهله، است و پس از آنها، مساجد جامع شهرها. اعتکاف از جمله عبادت‌های مستحب مؤکد در اسلام است.
    در ایام اعتکاف، مباشرت با همسر و بیرون رفتن از مسجد به مدت طولانی و برای کارهای غیر ضروری مجاز نیست.

    زمانهای اعتکاف

    ایام اعتکاف، دهه آخر ماه رمضان و نیز ایام البیض (سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم) ماه رجب است.

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:48  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    پيامبر گرامى(ص)  در بيان عظمت و اهميت ماه رجب مى فرمايد:
    خداى متعال، در آسمان هفتم، فرشته اى به نام «داعى» قرار داده است. هرگاه ماه رجب فرا رسد، آن فرشته دعوت كننده، هر شب تا به صبح گويد: خوشا به حال كسانى كه به ذكر الهى مشغولند; خوشا به حال كسانى كه با ميل و رغبت تمام، رو به سوى درگاه خدا آرند.


    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:46  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    پيامبر گرامى(ص)  در بيان عظمت و اهميت ماه رجب مى فرمايد:
    خداى متعال، در آسمان هفتم، فرشته اى به نام «داعى» قرار داده است. هرگاه ماه رجب فرا رسد، آن فرشته دعوت كننده، هر شب تا به صبح گويد: خوشا به حال كسانى كه به ذكر الهى مشغولند; خوشا به حال كسانى كه با ميل و رغبت تمام، رو به سوى درگاه خدا آرند.


    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:42  توسط مکتب الزهرا(س)  | 
    ماه رجب هفتمین ماه از ماههای قمری، ماهی بسیار شریف و از ماههای حرام است. رجب نام نهری است در بهشت که از عسل شیرین‌تر و از شیر سفیدتر است و هر کس در این ماه روزه دارد، از آن نهر آب می نوشد. به ماه رجب، رحب الأصب، یعنی ماه ریزش رحمت خداوند بر مردم نیز می‌گویند.
    پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:«ماه رجب برای امت من «ماه استغفار» است. رجب ماه خدا و ماه شعبان ماه من و ماه رمضان ماه امت من است. کسی که یک روز از ماه رجب را روزه گیرد، مستوجب خشنودی خداوند گردد، غضب الهی از او دور می‌گردد و دری از درهای جهنم به روی او بسته می‌شود.»

    در حدیث دیگری آمده است که هر کس سه روز آن را روزه دارد بهشت بر او واجب گردد.
    در ماه رجب دعاها و اعمال خاصی وارد است که مهمترین آنها « اعمال ایام البیض » (13 تا 15 ماه) و اعمال ام داوود و برنامه اعتکاف است.
    این اعمال در کتاب شریف مفاتیح الجنان محدث قمی گردآوری شده است.
    حوادث تاریخی و مذهبی بسیاری در ماه رجب روی داده است که در زیر به آن اشاره می‌شود:
    ولادت حضرت امام محمد باقر علیه السلام در سال 57، امام محمد تقی علیه السلام در سال 195، میلاد امام علی علیه السلام در کعبه، مبعث پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله وسلم، شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام در سال 182 و شهادت امام علی النقی علیه السلام در سال 254، وفات ابراهیم فرزند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در سال دهم هجرت، وفات ابوطالب علیه السلام در سال دهم بعثت، رحلت حضرت زینب (بنا به نقلی) و درگذشت ابن سکیت، در سال 244 قمری.

    منابع :
    هدایه الانام الی وقایع الایام، محدث قمی، ص 97؛ مفاتیح الجنان، ص 240

    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:34  توسط مکتب الزهرا(س)  | 
    ..

    ماه رجب

     

    ماه مبارک رجب آمده تا دلهای مجذوب را به ميهمانی شعبان ببرد.

    رجب واقعاً ماه خداست. ماهی که تلنگری به دلت ميخورد که معبودت را چگونه می پرستی و....

    خوشا به حال آنانکه رجب را از پيشگاه معبود شروع کردند و به سوی نور شتافتند.

    هلال ماه رجب 1427 قمری، زندگي و تولـدي دوباره را بـه عاشقان نويد مي دهد. ماه رجـب فصل جديدي در كتاب زندگي مي گشايد كه از عطر دل انگيز نيايش سرشار است. پيامبر رحمت (صلي الله عليه و آله) با ديدن هلال ماه مبارك رجب، دست به دعا بر مي داشت و پس از حمد و ثناي الهي، سي بار تكبير و لااله الا اللّه مي گفت و مي فرمود: ماه رجب، ماه استغفار براي امت من است. در اين ماه بسيار طلب آمرزش كنيد كه خداوند آمرزنده مهربان است.

    در ماه رجب فرشته اي تا صبح اينگونه ندا مي دهد: خوشا به حال رجبيّون، خوشا به حال آنان كه والايي ماه رجب را دريافته اند، خوشا به حال آنان كه از بركت ماه رجب نصيبي اندوخته اند.

    پوينده طريق بندگی و سالك راه ملكوت و رهسپار وادی معرفت و چشم انتظار بهار طاعت و مشتاق دعا و مناجات و مسئلت كه شير روز و زاهدی در دل ظلمت است و با اقليم توحيد آشنايی دارد و از جام محبت و دلدادگی جرعه هايی جانبخش نوشيده و طالب قرب، كرامت، تعالی و فضيلت می باشد گاه رسيدن پر بركت سال همچون رجب، شعبان و رمضان همچون انسان هايی تشنه و مشتاق در انتظار گمشده آشنای خود در اين مواقع بسر می برد تا از آب گوارا و نوشين حيات و معنويت سيراب شده و روح و روان خود را جانی نوين و طيب و طاهر ببخشد و با نظافت خانه دل و آراستن درون، خود را برای ميهمانی خدا و درك ليله القدر ماه مبارك مهيا كند.

    آنان كه در وادی مراقبه و شهود در محضر خدای متعال گام برمی دارند چه خوب قدر چنين ايامی را می دانند و بسيار سخت تر و هوشيارتر و جدی تر از دنياطلبان، به دنبال آن هستند تا مبادا سودی فانی و متاعی ارزانی از اين نشئه از دستشان بيرون رود، مراقبند تا نكند نفعی باقی و تجارتی راقی برای آخرت، از كفشان ربوده گردد كه زيان و نقصان را در اين می بينند.

    بر كسی كه می خواهد به تصفيه درون بپردازد لازم است كه برای دستيابی به خرسندی خداوند تمامی توش و توان خود را به كار گيرد و برای خالص نمودن اعمال و احوال خويش و مصون نگه داشتن آنها از هر گزندی، در ايام ماه رجب مبادرت ورزد كه اگر بنده ای به اندك عملی به اين شيوه و با اين خصوصيات توفيق يابد او را كفايت می كند، زيرا پاداشی كه پروردگار برای عمل ناب و عاری از آلودگی خودخواهی و شرك و نفاق، در نظر گرفته از حساب و شماره بيرون است.

    از امام صادق(ع) نقل شده كه پیامبر ختمی مرتبت، حضرت محمد مصطفی (ص) فرمود:

    ماه رجب، ماه خداست در غايت حرمت و فضيلت. اگر کسي روزی از اين ماه را روزه بگيرد خدای را خشنود و شعله غضب الهي را خاموش نموده است و دري از درهاي جهنم به روي او بسته مي شود. رجب ماه استغفار امت من است، پس در اين ماه طلب آمرزش كنيد كه خداوند آمرزنده و مهربان است و رجب را ((اصب)) می گويند زيرا كه رحمت خداوند در اين ماه بر امت من بسيار ريخته می شود، پس بسيار بگوئيد استغفر الله و اسئله التوبه.

     

    اولين شب جمعه ماه رجب را ليلة الرغائب نامند. در اين شب ملائك بر زمين نزول مي كنند. براي اين شب عملي از رسول خدا صلي الله عليه و آله ذكر شده است كه فضيلت بسياري دارد و بدين قرار است:

    روز پنج شنبه اول آن ماه - در صورت امكان و بلا مانع بودن-  روزه گرفته شود. چون شب جمعه شد، ما بين نماز مغرب و عشاء دوازده ركعت نماز اقامه شود كه هر دو ركعت به يك سلام ختم مي شود و در هر ركعت يك مرتبه سوره حمد، سه مرتبه سوره قدر، دوازده مرتبه سوره توحيد خوانده شود. و چون دوازده ركعت به اتمام رسيد، هفتاد بار ذكر "اللهم صل علي محمد النبي الامي و علي آله" گفته شود. پس از آن در سجده هفتاد بار ذكر "سبوح قدوس رب الملائكة و الروح" گفته شود. پس از سر برداشتن از سجده، هفتاد بار ذكر "رب اغفر وارحم و تجاوز عما تعلم انك انت العلي الاعظم" گفته شود. در اينجا مي توان حاجت خود را از خداي متعال درخواست نمود. ان شاء الله به استجابت مي رسد.

    پيامبر اكرم صلوات الله عليه در فضيلت اين نماز مي فرمايد: كسي كه اين نماز را بخواند، شب اول قبرش خداي متعال ثواب اين نماز را با زيباترين صورت و با روي گشاده و درخشان و با زبان فصيح به سويش مي فرستد. پس او به آن فرد مي گويد: اي حبيب من، بشارت بر تو باد كه از هر شدت و سختي نجات يافتي. ميّت مي پرسد تو كيستي؟ به خدا سوگند كه من صورتي زيباتر از تو نديده ام و كلامي شيرين تر از كلام تو نشنيده ام و بويي، بهتر از بوي تو نبوئيده ام. آن زيباروي پاسخ مي دهد: من ثواب آن نمازي هستم كه در فلان شب از فلان ماه از فلان سال به جا آوردي. امشب به نزد تو آمده ام تا حق تو را ادا كنم و مونس تنهايي تو باشم و وحشت را از تو بردارم و چون در صور دميده شود و قيامت بر پا شود، من سايه بر سر تو خواهم افكند.

     

     

    زیارت رجبیه؛ در تعقیبات نمازهاى روز و شب در این ماه

    بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
    به نام خداى بخشاينده مهربان
    يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ وَ آمَنُ سَخَطَهُ
     اى كه براى هر خيرى به او اميد دارم و از خشمش
    عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ يا
    در هر شرى ايمنى جويم اى كه مى دهد (عطاى ) بسيار در برابر (طاعت ) اندك اى كه عطا كنى به هركه از تو خواهد اى
    مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى
    كه عطا كنى به كسى كه از تو نخواهد و نه تو را بشناسد از روى نعمت بخشى و مهرورزى عطا كن به من
    بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى
    به خاطر درخواستى كه از تو كردم همه خوبى دنيا و همه خوبى و خير آخرت را و بگردان از من
    بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَيْتَ
    به خاطر همان درخواستى كه از تو كردم همه شر دنيا و شر آخرت را زيرا آنچه تو دهى چيزى كم ندارد (يا كم نيايد) و
    وَ زِِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ
    بيفزا بر من از فضلت اى بزرگوار 
     
    يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ يا ذَاالنَّعْماَّءِ
     اى صاحب جلالت و بزرگوارى اى صاحب نعمت
    وَالْجُودِ يا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَيْبَتى عَلَى النّار.ِ
    و جود اى صاحب بخشش و عطا، حرام كن محاسنم را بر آتش دوزخ.

     


     


    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:32  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    انفاق در راه خدا و فايده آن

    ومما رزقناهم ينفقون: و از آنچه كه ما روزي آنها كرده‌ايم انفاق مي‌كنند. حالا آيا اين انفاق همان زكاتي است كه در كتابهاي فقهي گفته شده به 9 چيز تعلق مي‌گيرد و در غير آن 9 چيز زكوه نيست؟ نه اين آن نيست. البته ممكن است در مورد زكوة هم ما نظرات فقهي‌ي ديگري را هم سراغ داشته باشيم. و بشناسيم كه دايره زكوه را بسي وسيع‌تر گرفته باشند و از آنچه كه در اين 9 چيز وجود دارد و ممكن است وجود داشته باشد اما به هر حال اين آن انفاق نيست و فراتر از آن است.

    انفاق كردن يعني خرج‌كردن از مال، و بديهي است كه مراد از اين خزج‌كردن، آن خرجي نيست كه انسان براي خودش مي‌كند، چون خرج كردن براي خود را هر انساني مي‌كند و بي‌تقواها بيشترش را براي خورد و خوراك و لذت و شهوتراني خودشان خرج مي‌كنند. پس مقصود آن نيست، بلكه مقصود انفاق در راه خداست. يعني در راه هدفهاي والا و در راه آرمانهاي الهي خرج‌كردن بسيار مهم است! و اين انفاق داراي دو فايده است: يك فايده، فايده نقد و تخلف ناپذير و همگاني، و ان عبارت است از فايده‌اي كه به انفاق كننده مي‌رسد. و فايده دوم: فايده متحمل و نه‌چندان همگاني كه به انفاق شنونده مي‌رسد. درست عكس آن چيزي كه در تصور عمومي وجود دارد. همه خيال مي‌كنند ما كه انفاق مي‌كنيم و خرج مي‌كنيم به انفاق شونده، يعني به آن كسي كه پول مي‌دهيم فايده مي‌رسد، در حالي كه اينطور نيست، يعني قبل از آنكه به او فايده برسد اولين فايده به ما كه انفاق مي‌كنيم ‌رسيده است. من يك وقتي در گذشته پيرامون بحث انفاق و زكوة مي‌گفتم: شما كه دست در جيب كردي و اين پول را درآوردي تا رساندي دست گيرنده فايده بردي و واقعيت همين است. چرا؟ چون اصل قضيه دل‌كندن از آن چيزي است كه شما آن را متعلق به خودتان مي‌دانيد و اين كار بزرگ است، كه در آيه‌ي شريفه قرآن مي‌فرمايد: ومن يوق شح نفسه فاولئك هم‌المفلحون ( 9- حشر) كسي كه نگاه داشته شود از شح او رستگار است و مشكل دنياي امروز همين است. مشكل بزرگ دنياي گذشته در تاريخ همين بوده. مشكل بزرگ دنيا از زرمندان است و زرمندان هم بسياري از اوقات از زر، زور خودشان را به دست آورند و بسياري از اوقات بخاطر زر دنبال زور رفتند. امروز كسي كه در دنيا به قدرت مي‌رسد و زمام امور يك كشوري را بدست مي‌آورد، اولين كاري كه مي‌كند، روال زندگي‌اش را روال زندگي يك رئيس جمهور قرار مي‌دهد: زندگي كردن، خوردن، چريدن

    با انواع و اقسام چريدنيهائي كه براي انسان مطلوب است و شهوت‌راني‌ها، چون به قدرت رسيده است! به يك رئيس جمهور مگر مي‌شود گفت اين‌جور نچر، اين‌جور نخور، اين‌جور اسراف نكن؟ خواهد گفت پس من براي چه به اينجا رسيدم؟ و حقيقتاً اگر از او سئوال كني اين پاسخ را مي‌دهد! آنجا كه شما يك رئيسي را در يك كشوري ببينيد كه خيلي اهل اسراف نباشد استثنائي است، البته اين را داشتيم، نه اينكه بگويم نداشتيم، اما خيلي استثنايي، حتي آن خوب خوبهاشان. بنده در اين چند سال گذشته به بعضي‌ها برخورد كردم از رؤساي جمهور كه جزو متفكرين و ايده‌دارها بودند، يعني فقط اين نبود كه يك نظامي‌ئي آمده باشد و قدرت را بدست گرفته باشد براي شهوت‌راني، از اين قبيل نبود، برخي‌شان ايده داشتند، لكن همانجا را هم من ديدم آنچنان مواظب خوشگذراني خودشان هستند مثل يك حيوان ( كه در روايت دارد: همها علفها ) بسياري از اينها همتشان همان علفشان بود. اصلاً زندگي كه در آن لذت بودن نباشد براي آنها معني ندارد، كما اينكه شما مي‌بينيد امروز سرمايه‌ها‌ي انباشته در دنيا چه مي‌كند؟ و امروز ثروتمندان بزرگ عالم چه آتش به دنيا زدند؟ چقدر انسان را محروم نگهداشتند؟ و اين بر اثر ( شح نفس ) هرچه بيشتر به چنگ آوردن و هرچه كمتر خرج كردن است!! ولذا اين اقدام بزرگ و تمرين بزرگي است براي انسان، كه انسان آنچه را از جيب خودش به‌چنگ آورده رها كند. پس اولين فايده‌اي كه بر انفاق مترتب است، آن فايده‌اي است كه به انفاق كننده مي‌رسد و فايده‌ي دوم آن فايده‌ي است كه به انفاق شونده مي‌رسد. لكن اين فايده دوم مشكوك است و هميشه چنين فايده‌اي مترتب نمي‌شود. گاهي شما انفاق مي‌كنيد در جاي خودش نيست. انفاق مي‌كنيد اما شرايط ديگر براي خوشبخت شدن آن شخص يا آن جمع وجود ندارد، يعني پول به دست‌شان رسيده، اما نتوانسته‌اند استفاده كنند. شرايط ديگر نبوده پس وقتي شما انفاق مي‌كنيد نمي‌توانيد يقين داشته باشيد كه به آن فايده‌ي دوم كه رسيدن به پر كردن خلاء است حتماً رسيده‌ايد، البته اين شك نبايد موجب شود تا انسان انفاق نكند بلكه بايد انفاق بكند ولو مشكوك باشد كه در طرف مقابل به نتيجه برسد يا نه. اما آنچه كه هرگز تخلف نمي‌شود آن فايده‌اي است كه به انفاق كننده مي‌رسد. پس تقواي مطلوب قرآن يعني آن حداقل لازم براي متقي بودن اين است: وممارزقناهم ينفقون اين انفاق چيز بسيار خوبي است! در هر حدي كه هستيد عادت كنيد، به انفاق كردن، البته انفاق فقط انفاق پول نيست، انفاق علم هم انفاق است، همان وقتي كه بيكار هستيد و مي‌توانيد كمك كنيد به بي‌سوادي و ناداني، دانش‌تان را انفاق كنيد و همين انفاق هم اتفاقاً اول فايده‌اش به خودتان مي‌رسد. يعني پيش از اينكه ديگري از علم شما استفاده كند وقتي آن علم را تكرار مي‌كنيد استفاده‌اش به خود شما مي‌رسد، يا انفاق وجاهت،وجاهت اجتماعي و آبروتان را انفاق كنيد! يك‌جايي ممكن است آبروي

    شما به‌درد يك مسلماني بخورد يا به‌درد يك مجموعه‌ي مسلماناني بخورد آنرا انفاق كنيد و انفاقات گوناگون، تا برسيم به بقيه نشانه‌هاي متقين.

    والسلام‌عليكم و رحمه الله و بركاته


    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:27  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    هدف‌دار بودن زندگي در بينش‌الهي

    اينجا اصلاً هدفدار شدن زندگي يك از نتايج اين بينش است و تلاش‌گر بودن در زندگي هم يك نتيجه‌ي ديگر است. يعني انسان معتقد به بينش الهي آنوقتي كه احساسات بر او غلبه نكرده، و آنوقتي كه هيچ نيازي هم ندارد، و آنوقتي كه تسليم هيچ عادتي هم نيست، در آن لحظه هم باز تلاش مي‌كند. يعني اگر مثلاً يك مسئوليتي را در جمهوري اسلامي به شما سپردند، اعم از مسئوليت كوچك يا بزرگ و هيچكس هم مراقب شما نيست، و هيچ هم اسير احساسات نيستند، آيا با خودتان فكر مي‌كنيد من نيم ساعت ديگر هم براي اين موضوع كار بكنم يا نه؟ اين‌جا آن‌جايي است كه بينش‌الهي خودش را نشان مي‌دهد. اگر داراي بينش‌الهي باشيد، يعني معتقد به غيب و معتقد به خدا و معتقد به فرشتگاني كه بر شما ناظر هستند و معتقد به جايگاهي كه از شما با كمال بصيرت، كوچك يا بزرگ كار شما را سئوال مي‌كنند و به آنها پاداش مي‌دهند، اگر معتقد به اين باشيد مي‌گوئيد: چه ببينند و چه نبينند، جه بدانند و چه نادنند، شما در عين خستگي و در عين تنهائي و در عين بي‌خبري ديگران از شما، صرفاً به همان علت كه مي‌دانيد خدا شاهد و ناظر است كارتان را ادامه مي‌دهيد. يعني براي كاركردن انگيزه داريد، چون خدا هست و چون او مي‌بيند. در روز عاشورا كه امام حسين(ع) در غربت محض بود، نه غربت در آن بيابان، بلكه غربت در دنياي آنروز كه هيچكس از آن كساني كه سرشان به تنشان مي‌ارزيد كار امام حسين(ع) را قبول نداشتند و قبول هم نمي‌كردند يا از روي يك منطق غلط، يا از روي راحت طلبي‌ها و تن‌پروريها،‌ كه اگر مي‌خواستيم با چشم مادي نگاه كنيم اين خون هدر شده بود، در چنين صحنه‌اي يك حادثه‌اي اتفاق مي‌افتد و آن كشته شدن علي‌اصغر است، و حال اينكه مطلقاً هيچ احساساتي انسان را وادار به اين كار نمي‌كند، بله احساسات وادار مي‌كند آدم خودش برود عاشقانه در ميدان جنگ كشته شود، اما چه احساساتي آدم را وادار مي‌كند بچه شش‌ماهه را ببرد در جنگ؟! وقتي كه كشته شد امام حسين(ع) فرمودند: آنچه كه مرا تسلي مي‌دهد : ( ان ذالك بعين‌الله ) اين است كه خدا دارد اين را مي‌بيند و اين براي هر انسان معتقد به غيب و به ماوراي اين مايه تسلي است و اين بينش به انسان تلاش مي‌دهد، و خصوصيت ديگري كه وجود دارد،‌ اين است كه اين بينش هر پديده‌اي را معني‌دار مي‌كند و انسان را به تفكر درباره‌ي آن پديده وادار مي‌كند. وقتي شما معتقد به عالم غيب هستيد و اراده‌ي غيبي الهي را بر اين آفرينش حاكم مي‌دانيد، وقائليد كه اين آفرينش نظمي دارد پس هر حركت طبيعي و حركت تاريخي و انساني در هر جاي دنيا براي شما يك معنايي دارد، چون لازمه‌ي نظم اين است و چون معنا دارد درصدد برمي‌آئيد تا آن را بشناسيد و اين معرفت انساني را افزايش مي‌دهد. بنابراين: بينش معنوي و الهي و بينش ايمان به غيب انسان را به بيشتر شناختن جهان و بيشتر شناختن محيط و بيشتر شناختن تاريخ و بيشتر شناختن هر پديده‌اي از پديده‌ها دعوت مي‌كند و خلاصه اينكه ايمان به غيب آن مرز اصلي و شرط اول تقواست. اما شرط دوم: الذين يؤمنون بالغيب ( به پاداش نماز از شرايط متقين است )

    ويقيمون الصلوه: ونماز را به پا مي‌دارند. من بارها اين را گفته‌ام كه به پاداشتن نماز غير از گزراندن نماز است و متأسفانه در بعضي از ترجمه‌ها مشاهده مي‌شود مي‌نويسند و نماز مي‌گزارند، در حالي كه نمازگزاردن در عربي مي‌شود ((يصلون)) و ((يقيمون الصلوه)) يعني نماز را بپا مي‌دارند، پس به پا داشتن نماز چيزي بيش از گزاردن نماز است، كه البته نمازگزاردن را هم شامل مي‌شود. يعني اگر شما بخواهيد جزو نماز بپادارندگان باشيد نمي‌توانيد نمازگزاردن را ترك كنيد. بپاداشتن نماز، يعني در محيط و درجامعه اين واجب و اين حقيقت لطيف را بوجود آوردن و محيط را محيط نماز كردن و ديگري را به نماز دعوت كردن و نماز را با توجه ادا كردن، و مفاهيم نماز را در زندگي تحقق بخشيدن است، كه مفهوم اصلي نماز عبادت است از: خضوع انسان در مقابل پروردگار و عمل انسان به فرمان پروردگار اين آن عنصر اصلي نماز است كه در حاشيه‌اش هم چيزهاي ديگري وجود دارد. پس شرط دوم متقين اقامه‌ي صلوه است يقيمون‌الصلوه و آنكه قبلاً گفتيم: الذين يؤمنون‌بالغيب، يكي از مقومات تقوا بود در عالم بينش و اين دومي ( اقامه‌ي صلوه ) يكي از مقومات تقوا در عالم خود سازي است و خودسازي بسيار مهم است.

    من بعنوان دوست شما جوانها و حقيقتاً علاقمند به سرنوشت شما نصيحت مي‌كنم كه خودتان را رها نكنيد و دائم درصدد باشيد خودتان را بسازيد، يعني خصوصيات مثبتي كه در شما هست آنها را تقويت كنيد و اگر خصوصيات منفي در شما باشد، اينها را يا در ذهنتان يا در روي كاغذ ليست كنيد و هنر يك انسان اين است كه بتواند خصوصيات منفي خودش را پيدا كند، چون غالباً آن چشم محبت شديدي كه انسان نسبت به خودش دارد در شناختن عيوب خود كور مي‌شود و هرعيب خودش را يك حسن تعبير مي‌كند. ولذا با دقت، با موشكافي و با بي‌رحمي نسبت به خودتان، اي عيوب خودتان را اعم از: عيوب خلقي، عيوب رفتاري، عيوب عملي در زندگي عملي خودتان يا در رفتارتان با ديگران، يا در خلقيات‌تان، مثلاً: حسدار، كينه‌را، قساوت قلب را ، و حالات فراوان مثل بخل را، حالت جبن ( ترس ) را و حالت طلبي را كه در كتب اخلاق اينها از عيوب انسان شمرده شده و عيوبي در درس خواندن، مثلاً بعضي‌ها در حال درس حواس‌شان پرت مي‌شود، بعضي‌ها در حال درس، حالت امتناع به خودشان مي‌گيرند و هردرسي را استاد بگويد اولين قضاوتشان رد كردن آن است و بعضي به عكس اولين قضاوت‌شان تسليم مطلق در برابر اوست و هر دو بد است، همچنين سوءخلق و از اين قبيل: يكي، يكي را برطرف كنيد.

    يكي از چيز‌هايي كه خيلي كمك مي‌كند به انسان در باب خودسازي نماز است، ( البته نماز با توجه ) نماز را بايد باتوجه خواند والا اين الفاظ را اگر شما فقط بي‌معنا بگوئيد يك امواج صوتي در هوا بوجود مي‌آورد، در حالي كه امواج صوتي از نماز را مي‌خوانيم به اين كلمات و به اين حقايق دل بدهيم و با آنها آشنا بشويم. ولذا بايد در انها انديشه كرد و آنها را باتوجه به معنا تلفظ كنيم، كه اگر نماز اينطور باشد، به انسان خيلي ترقي و تكامل مي‌دهد و انسان را بطور محسوسي اصلاح مي‌كند. اين هم يكي از درجات اقامه‌ي صلوه است. پس در محيط كوشش كنيد نماز بوجود بيايد و به نماز بي‌اعتنايي نشود، البته امروز در جمهوري اسلامي اقامه‌ي نماز قابل مقايسه با قبل از انقلاب نيست. قبل از انقلاب نماز‌خواندن يك عيب بود و در همين مسجد دانشگاه تهران يك عده‌ي بسيار محدودي مي‌رفتند نماز مي‌خواندند، به‌طوري كه من يك وقتي كا رداشتم و رفته بودم آن‌جا دنبال كسي مسجد خلوت بود و هيچكس سراغ مسجد نمي‌رفت مگر يك چند نفر معدودي از چند هزار دانشجو.

    در محيط نماز خواندن مخصوصاً در بعضي از محيط‌ها اگر جايي انسان‌گير مي‌افتاد و مي‌خواست نماز بخواند همه تماشا مي‌كردند و مايه تعجب بود. در آن زمان اگر مي‌خواستند از يك جواني تعريف كنند، مي‌گفتند اين جوان خيلي خوب است و نمازخوان است، ( نمازخوان يعني خيلي خوب ) نمازخوان يك نوع مقدس مآبي به حساب مي‌آمد، تازه همان آدم هم يك وقتي اگر كاري داشت و جلسه‌اي داشت، يا درسي داشت، يا قرار شيرين خوبي داشت نماز را خيلي راحت ترك مي‌كرد، اما امروز آنطور نيست. امروز جوانهاي ما در دانشگاه و در غير دانشگاه دنبال نماز و علاقمند به نمازو مقيد به نماز هستند، لكن اين كافي نيست، ولذا در محيط‌تان بايد كاري بكنيد كه نماز رواج پيدا كند، كاري در جهت اقامه‌ي صلوة و اين هم خصوصيت دوم.


    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:24  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    انسانهاي مادي هدف ندارد

    ممكن است شما بگوئيد بسياري از آدمهاي مادي هستند كه هدف هم دارند. من عوض مي‌كنم: اين هدف را بايد در آن جاهايي محاسبه كرد كه احساسات و عادت و نياز غلبه نكرده باشد، ولذا آن جائي كه احساسات و عادت و نياز نباشد، آنجا تلاش يك انسان مادي متوقف مي‌شود. البته بعضي برطبق نياز مجبورند تلاش كنند، مادي هم اگر هست بايد تلاش كند تا آن نياز خودش را برآورد. بعضي‌ها يك احساساتي دارند، مثلاً: احساسات ناسيوناليستي. اين احساسات ناسيوناليستي او را وادار به يك حركت وتلاش فراوان مي‌كند تا آنجا كه جان خودش را هم از دست مي‌دهد، لكن اين احساسات است، منطق و عقلاني نيست.

    اگر از يك آدم مادي كه در راه وطن، خودش را دارد فدا مي‌كند، آن وقتي كه در بحبوحه و تنور احساسات مي‌گدازد يك نفر او را بكشد كنار و بگويد: آقا شما چرا خودت را از دست مي‌دهي تو بميري كه چه شود؟! مي‌خواهي تو بميري كه وطن زنده باشد! وقتي تو نيستي اين وطن باشد يا نباشد چه فايده‌اي دارد؟ چرا و به چه جهت تو بميري تا ديگري زندگي كند؟ البته اين را مادي‌گرا اقرار نمي‌كند، بلكه اگر به مادي‌گرا بگوئيد: در جواب هدفهاي عالي، وجدان و از اين قبيل چيزها را مي‌گويد ليكن اين اعتراف را در گوشه و كنار سخنان هوشمندان‌شان مي‌شود مشاهده كرد. من يك كتابي را از (( روژه مارتين دوگار )) نويسنده فرانسوي كه رماني نوشته بنام (( خانواده‌ي تيوو )) خوانده‌ام. به فارسي هم ترجمه شده و من چون با اين نوشته‌هاي هنري از قديم آشنا بوده‌ام، گاهي اوقات اين چيزها را مي‌بينم و نكات مهمي در اينها پيدا مي‌كنم. اين ظاهراً از اومانيست قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم است. اين انسانيت‌گراها كه معتقد بوند عشق به انسان و انسانيت و علاقه و وجدان انساني مي‌تواند پركننده‌ي خلاء انديشه‌ي مذهبي و ايمان مذهبي و جاذبه‌ي مذهبي باشد، اينها قبل از رواج ماركسيسم خيلي كتاب مي‌نوشتند و اين رژه‌مارتين هم جزو آنهاست كه خيلي خوب در كتابش قضيه را تشريح مي‌كند. البته نه اينكه بخواهد اين را بگويد، بلكه از زبان قهرمان داستانش كه در هنگام يك بيماري لاعلاج با خودش فكر مي‌كند فايده تلاش من چه بود و يادداشتهايش را مي‌نويسد حقايقي را كه تفكر اومانيستي به انسان مي‌دهد و آن احساس ناگزير اين تفكر اومانيستي را كاملاً مشخص مي‌كند و آنجا كاملاً مي‌شود اين را فهميد. او مي‌گويد فايده‌ي زندگي كردن همين است كه تو لذت ببري! واقعاً طبق تفكر جهان‌بيني مادي جز اين هم چيز ديگري است.

    براساس جهان‌بيني مادي، شما يك فاصله‌اي را داريد از يك نقطه به نقطه‌اي ديگر: تولد و مرگ، يا بگويم: كودكي و مرگ، چون دوران كودكي چيزي نيست، اما از پايان كودكي تا مرگ يك فاصله‌اي است و اين فاصله مثل برق هم مي‌گذرد، پس هرچه در اين فاصله بيشتر خوش بگذرانيد لذت مي‌بريد و محصول انسان از زندگي جز اين نيست! آيا اين بينش مي‌تواند براي بناي جهان و براي ساختن زندگي انسان و براي هدفهاي والا برنامه‌ريزي كند و آنها را هدف بگيرد و به سمت آنها با مبارزه حركت كند و در اين راه دشوار سختي را تحمل كند و چنين چزيز ممكن است؟! نه. اينكه بنده با عجله و با سرعت خودم را برسانم به آن طرف ديوار كه بن‌بست است پيشاني‌ام مي‌خورد به ديوار، اينجا چرا باعجله بروم؟ چرا تلاش كنم؟ اين فرق مي‌كند با بينش آن كسي كه معتقد است كه وراي اين مرز: (( كه گردونها و گيتي‌هاست ملك آن جهاني را )) اين خيلي تفاوت مي‌كند.


    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:23  توسط مکتب الزهرا(س)  | 

    خصوصيات متقين

    الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوه و مما رزقناهم ينفقون ( 3- بقره ) : براي همين متقين شش خصوصيات بيان شده كه اين شش خصوصيات در يك انسان، در حقيقت عناصر تشكيل دهنده‌ي تقواست و آن تقواي صحيح و عيني با اين شش خصوصيت در حقيقت در انسان تأمين مي‌شود البته فراموش نشود كه من در جلسه‌ي قبل گفتم : اين تقوا در همه‌ي مراحل به انسان كمك مي‌كند، يعني شما وقتي يك مايه‌اي از تقوا داشته باشيد از قرآن يك چيزي مي‌فهميد و هدايت مي‌شويد و اين تقوا هرچه بيشتر بشود شما از قرآن بيشتر مي‌فهميد يعني حتي يك انساني كه در حد اعلاي تقوا هست اگر باز تقوايش بيشتر شود به همان نسبت افزايش روحيه تقوا ممكن است باز چيزهاي جديدتر و ترفه‌تر و يك ظرافت‌هايي را از قرآن بفهمد و اين فقط مربوط به اول كار نيست كه بگوئيم اگر مي‌خواهيد از قرآن چيزي بفهميد بايد با تقوا بشويد و بعد كه تقوا يعني همان هشياري و دقت را بدست آوريد ديگر برو در بطن قرآن، نخير، درهمه‌ي مراحل هرچه اين تقوا بيشتر شد درك انسان بيشتر مي‌شود، حالا اين شش خصوصيت مقدماتي است براي اينكه يك سطح قابل قبولي از تقوا در انسان بوجود بيايد، يا بگوييم يك حداقل لازمي از تقوا در انسان بوجود مي‌آيد. اولين خصوصيت اين است كه : الذين يؤمنون بالغيب.


    + نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 21:21  توسط مکتب الزهرا(س)  | 
    X